ایور - عشق وعقل

ازهیچ کس جزخدابیم نداشته باش

ایور - عشق وعقل

محمدرضاابراهیمی ایور
ایور - عشق وعقل ازهیچ کس جزخدابیم نداشته باش

مفعول

درهردرسی گاه دانش اموزانی پیدا میشن که خواسته یا نا خواسته مثل ما معلم ها سوتی های عجیبی می دن،مخصوصا دانش اموزای که خوب درسو متوجه نشده باشند.

توی کلاس هفتم یک مدرسه داشتم مفعول رو توضیح می دادم که حالا در جواب چه چیزی را؟یا چه کسی را میاد واز این موارد

بعداز کلی توضیح رو کردم به دانش اموزی و روی وایت برد نوشتم:«علی پدرش را برد»میگم خوب مفعول جمله چی میشه؟

برگشته میگه مادرعلی!!! میگم :آخه پسر اصلا تو مادر می بینی تو جمله میگه خوب پدرش را که برده مفعول نمیشه حتما مادرش هست مفعول بشه!!

 


موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 21:57 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

ماچند نفریم

گاهی اوقات ما معلم ها از همکارانمون ،گاهی ازبچه ها و خلاصه وقتی دقیق بشی از هر کسی میتونی کسب تجربه کنی .از اتفاقات نا خواسته واز سخنان ناگهانی وهمه چی

یادم هست اون روزقراربود که مراسم ختم نمی توانیم داشته باشیم و من از اکثر همکارای مدرسه دهخدا دعوت کرده بودم تا بیان وهمراه بچه ها نمی توانیم هامونو دفن کنیم .

مدیر اون سال همون آقای خواجه خودمون یا مهرجوی الان بود .فی الجمله  اینکه مراسم شروع شد ،من به عنوان معلم درس بیشتراز مهمانان صحبت می کردم و اساتید من یعنی معلم های دیگه بیشتر سکوت اماهمینطور که همیشه سرکلاس به بچهام میگم  گاهی  میشه یک کلمه گفت یک کتاب حرف زد

من همش نظرخواهی از معلم ها ودانش اموزا میکردم وبدون غرض خاصی چون سال اول تدریسم بود وبی تجربه بیشتر ازدانش اموزای با استعدادتر وزرنگ نظر می خواستم .

که ناگهان وسط نظرخواهی های من آقای خواجه با صدای بلند رو به یکی از دانش اموزای ضعیف تر کرد وگفت:آقا شما نظرتوبگو!!!

بله من ازاین زمان بود که فهمیدم بایستی بیشتربه ضعیف ترها میدون داد وبهشون توجه کرد .تا چند وقت پیش هم یکی از بچه های مدرسه شهید گرمه ای همچین تذکری بهم داد ووقتی اسمشو زیاد بکاربردم یه جمله گفت که ملکه ذهنم کردم واون این بود که:ما چند نفریم!!!

بله ممنون نگاه مهربان ومعصوم وریزبینانه هم همکار خوبم وهم دانش اموز خوبم هستم که گاه گاهی یادم می ندازن باید این اصل مهم رو رعایت کنم که همه در کلاس هستند چه زرنگ چه ضعیف.

 


موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 21:46 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

گزينش(نقل از وبلاگ يه خانم معلم كوچولو)

خواستم خاطرات اون روزی که گزینش رفته بودم و بنویسم فک کنم 4شهریور یا 6 شهریور بود که موقع گزینش من بود آخه براساس حروف الفبا گفته بودند چه روزی بیایم ما هم حاضر میشدیم بریم آبجیمم آخه معلمه اون گفته بود قبل رفتن توضیح المسائل بخونم و تا حدودی به مسایل سیاسی کشور و شهر خودمون اطلاعاتی داشته باشم که میپرسند و بعد گفته بود با حجاب کامل برم یعنی چادر سرم کنم و .... آخه یکی از قوانین دانشگاه ما چادر همه باید چادر سرشون باشه ما هم این کارارو کردیم و رفتیم گزینش و نشستیم تو نوبت بعد میرفتیم جلو یه دفتری بود تو اون دفتر اسم خودمون و پیدا میکردیم و تیک میزدیم بعد بهمون یه شماره میدادن بعدش رفتیم تو یه سالن نشستیم تا نوبتمون بشه و نوبتمون شد اولش که یه خانوم دکتر بود برا اندازه گیری قد و وزن آخه قد دخترا برا معلم شدن نباید کمتر از 155 باشه و برا پسرا این قد 160 منم خدا رو شکر قدمون 165 مشکلی نبود بعد بینایی رو سنجیدن بعدشم یه روزنامه دادن بخونیم تا ببینن لکنت زبانی نداریم تا اگه وقتی رفتیم سر کلاس دانش آموزان نشینند مسخرمون کنن حالا این مرحله رو گذراندیم تو همون ساختمان رفتیم طبقه دومش که تو اون طبقه تقریبا" چهار تا اتاق بود تو هر اتاق 4 تا استاد که هر کدوممون و به یکی از این اتاق ها میفرستادند ما هم رفتیم یه اتاقی که دوتاش آقا بود و دوتاش خانم تو اینجا خوشحال شدم آخه بیشتر خانم ها آدم و بیشتر سوال پیچ میکنن تا آقاها تو بعضی اتاق ها سه تا خانم بود ما رفتیم و نشستیم و جلومون یه قرآن بود گفتن این صفحه از قرآن و بخون ما هم خوندیم اونایی که با صوت میخوندند امتیاز داشت ولی من با صوت بلد نیستم همون معمولی خوندم بعدش گذاشتمش کنار و سوال ها شروع شد اولین سوال ازم سوال کردن اسم و فامیل و معدل کتبی دیپلم و اینجور چیزا بعدش گفتن فرهنگیان و چندمین اولویت زدی منم گفتم : 18 اونا هم تعجب کردن گفتن 18؟ گفتم آره چون مطمئنم اون 17 تا رو قبول نمیشم گفتن از کجا میدونی ؟گفتم تو انتخاب رشته مجازی نگاه کردم دیدم قبول نمیشم گفتند پس اونجا نوشته بود فرهنگیان قبول میشی یا نه منم گفتم اون بستگی داره به شما اون استاده گفت خوب ما هم دعا میکنیم که قبول شین بعد پاشدم برم یه استاد آقا دیگه گفت کجا؟ هنوز من سوالامو نپرسیدم ایشون سوالاشون بیشتر روانشناسی بود گفتند چه رنگی دوست داری ؟چرا این رنگ ها رو دوست داری؟این رنگ ها رنگ سرد هستند یا گرم؟ یه شاعر بگو که برا بچه ها شعر گفته باشه؟ بعد گفت معنی فامیلیت چیه؟ منم یه چیزی گفتم آخه بیشتر کلاس ها که رفتمم میگن فامیلیت یعنی چی ؟ اصولا" هم فامیلیمون خاصه تو گوگل سرچم کرد هیچی نیاورد یعنی چنین فامیلی اصلا" نیستش خلاصه اینا رو گفتیم و فکر کردیم دیگه تموم میریم خونه ولی نه هنوز دوباره رفتیم یه ساختمان دیگه اونجا بیشتر سوالای احکام و پرسیدن زمان من همون زمان انتخابات بود گفتند به کی رای دادی؟ولی خدا رو شکر چون تولدم 18 شهریور بود و 18 سالگیم تموم نشده بود رایی نداده بودم پس گفتم رای ندادم بعد گفتند چه غذایی دوست داری؟معیار انتخاب دوستت چیه؟چرا جامعمون به سوی بی فرهنگی گرایش پیدا کرده؟ چرا از غرب تقلید میکنن؟برای حل این مشکل چه باید کرد؟نماز آیات و چطوری میخونن؟و ...


موضوعات مرتبط: تئاتروهنر

تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 9:22 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

شروع اجرای عمومی این فصل رابامن بخوان

 

این تئاتر از21این ماه روی صحنه رفته وبزودی درگرمه وبجنورد ودیگر شهرهای استان به نمایش درخواهد امد



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 22:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

خاطری از سپاهی دانش

سپاهی دانش اسم همون اموزش وپرورش خودمون درزمان طاغوته عزیزی بازنشسته از زمان طاغوت از خاطرات روستا رفتنش تعریف می کرد لازم دیدم یک خاطرشو براتون بنویسم راست یا دروغش پای همین عزیزمون. 

میگفت :توی زمان طاغوت همین طور مامعلم هاروبدون امکانات میفرستادن روستا،عشایر و... من هم سهمیه عشایر بودم داخل چادربه بچه ها درس می دادم وبرخی شبها که ازسرمای چادر نمیتونستم بخوابم یک مقداری زمین رو با حالت قبرمانند کنده بودم وتوش میخوابیدم یک پلاستیکم میکشیدم روم تا بلکم عرق کنم وگرمم بشه حلاصه حتی برخی شبها مهمونه موش های مهربون عشایر وصحرا هم میشدم 

البته این مطلب خیلی دور از ذهن نیست چون سپاهی دانش ان زمان خیلی بدتر از این ها رو تحمل کرده شاید تا الان قدر عافیت رو بدونم حتی توی روستا



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 17:33 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

سوتی

سوتی بزرگ گاهی اوقات اعصاب ادمو خرد میکنه ،البته که من شخصا اگه بشه مطلبی رو بیان کرد میکنم حتی اگه بعدابهم تهمتها زده بشه  

فی الجمله سرکلاس دبیرستان امدیم یک جمله ساده مثال بزنیم برای تکواژ وواژه حواسمون نبود نوشتیم« بابا اب دارد» وداشتم تکواژاشم پیدا میکردم که پچ پچ بچه ها حالیم کرد عجب ابر سوتی دادم



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 17:23 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

چند نمونه سوال امتحانی وتوضیحات پیشتازوفرزانه

تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 13:26 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

نگاهی گذرابرمقدمات زبانشناسی ایور-درق-گرمه

درمتن زیراندکی از مقدمات زبانشناسی بحث شده لطفا اگر انتقادیا نظری دارید درقسمت نظرات بیان نمایید.استفاده باذکر منبع مانعی ندارد.

تغییرات اوایی:تبدیل ُ به اوی................بدو بدآوی

 تبدیل ِ به مصوت ی گِل گیل

تبدیل مصوت ی درفعل به حرکت های َُِ می خرم .......... مُخرم می نویسم مِنویسِم

 استفاده از صدای ا به جای علامت جمع ها سیبا کوها

ابدال دیوار تبدیل صامت و به ف بود به بید

 فعل:درزبان شهرستان فعل دارای سه وجه اخباری،التزامی وامری است ،همچنین فعل دارای دوماده ماضی ومضارع می باشد،معمولا درگویش شهرستان به موارد زیر می توان اشاره کرد.

 پیشوند فعل ها:.. varبه جای bar بردار---- وردار

چسباندن م درابتدا افعال به حروف باعث حذف ی در می می شود

 ماضی التزامی حذف ا از فعل کمکی باش رفتَ بَشم ماضی

 بعید حذف فعل کمکی بود رفتیدم

نبود صفت مفعولی در فعل های ماضی استمراری حذف ی از می ابتدا می رفتم مِرفتم

ماضی نقلی شبیه ماضی بعید رفتیدم

 نبود صفت مفعولی مضارع اخباری حذف ی از می ابتدا مِرِم

قلب ن به م مانند فارسی معیار فارسي زنبيل [zambil] همگونی درمشخصه تولید لبی تنبل [tambal]] انبر [ßambor ] شنبه [§sambe] انبار [ßambaª r]] دنبال [dumbaª l] پنبه [pambe] تبدیل ی به ه تبدیل ه به ی صامت درگذشته شنبه شنبی ------ بهتربه بیتر ،بده----بدی

 همگونی کامل حذف مصوت ا در ایور وگرمه بازی بَزی

 تبدیل مصوت ا به ی در درق بازی بیزی

 تبدیل صامت س به ز ----مگس---مگز هندوانه به هندوونه

 غلبه صامت ک به مصوت ا خاکستر خاکشیر خاگینه (خکیستر،خکشیر،خگینه)

قید:برخی از قید های مهم فقط ----- تبدیل صامت ط به د....... فقد

امشب....تبدیل صامت ب به اوی....امشآوی

ناگهان....تغییر تمام کلمه....بیک زه

پایین....حذف مصوت ا....پِیین

زیاد....تغییر تمام کلمه ...قَلبَه

 اینجا....فقط در گرمه تبدیل صامت ا به حرکت ِ اینج

حرف "در:با حذف ر، اورادرمزرعه دیدم ore de mezrea didem تبدیل بر به ور یا و :پسرت کی به خانه برمی گردد؟ pesaret kei be khan vamegerda? تبدیل این قدرکه با اقذِ.... این قدر دروغ نگو! !oghze dorogh mago

اصوات: عبو abo یهَ yeha

ساخت مشتقات فعلي مانند فارسي معيار است: اسم فاعل و صفت فاعلي با  ٬« تر اشنده » tara¦ § sande ٬ مانندِ -k¦ar ٬ -g¦ar ٬ -gar ٬ -¦ar ٬ -¦an ٬ -¦a ٬ -ande پسوندهاي xore§st ٬« دانش » d¦ane§s : اسم مصدر ؛« آهنگر » ¦ahangar ٬« خريدار » xarid برخی افعال مانند کجا؟درگرمه ودرق با تبدیل ا به ی استفاده می شوند کجا میروی؟ koge meri?

 اسم معرفه: درگویش گرمه ای به جای ضمیرآن از اُ برای معرفه استفاده میشود. ان مردomard آن پسرopesar لازم به ذکر نیست که از نظر قواعدی اسم نکره وانواع ضمایر(منفصل،متصل،اشاره،مبهم،)به استثنای ضمیر مفعولی که در آن «ا»به حرکت« ِ»تبدیل می شود گویش گرمه ای با فارسی معیار تفاوتی ندارد

 ضمایر مفعولی: فارسی گرمه ای مرا مارا مورِ(منِ) مارِ ترا شمارا تورِ شِمارِ اورا آنهارا اورِ اُنارِ


موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 21:41 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

شعرسپید«تو»

1)      درکوله باری پرازتو

2)     دروسعت اخم هایت

3)     به خویش می نگرم

4)     چه خیال وهم آلودی

5)     هلا!آشنای وسعت لبخند

6)     آشنای دلتنگی...

7)     من سرشارباران را

8)     چه می گویی؟

9)     چه می خواهی؟

10) چه می بینی؟

11) درآن پستو که لبخندت فضای آسمان گیرد

12) محال است یاکه شاید

13) ابریادم خورشید ذهنت را فرا گیرد

14)  خیالت نازنیناخوب می دانم

15) پنجه در وهم دیگری دارد

16) چشم هایم رازان سبب خواهم بست

17) تا نشوید یادتوازذهن

18) چشم هایم را خوام بست

19) تابدانندشستنی نیست خیال تو

 


موضوعات مرتبط: شعروادب

تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 16:21 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

چندخاطره تدریس

اکثرمعلم های که تو هنرستانهای کارودانش تدریس می کنند از بی نظمی و گه گاه شرارت بچه ها خیلی می نالند من هم یکی از اون آدم های هستم که این نوع بچه هارودرهنرستان ابوریحان تجربه کردم . فی الجمله به اطناب کلام رو نیارم . اینو گفتم تا یه خاطره ازبچه ها تعریف کنم ،روزسه شنبه وارد کلاس شدم دیدم هنوز نرفته آقایان 31 دانش آموز کلاس با آتش زدن محتویات سطل زباله دودی در کلاس راه انداخته بودند،من که خیلی عصبانی شدم به سراغ مدیررفتم که آقا این چه وضع دانش آموزاس؟ حالا مدیر که امد فکر میکنید چی شد؟ازدانش آموزها پرسیدیم چه کسی این دودو راه انداخته که متحدانه گفتند:آقا ازاون بپرسید که داره سیگار میکشه؟! ما تخته سیاه رو که نشون می دادند نگاه کردیم دیدیم تصویر یه آدم با یه سیگار تو دهنش کشیده شده وبچه ها هم با خنده ها می گفتند:هه هه خوب اون یارو کلاسو پرازدود کرده ،*انصافا قبول کنید تحمل این نوع بچه ها چقد سرسام آوره* واما... مشکل مدارس مختلط توروستا بعضی وقتها اینقد اعصاب آدم رو خرد می کنه که با هیچ چیز درست بشو نیست ،تو مدرسه یکی ازروستاها معلم بودم مدرسه حالتی داشت که ازبیرون حیاط مشرف بود . من هم به روال اکثر زنگهای تفریح با بچه ها مشغول گپ زدن بودیم . یک طرف دخترهای سوم واول باهم بودند ،تعدادی از پسرهای اول وسوم هم کنار من ،آقا چشتون روز بد نبینه!! ما مشغول صحبت کردن بودیم که یهو یه آقای هیکل درشت با عصبانیت وارد مدرسه شد وشروع کرد یکی از دانش آموزای پسررو زدن!! من از جام پریدم ورفتم سراغ یارو که آقا چه خبره؟چی شده؟ که نه!! گوشش بدهکارنبود وباخودش غر میزدو دانش آموزم بعد دوسه تاسیلی ولش کرد ورفت. به هر حال ما بامعاون مدرسه صورتجلسه کردیم وشکایت نامه ای تنظیم شداما مهمه که بدونیم دلیل این کار بعداز پیگیری های من از اکثر دانش آموزهای دختر مدرسه چی بود؟ بعد از پیگیری هاهمه دانش آموزها گفتند:مجید باصدای بلند اسم دانش آموز دخترو گفت که بیا کیفت تو کلاس روزمین افتاده بردارش!!! وبعد اتفاقی پدرش بیرون مدرسه بود وصدارو شنید اومده بود میگفت چرا اسم دخترمو آوردی؟؟!!! عجب !!! واقعا نمی دونم چی بگم پسری که الکی چندتا سیلی میخوره وآدمی که با این افکار وبی احترام گذاشتن به شان معلم میاد و حکم صادر میکنه وبعد مجازات!!! واما... یادم توروستای به اسم چارچوبه درس می دادم بچه های پسر بایستی هرروز ازروستاهای مختلف می اومدند انجا ولازمه اینکار داشتن سرویس مدرسه منظم بود ،سال قبلش هزینه رفت وآمد بچه ها به عهده آموزش وپرورش بود ولی اون سال اداره زیر بار هزینه نمی رفت .بارها بود که بچه های کلاس های خودم دراین مورد سرکلاس شکایت می کردند وگلایه که چرا ما حتی یک سرویس را هم با این امکانات کم نباید داشته باشیم ، جداازاون وضعیت مالی بچه ها هم باوجود معرفت بالاشون خیلی روبه راه نبود تااونجا که بعضی ها رو خودم می دیدم با کفش های پاره به مدرسه میاند .مدرسه ای که برا ابتدایی ها کانکس بود وکلاس سه متری برای اول دبیرستانش ویک کامپیوتر همیشه خراب برای رشته کامپیوتر کاردانشش ، خلاصه اگر قرار به شرح اوضاع مدرسه باشه ما باید بشیم نوحه خون وشما گریه کن مجلسش اما هدفم چیز دیگس!!! شما ببینید، این اوضاع بچه ها ومدرسه این روستا بود.حالا چند مسئول محترم اداره که سالی شاید یک بار بیاند روستا وبعدش به جای خداقوت وچی کم دارید وگفتنها؛شروع کنند به توبیخ آقا وخانم ایکس وایگرگ آمدند وخلاصه برای این اعتصاب بچه ها که پول کرایه سرویس رونمی دادند که البته میگفتن نداریم بدیم جلسه گرفتن خلاصه شروع جلسه با پایانش بااین جمله مسئول تموم شدکه :دروغ میگن مگه میشه ماهی هزارتومن نداشته باشند !! اگر دیگه پول سرویس ندادن نیان مدرسه!!! عجب!!! چقدرراحت با ماشینهای انچنانی توروستاها دور میزنیمو وتوبخوان ..... واما... نمیدونم چقدر باروش سیاهه رفتاری آشناهستید،به هرحال چند مدتی بود زنگ های انشا یا درس پرورشی هرسال یک زنگ رو برااین روش اختصاص می دادم. همونطور که احتمالا اگاهیدتو این روش بچه ها ویژگی های مثبت ومنفی همدیگررو رو یک برگ سفید می نویسند ودر چرخش برگه دست بچه ها سرانجام نوشته یا همون نظرات به دست خود افرادی میرسه که نظر درمورد انهاست. فی الجمله اینکه یک سال در مدرسه شهید مطهری گرمه و کلاس سوم راهنمایی اینکاررو انجام دادم،قرارمون هم این بود که کسی در نوشته هاش به دیگری توهین نکنه وانصافا کسی توهین هم نکرده بود. اما بعداز پایان کلاس ومدرسه که خواستم برم خونه،دو دانش آموز سراسیمه ،باگریه وخونی و لباس های پاره شده اومدن داخل دفتر که آقا مارو ازدست محمد (یکی از دانش آموزها)نجات بدید! من سراسیمه پرسیدم یعنی چی؟مگه چطورشده؟ که گفتن محمد جلو درب مدرسه منتظره وقصدداره حسابی مارو تنبیه کنه چون فکر میکنه دو نظرانتقادی رو توبرگش مانوشتیم!!! منم رفتم بیرون ودیدم ،بله محمد با چهره عصبانی وایستاده گفتم چته؟ گفت:هیچی !!این ها باید ازمن کتک بخورند که دیگه جرات انتقاد ازمنو نکنن!!! به هرحال به هر زحمتی بود من محمد رو قانع کردم که یک کم انتقادپذیرباشه اما نشد که نشد چون بعد از رفتن از جلو مدرسه هم گویا بحث وجدل روتموم نکرده بود خلاصه ازاون روز به بعد قبل اجرای این روش همیشه ابتدا میزان انتقاد پذیری بچه هارو ملا ک قرار می دم!!!
موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 18:22 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

تئاترآموزشی


موضوعات مرتبط: تئاتروهنر

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 21:27 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

کارگاه آموزشی تئاتر گرمه جاجرم


موضوعات مرتبط: تئاتروهنر

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 21:26 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

(آب توبه)

سحر بخیز تجدید وضو کن
به آب توبه خود را شستشو کن

اگر خواهی شوی پاک از پلیدی
به درگاه خدای خویش رو کن

به شکر نعمتش تا می توانی
لبت را آشنا با ذکر او کن

در رحمت به رویت کرده حق باز
به او رو آور و دفع عدو کن

گدای درگه حق شو به عالم
گدایی گر کنی با آبرو کن

هرآنچه درد دل داری به عالم
سحر با حقتعالی گفتگو کن

اگر خواهی تو فیض از محضرحق
از او توفیق طاعت آرزو کن


موضوعات مرتبط: شعروادب

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 20:11 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

زبان فارسی خردادماه سال اول دبیرستان

 نمونه سوال :توجه دانش آموزان گرامی از نمونه سوال خردادبرای شهریور نیز سوال مطرح خواهد شد.


موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم خرداد 1393 | 10:37 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

داستان کودکانه شاهزادوظلم


موضوعات مرتبط: شعروادب

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 10:49 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

نمایشنامه خریدارشرکت

جهت اجرادانش اموزان گرامی درتئاترمدرسه باذکر منبع بلامانع است
موضوعات مرتبط: تئاتروهنر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 10:45 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

گلي درسينه خاك

هرگاه بادخزان زندگی پشتمان رامی لرزاند،آنگاه بود که دستان نوازشگر یاری رابرسرخوداحساس می کردیم .کسی که بالاترین دستها از آن اوست،ولی نمی دانستیم که گاه ستارگانی درزمین هستند که آسمان هم گنجایش آنان راندارد؛ما می آموختیم که چگونه کوه سختی رابرشانه هایمان حمل کنیم ونگذاریم کسی بفهمد کوهی برشانه داریم یا کاهی! گاه موسیقی وحشتناکی می شد اگر اخم هایمان دل های زیبای معصومی رامی شکست .شاید غوغا به پا می کردیم اگر الفبای خاموشی را برلبانمان می آوردیم .فی الجمله گا ه فراموش می کردیم کجا فریادبزنیم وکجا سکوت کنیم .وچه زود ناخواسته هنگام عروج وپرکشیدن می شود، گاه  آنقدردرتلاطم حضورهمدیگرتنهامی شویم که فرآموش می کنیم روزی فراق خواهدافتاد،من هم به سهم خودم به تمامی دانش آموزان خوبم وهمکاران ومخصوصا خانوادهاي دودانش آموزعزیزمان محمد مرگن وَعلي رضاحسين زاده فقدانشان راتسلیت می گویم وآرمیدنشان رادررضوان الهی گرامی می دارم

زمین امشب گلی درسینه دارد

زمان برزندگیمان کینه دارد

همان بهترکه خودراهم نبخشیم

نیاساییم کزما خداهم ناله دارد

گمانم من غلط باشد تورفتی

که دل راهم کلامش رنجه دارد

گمانم من در گلستان ظواهر

تورایک دشت گم کرده دارد

همین اندازه می دانم که حتما

فلک هم ازبرایت ناله دارد

یکی عقل ویکی عشق .یکی ما

خدایت خود سخن بشنیده دارد

هلا!شیداگران ماه ومجلس

غرض مارا!صدایم گریه دارد

ورق !ازعشق گفتی وعاشق

ندانستی که گفتن نیزاندازه دارد


موضوعات مرتبط: شعروادب

تاريخ : چهارشنبه دهم مهر 1392 | 9:4 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

تدریس درمدارس دوزبانه

عزیزی تعریف می کرد؛روزاول تدریس مارو فرستادن به یک روستا که اهالی انجا ترک بودن.خلاصه اینکه من قراربود معلم پایه اول ابتدایی باشم .

آقاماهم دوجلسه ای وارد کلاس اول مدرسه می شدیم ودرس می دادیم اما تعجبم این بود که چرا کسی ازبچه ها حرف نمی زنه وفقط مات ومبهوت به من نگاه می کنند

آخرش جلسه سوم که واردکلاس شدم وشروع کردم به درس دادن،ده دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که بچه ها شروع به گریه کردن کردن،وای چه گریه ای هرکاری کردم نتونستم بفهمم چی شده؟

تااینکه صدای گریه همه بچه ها باعث شد مدیر بیاد.اماهمین که مدیرامد شروع کرد به ترکی بااین ها صحبت کردن وآرومشون کرد بعد هافهمیدم که این ها اصلا فارسی بلد نبودن



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 11:53 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

سفرمرگ

 

صدای سوسوی غریبانه باددرگوشم طنین انداز می شود،بادوباران مرابه سوی خویش فرا می خوانند،ازخود رهاشده ام وآرام آرام به زیرباران می روم ،دربرابرعظمت قطرها برحقارت خویش سر تعظیم فرود می آورم

واین تلاطم، شدید وشدیدتر می شود،گویا بادهم دست بردار نیست،احساس میکنم از زیر پاهایم جوی آبی روان می شود،احساس می کنم همراه باران درزیر باران قدم می زنم درجویباری به وسعت دلخوشی.

باران،باران ،دستان نوازش گرش آرامش بخش ترین دستان روزگار است وگویا دردل می خواهم که هنوز بکشد اساس عالمش رابر سرم

من باران رادوست دارم ومی دانم که اونیز مرا دوست می دارد با آن دو یعنی باد وباران همراه می شوم.آری سفری می باید وهمسفرانم تنها بادوبارانند

آرام آرام از کناره مردم خفته ویا خودرابه خفتگی زده می گذرم به راستی این زیباترین سفر وآرام ترین سفر من است ،گویا قلبم به آرامش ابدی خواهد رسید

دوست دارم به باد بگویم که برگ های نا ارام پاییزی را به آغوش من روان کند تا از وجودم آرامش بگیرند یانه جرعه ای از جام درونم را به زمین بخشد تا ازآن عالمی آسایش یابد یانه جرعه ای از آرامی خودم رابه خودم بازگرداند.

درسفرم همه چیز زیباست جز زیبایی!!!همه چیزلبخند است جز لبخند وهمه چیز هست و همه چیز نیست!!!مرگ سفر عجیبی است بسیار عجیب هم هست وهم نیست !!!

دست هایم اینجا دوست دارند برسر کودکی کشیده شوند که فقط یک باربگوید دستانت آرامش من است .دوست دارم دروسعت سبز مرگ آنچه را ظلمت از وسعت سیاه زندگی ربود دریابم .دوست دارم درجاده دلربای مرگ مسافری زیرک ترازمن هم باشد تا شاید جبران کند بی مرشدی وبی همراهی زندگی را.

دست هایم کم کم احساس عجیبی دارند ،احساسی میان کشیده شدن برگیسوان معشوق ولمس شدن توسط عاشق!!هم عاشق هم معشوق،حس عجیبی است!!

اینجا من هم هستم وهم نیستم ،هستم که هنوز می نگارم سیاهی های بقارا ونیستم که امید دارم به رویای فنا،آری رویای مرگ زیبایست زیرامسافرش کوله باررنج وشکنجه وعذاب داردوهمیشه زیبایی رنج دررنج وزیبایی مرگ در مرگ است.


موضوعات مرتبط: عشق وعرفان

تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 19:57 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

پشت آوارانتظار

پشت آواره انتظار

می سرایم ازبرای آن نگار

آن که قلبش،قلب راازمن ربود

آن که حسنش،عشق راازمن زدود

می سرایم نازنینا،خسته ام وبی قرار

خسته از نبودنتهاوآمدن های بهار

ای که قلبم،شعرراازتوسرود

ای که حرفم،خوب راازتوستود

من نمی دانم چه دارد انتظار

من نمی دانم که دارد دردیار

من نمی دانم کدامین نوبهار

باکدامین رویش سبز سبزه زار

کس مراآردپیغام یار

من نمی دانم کدامین نوبهار

بادوصدگل می رسی ای ذوالفقار

من همین دانم مردمان لاله زار

خوب دانند چه دارد روزگار

درخیال مردمان نیمه کار

این چنین آسوده ام وبی عیار

می نویسم زیر چتر انتظار

بی قرارم،بی قرارم،بی قرار

                                (ورق)


موضوعات مرتبط: شعروادب

تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 19:56 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

من يك پرنده ام

                یادم هست یک روز هم نبود که از دست بچه ها اسایش داشته باشم ،ازکشتن وخوردن دوستان نزدیکم گرفته تا درغل وزنجیروقفس انداختن اونها این وضعیت من درکشوری به نام ایران بود . انگار قسمتم ماندن و اسیر شدن ویا شاید هم خورده شدن بود اما نه!من باید کاری میکردم یک روزکه باحمله وحشیانه تعدادی ازبچه های ایرانی مواجه شدم ،دیگه تصمیم خودم رو برای کوچ کردن به کشوری دیگر گرفتم.

     هرچند گذرازدست عقابهای نگهبان ودل کندن ازسیمرغ ایران خیلی سخت بود اما به نظرم ارزششو داشت که درامان باشم وبه آزادی برسم ،تااینکه سرانجام ازاونجا رفتم ،تا می توانستم باسرعت و دورودورتر شدم

من پرنده ای هستم  به نام «پریون».وقتی ازایران به اچین می آمدم،زیبایی های خاصی رادرآنجا دیدم.وقتی ازشهرها می گذشتم دود ومدمی به پا بود؛که نمی دانستم انسانها چطوردراینجازندگی می کنند.بااین همه شلوغی  ووسروصدا

اما داخل یک روستا درچین زیباییهای زیادی مثل:سکوت ،هوای پاک؛تلاش مردم،مزرعه،بازی های روستایی وخیلی چیزهای دیگررادیدم وچندروزهم انجا ماندم ،تازه آنجا دوستی به نام «هوانگو» داشتم که به من دانه می داد

اما چیزی نگذشت که متوجه شدم هوانگو به همراه  عده ای ازدوستانش برای من تلّه گذاشتند تا یک لقمه چپم کنند وانجا فهمیدم  که نه اینجاهم آزادی معنا ندارد

    آوازه قاره سبزی راازپرندهای انجا شنیدم وقرار شد با گروهی از انها راهی به قاره سبز شویم ،کیلومترها پروازکردیم تا سرانجام به  مکانهای بسیارزیبا باساختمانها وادم های درهم وبرهمی رسیدم ،اما انجا قضیه به همین سادگی نبود اصلا

کسی نبود که حاضرباشد برای پرندها دانه بریزد،چه برسد که بتوانم راحت درباغ ها ومزارع انجا غذا بخورم یا تفریح کنم .اگر درایران فقط بچه ها باسنگ میزدن ویا میکردن تو قفس حکایت انجا با تفنگ بود وادمای که به ظاهر بزرگ بودند

اما خیلی خوشحال میشدن وقتی برای تفریحشون  نه برای شکمشون یا قفس ،دوستای منو کشتند ومن هم ...

      اما چندروزبعد دوباره به سمت ایران حرکت کردم.درمسیرخودم کشورهای زیادی دیدم که پراززیبایی بودند،اما همین که وارد ایران شدم،انقدر برایم زیبایی داشت که نظیرش را درهیچ کجای دنیا ندیده بودم.آره ! هر چند همه جا خطر درقفس بودن وجود داشت اما انصافا فهمیدم آسمون ایران به رنگ آسمون هیچ کجای دنیا نیست .

        مردم ایران باصفا،مهربان وخونگرم بودند،مدتها درایران ماندم،درایران آنقدر به من خوش گذشت که بچه های ایران حتی ازهوانگو هم برایم بهتر بودند،بچه های روستا در ایران زحمت کش ،درس خوان وهوشیار بودند  .ایران یک کشور چهارفصل بود ،مردم در اوایل بهارمراسمی به عنوان سال نو داشتندوبعداز سیزده روز که به آن روز می ،روز طبیعت  به سبزه زار وجنگل که جنگل گلستان هم اززیباترین آنها بود می رفتند.البته من هم به  آنجا رفتم  من تصمیم گرفتم که درسرزمینم  بمانم ومتوجه باشم بی فکری آزادی رومیگیره پس همیشه عاقل باشم

نوشته دانش آموز خوبم خانم تورانی از مدرسه دهخدا چشمه خان

بازنویسی:ابراهیمی ایور


موضوعات مرتبط: تدریس ومدرسه

تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 18:45 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

هوالمعشوق

آب وآتش(درباب عشق وعقل)

استان:خراسان شمالی

درابتداصادقانه بیان می دارم درمقاله پیش رو ازهیچ منبع اینترنتی استفاده نشده  وصرفا یادداشتهای  ومطالعات نگارنده می باشد

چکیده مقاله

      دیرزمانی است که در تقابل عشق وعقل سخن گفته اند واین دو را از یکدیگر تفکیک نمودند مادر مقاله پیش روهفت بحث دراین باره سخن خواهیم گفت .

    ازآنجا که  در ادب فارسی  از عشق گفتن  شیرین بوده وهست ما بیشتر در این مورد سخن می گوییم .بحث اول عشق را تعریف خواهیم نمودوسپس شروع  وادی  آن را بحث می کنیم واندکی به حافظ ومولانا می پردازیم وتفاوتشان درشروع  این  وادی خواهیم پرداخت دربحث سوم می رویم سراغ عقل وبه این نتیجه میرسیم که عقل از توصیف صفات خداوند عاجزاست.

دراین بحث می گوییم که اگر عقل از آدمی گرفته شود اسفل سافلین است واگر عشق از او گرفته شود گل بدبو.

     دربحث چهارم  خواهیم گفت که  جهان آینه عشق خداست و سپس  انتقاد  خواهیم  کرد از عاقلانی که  عشق را را کنار گذاشتند.از مهر مادری سخن خواهیم گفت  وعشق بی مقایسه خدارا مثال خواهیم زد

    دربحث پنجم  می گوییم  که  نباید خیلی به  عقل تازید .عقل بزرگترین خلقت خداونداست از نجم رازی سخن خواهیم گفت ویک تمثیل از او خواهیم شنید وبعد باز می گوییم که عقل البته نه عقل حسابگر برای عشق لازم است.     

        دربحث ششم خواهیم گفت که عشق همراه  با فنا ونیستی محض نیست .بلکه سرانجام عشق بقا است وجاودانگی ،خواهیم گفت اگرچه گناه تکبر ازشهوت هم بالا تراست که تکبر نابخشودنیست وقلم عفو برشهوت کشیدن ممکن اما لازمه عشق یک خودبینی ویک تکبر زیبا است که خود بینی وغیر حجابت نشود.

   وسرانجام دربحث هفتم  سرانجامی از گفته ها ونوشته ها رابیان می کنیم وخواهیم گفت که تعریف عشق بادلیل آوردن امکان پذیر نیست.

    درانتها نگارنده مقاله بیان می دارد در ابتدا تفکرات دیگری داشت که عشق را مقدم ،اول وآخر هر چیز می دانست .او مانند هر انسانی که در هنگام عاشق شدن سخن جز عشق نمیزند بود ولی سرانجام در هنگام نگاشتن این مقاله  اتفاقات زندگی وگذرواقعیت ها به او فهماند که عقل بزرگترین ودیعه الهی به آدمی است هر چند هنوز هم عشق را آتشی سرد کننده برای روح خود می داند.دست عاشقان همیشه به درگاه معشوق  درازباد        

محمدرضاابراهیمی ایور-محرم وصفر1391

 کلیدوازژهای مقاله:عقل،عشق،خدا،آدمی،فطرت،عرفان

بحث اول:تعریف عشق

نويسنده:محمدرضاابراهيمي ايور

          ستايش بي كران خداي را كه  نخست  به  سبب عشقي كه به شناخت خودداشت(1) عقل افريدوانگاه عشق خويش با "نفخت فيه من روحي"(2)به ادم هديه كرد. ازديرزماني است كه درتقابل عشق وعقل سخن رفته وجاي بحثي نيست كه اين دو از يكديگرتفكيك شده اندواين امرباعث شده كه بسياري برعرفاوبسياري نيزبرعقلاازان جهت كه حد وسط  نگه  نمي دارند خرده بگيرندومادراين نوشته كه بايكديگرمرورمي كنيم سعي خواهيم كرددلايلي براي ان گروه بياوريم  كه  عرفارامتهم كرده اندۀ. يعني اينكه نمي توان گفت:عرفابر ايه«"وجعلناكم امه وسطا"(3)» تاخته اند بلكه انان انقدردررسيدن به حضرت دوست برديگران سبقت گرفتندكه ذات خداوندي انان را فرمود«توا زان ماهستي وتورابراي خودافريدم»

       تمام استدلال هاي عرفابرايه «الله نورالسموات والارض(5)»خلاصه میشودوعقلانيزمي گويندكه درسراسرقران سخني ازعشق نمي شنوندودرروايات نيزاگرهست بسياراندك است .

       همانطوركه استاذمطهري مي گويد«نيامدن لفظ درقران نشانه  مخالفت  بالفظ  نيست  بلكه مخالفت بامعناست(6)»

   ولی آیا می توان به مانند اشراقیون حد وسط انتخاب کردواگر کنیم حدیث قدسی را چگونه لبیک گوییم که فرومود«هر که طلب عشق من کند من اورا عاشق خویش وهر که عاشق من شود من نیز عاشق او ودر نهایت به وصال خویش می رسانمش»(7)

پیش ازاین کاین سقف سبز وطاق مینا برکشند     مهر ورزی تو باما شهره آفاق بود(8)

     اگرچه در عالم هستی عشق فنا ونیستی است اما فنا در اینجا عین بقاست و به قول نجم رازی «آنان که بقا می خواهند لیکن بهشت برای آنان واهل میمنه همان هایند»(9)

ولیکن یادمان باشد اگر بقا خواستی به حقیقت ذات خداوندی معرفت حاصل نکنی .یعنی اینکه عقل عین بقاست وداشتنش ضرورت سیر در مراحل سیمرغین زندگی است  اما در کنار عشق در رسیدن به حضرت دوست مفید است .

 در ابتدا یادمان باشد هر کس برای  خود از  عشق  تعریفی  دارد . یکی عشقه  می گوید  یکی خاکستر ویکی آینه ویکی چیز دیگر اما عشق ،عشق است معنای دیگر ندارد .

     عشق سازنده وجوهره آدمیت است در دنیای امروز که آدمی جوهره خودرا ازدست داده است،که اگر آدم امروز را درست بو بکشید بوی همه چیزرا می دهد غیر از بوی عشق .

  عشق سازنده وجوهره آدمی است

 بحث دوم:دروادي طلب وشروع عشق

     عشق چگونه شروع مي شود؟آياتمامي عرفا براي رسيدن  به  حضرت  دوست  تنهايك راه مي روند؟

     اگرچه راههامي توانندبه هم شباهت داشته باشند اما يكي نيستند چراكه بسياري  ازعرفا كه  به نظردريك مسير بوده اند حتي درورود به وادي طلب اختلاف نظر دارندكه دراينجادرمورددوشخصيت بحث مي كنيم.به عقيده بسياري قانون عشق سادگي اول ان ودشواري به سرانجام رساندن ان است مثل حافظ شيرازي

الاياايهاه الساقي ادركاساوناولها                كه عشق اسان نموداول ولي افتادمشكل ها

      مي توانيم بگوييم درواقع حافظ شاعرشيرين سخن فارس عاشق ترازمولانابود؟!نمي دانم البته الله اعلم كه شايد التفات به شمس نه به  خود شمس كه به عشق اوبودبه  هرحال  هرچه  دردرون مولانابودباعث مي شدورودبه وادي طلب وشروع عشق رادشواربداند.

عشق ز،اول سركش وخوني بو                               تاگريزدهركه بيروني بود

     وحال به عده اي مي پردازيم كه وادي طلبشان معلوم نبوده واين گروه عارف ناماني هستندكه دربرابرزيبارويان سرفرودمي اوردندكه « كل جميل من جمال الله  »                     

  اماين عمل به كدام نيت بوده كه گفته اند «الاعمال بنياة» دوحالت بيشترنمي توان متصورشد

اول اينكه اين عمل به سبب نفس شهوانيه بوده وكلام انان صرفاتوجيه.

دوم اينكه التفات به زيبارويان نه به انان كه به عشق نهفته درانان بوده  از انجا كه اين  گروه فقط دلبسته زيبارويان مي شدندحال انكه ازنام ونشان آنها سخنی نخواهم گفت پس درنزدعارف زشت وزيبايكي است پس اوليترانكه حالت اول برايشان متصورشويم ودنبال وادي طلب انها برنياييم

چه زشت وچه زیبا همه نقش قلم اوست      نی نی نکند زشت نگارنده زیبا(10)

  انگونه كه استادمطهري مي گويند«عقل شامل عقل استدلاي وتجربي مي شود »(11)ومامي توانيم بگويم كه عقل استدلالی ياحداقل بخشي ازان كه ان راعقل محض مي خوانيم در فطرت ادمي بوده وان راكسب نكرده است .

  براي اثبات اين گفته به ماجراي سجده فرشته هابرادم توجه كنيم كه به سبب انچه مي دانست «*  وچون آدم اینان را از اسم های نیک خبر دادگفت : به  شما  نگفتم که من چیزی می دانم که شما نمی دانید؟ *»(12)به او سجده كردند كه عقل وجه مشترك ادمي وفرشته است منتهي عقل ادمي زوال وكمال داردوفرشته مجرداست.

   اما مهم درمبحث طلب اينجاست  كه  عقل  درمحض نمي ماند و تجربي  مي شودهمان كه مي گويندازقوه به فعل شدن واينجاست كه چيزي به اسم ميل ،انگيزش دروني،يادرمعناي كهترعشق پل ارتباط بين اين دورامي سازد  پس اينجاطلب براي عاقل مترادف عشق شد (بيان شددرمعناي كهتر)

    همينطوراست كه ادمي فطرتاازخداونداگاه است (13)وبراي رسيدن به او يعني تجربي كردن عقل ناچارعشق را واسطه  قرار مي دهدپس دانستيم راه  ورودوياهمان طلب عشق  هم خودعشق است وعجب سري است كه اومقدم برعقل واقعي فلاسفه وعلمااست كه اين همه به ان مي تازند

  براي اثبات اين نكته كه ادمي درابتداخلقت عقل محض داشت علاوه برماجراي سجده فرشته ها برادم ماجراي پيمان ميثاق نيز قابل ذكراست(14)

بحث سوم:عقل ازتوصيف صفات خداوندعاجزاست

   فلسفه  تااندازه اي دررابطه  با اوصاف  خداوند سخن مي گويد، مي گويد: صفت  منهاي  هر نوع محدوديت اين کامل ترین تعريف آنهاست دراينجابراي فهم بيشتر يك صفت رامعنا مي كنيم صفت رحيم يعني*مهرو ر حيميت بدون  محدوديت  زماني  ومکانی  وهرنوع  محدودیت دیگر»ناگفته پیداست که عقل از تعریف این صفت هم عاجزاست چه رسد به دیگر صفات.

البته همه معتقدیم که اگرعقل راازانسان بگیرند.به یقین اسفل سافلین (15)خواهدشدوهمان اصحاب شمال همین جاهلان فاقد عقل هستند.لیکن عقل درعدم موجب شقاوت آدمی است

    همانطور که بیان شد  انسان  بدون عقل مساوی با اصحاب شمال است(16) . که  البته  منظورم کسانی نیست که سطح هوشیاری  خود ،  راخود کسب نکرده اند چراکه هیچ انسانی به اختیار برای خود مصیبت نمی تراشد.مثلاعقب ماندهای ذهن وروان  لیکن آنها به مضمون آیه «وإن من شئ الا یُسَبِحُ بحمده ولکن لاتفقَهون یسبحهم»(17)عقل وعشق خویش رابر خداوند جلوگر می کنند.

     پس نمی توان گفت کسانی که عقل بالذات  ندارند  لیکن عشق  نیز  نخواهند داشت.یعنی به همین سادگی هم نمی توان گفت اگر از انسانی  عقل  گرفته شد  پس  عشق ندارد *پس باید به او اینگونه برخورد نمود که او یک انسان است که در کسب درجات عشق وعقل با دیگران متفاوت است نه در برخورداری از ان دو.

   اگر عشق از آدمی گرفته شود میشود همانهای که کرام الکاتبین را انکار کردند و  بی اغراق هیچ دین و ایمان واعتقادی را نخواهد پذیرفت ومی شود همان گل بدبو چون شبهات ارزش او را شاید حتی پایینتر ازگل آوردکه خدا را نیز انکار کند.

    به نظرم آوردن استدلال های عقلی بدون  پرداختن به ما ورا  اهمیت نخواهد داشت  بسیاری از موارد را می توان یافت که یا عقل نمی تواند توصیف کند یا با تکیه بر ماورا وتوسل به عشق این کار را انجام می دهد.

  برای نمونه مسئله اتحاد روحین  درعشق(البته وقتی گفته می شود نمی توان برخی مواردرا با عقل اثبات کرد به معنای این نیست که قوانین تشریع دین اسلام که با عقل سلیم سازگار است با تکوین ونهاد آدمی سازگار نباشد. ،نه،که اگر از بیان من این چنین برداشت شود آیه «فأقِم وجهَکَ للدین حنیفا»(18)نادانی وجهل مارانمایان خواهد کرد)

     البته درباب رد اتحادروحین عقلا بسیار مطلب گفته اند اما قابل قبول بودنش را به شما خواننده عزیز میگذارم ببینیداتحاد روحین راعرفا و مخصوصا ابن عربی (19)مطرح می کند که می گوید روح آدمی با خداوند درمرحله  فنا یکی میشود وفلاسفه می گویند اتحاد روح غیر ممکن است چون در این صورت خداوند به صفت ترکیب متصوف می شود وهر ترکیب وابسته به اجزای است . وخداوند از این شرک مبراست . انصافا اگر به نظرم عشق به کار میگرفتند این توجیه را نبایستی قبول کرد (شما قبول می کنید؟)

    بله حرف حساب جواب ندارد ولی می خواهم بگویم آقایان عزیز شما ازمبحث خارج شدید  عرفا میگویند این مسئله  را قبول دارنداما نمی گویند:  خدا جسم است که حال بخواهند چیزی را بااو ترکیب کنند آنها که همیشه می گویند الله نورٌ*

    بایستی پرسید  کدام اتحاد؟ چه نوع اتحادی؟ خداوندی که  «من حبلِ الورید» است.اصلا چه اتحادی؟مگرنه اینکه روح آدمی نفخت فیه من روحی است؟

      اصلا ذات روح آدمی ،ذات روح خداست منتهی صفات ادمی خدایی نیست چون محدود است وعاقل بودن تنها محدودیت انسان است و عشق محدودیتی ندارد.اصلا من می گویم کدام اتحاد؟ این را عرفا گفته اند که ما بفهمیم چون می ترسند حرفی بزنند اهل شریعت انان را متهم به شرک کنندانچنان که در ما جرای منصور حلاج رفت که نحن نحکمَ باظاهر گفتند و اورا به دار کشیدند که نبایست میگفت

آن یار کز اوگشت سردار بلند         جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد(20)

     خلاصه بیان کنم ندانستن عقل از توصیف بسیاری ازاین موارد به خاطراین است که ذهن به شبهه می افتد واصولا باید چیزی ورای تصور عقل را به کار بست که ورای آن جز عشق نیست.

 بحث چهارم:عشق از آینه خداوندی جلوگرشد

  لیکن به نظر برخی مثل کرم شب تاب هستند وبه همین دلیل از نور خورشید گریزانند چون در برابر حقانیت عشق که مانند نور خورشید است چاره ای جز تسلیم ندارند در شب وظلمات شبه که مانند عقل استدلالی است بیرون می آیند واستدلال می کنند وعرفارا به انحراف متهم می کنند تا کسانی که درشب چشمهایشان بسته است باورشان شود که عشق تنها یک پرتگاه ترسناک است .

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد      که درآن آینه صاحب نظران حیرانند(21)

   بگذرم بیماری اگر بیماری دل باشد درمانش فقط عشق است و این جوهره جز با فضل خداوندی حاصل نخواهد شد.البته این نظر من است شاید قبول نکنند اما گمان می کنم این آقایان می خوا هند زیز بار منت نور خداوند نباشند در حالی که نمی دانند اگر خداوند نور باشد که هست نورش همه جا وهمه کس را در بر خواهد گرفت.

آفتاب آمد ؛دلیل آفتاب

  عاقلانی که عشق را نمی پذیرند کرم شب تابی هستند که شب هنگامی که تاریکی همه جارا فرا می گیرد خود نمایی می کنند از گیاهان در آن هنگام می خورند بدون آنکه بدانند اگر خورشید عشق نبود گیاهی هم نبود.

   اماعشق از آینه نور خداوندی بر همه کس تجلی کرده ولی توان در کش به هر کس داده نشده.

موج دریاچون به امر حق بتاخت         اهل موسی راز قبطی واشناخت(22)

بیاییددرادامه از یک نمونه تجلی عشق سخن بگوییم .

  همانطور که می دانیم مادر ومهر مادری در طول اراده خداست ووجود وذات خویش را نیز از خداوند دارندوخداوند نیز مهر مادری راآنچنان که گفته اند: «الجنه تحت الاقدام ام ها» صفت پسندیده قرار داده است،وهرچند بازهم می دانیم خداوند  بر بند ه اش بیش از  مادر  رحمانیت دارد.وکلمه بیش دراینجا ورای تصور ما است  آنچنان که به داوود نبی بیان شد که «ای داوود اگر بندگان من میزان عشق من نسبت به خود رامی دانستند بند بند وجودشان ازهم می گسست»

   هر چند رحمانیت ورحیمیت خداوندازنظر عرفا جای بحثی ندارد به قولی«زود باشد که از کف جهنم سبزه روید» (23)

   اما بحث راپی می گیریم اگرخداوندبخواهد با عشقی که دارد بنده اش راتنبیه کند حال انکه او ورای مهر مادری به فرزندش نظر دارد چگونه خواهد بود؟

    بیایید ابتدا باهم مادری راتصور کنیم،مطمئنیم یک مادر هیچ گاه فرزند خود رابه همان میزان که بر وی خشم می گیرد تنبیه نمی کند وبسیاری از اوقات خطاهای بزرگ وکوچک اورا صرفا با یک نگاه غضب آلود جواب می دهد

    واما خداوند که باز  می گویم :خود آفریننده مهر مادری است و  «لم یلد ولم یولد » می باشد ورحمانیتش در مقابل رحمانیت مادر قابل مقایسه نیست.پس برای عشاق خداوندی معلوم است که چرااورا خیلی دوست دارند.

 اما این بار فرزند خطای بسیار بزرگتر از آنچه در تصور ما است انجام می دهد . نمی گویم چه کاری!! بسیار بزرگ ، پس مادر باید با بزرگترین عقاب خود اورا تنبیه کند بزرگترین عقاب مادر چیست؟

  اگر درست فکر کنید می فهمید که بزرگترین عقاب او طرد فرزند،قهر ودوری از او است بلا تشبیه حالا خداوند را تصور کنیم  در مقابل  بنده ای که اورا خیلی بیشتر از خطاهایش دوست دارد پس عرفا حق دارند که ناله بزنند که آتشت بر من روا ولیکن خودت را از من مگیر که غیر تو کسی ندارم .پس حق بدهیم که علی(ع)که تمامی عرفا به جز یک فرقه که اصل خودرابه ابوبکر می رسانند از علی پیروی کنند (24)که فریاد می زندپ«من لی غیرک»(25)

  شنیده اید که عشق قابل انکار نیست .مثل عشق به همین می ماند که مادر اتاقی نشسته باشیم وعده ای از در وارد شوند وما با چشم خود ببینیم وبعد منکر حظور آن فرد در  اتاق شویم. کدام انسان است که طعم« الست بربکم» راچشیده باشد ودرفطره ودل خود عشق خداوند را حس کرده باشد ولی با استدلال چوبین بخواهد خودرادچار حیرانی کند .مگر نه اینکه بزرگ علما ابن سینا گفته است که:«بالاترین مکتب اشراق است »چون اشراق از عقل فراتر رفت و به عشق نیز پرداخت .

بحث پنجم:به عقل نتازیم

  اما گفتیم که همیشه نباید به عقل به همان دلایلی که در لابلای سخنانمان بیان شد، تازید.چرا که وقتی آدمی می خواهد اصلا وارد وادی طلب شود یا به اصطلا ح امروزی عاشق شود . آن هم عاشق واقعی ابتدا از عقل خود کمک می گیرد . ما عاشق را مترادف با نادان و کر وکور نمی دانیم . به نظرمان خداترس بودن با ساده وعوامانه بودن متفاوت است . اگر خدا ترس وعاشق بودی هیچ کس نمی تواند در مسیرت تورا به انحراف بکشد و خداترسان واقعی فقط علما هستند.

  انسان تابع جبر نیست.وصاحب اختیار است ودرواقع مومی نیست که خود شکل بگیرد واگر برخی سخنان بیان می شود من باب عشق ؛وعقل رادر انزوا قرار می دهد درواقع درمقام پرورش آدمی به قدر نیستی است.

  لاجرم مجبورم یک تمثیل( 26)، البته ناقص از نجم رازی من باب عشق وذاتی بودن آن بیاورم وبعد باهم به این نکته برسیم که عقل مقدمه عشق است.ونباید به آن تازید.

 نجم رازی تقریبا در باب مراحل سیر وسلوک عارفان تشبیه جالبی می آورد که دراینجا قصد پرداختن به آن نیست که نجم نامی کبیر دارد وبزرگان درمورد بزرگی سخن می گویند نه ما

بگذریم ایشان در تمثیل خویش بیضه پرنده ای رامتصور می کنندکه مرغی در آن در حال شکل گیری است .حال آنکه این بیضه برای وجود یافتن گرمای مادر خویش را می طلبد . حال اگر مادر بخواهد که آنچنان که در  مهر مادری قبلا گفته شد یقینن خواهد خواست گرما به آن می رسد تا به وجود رسد واگر به احتمال اندک مادر نخواست می توان به همان نکته رسید که جذبه حق به هر کس نخواهد رسید اما این یک احتمال دور از ذهن است به نظرم همانطور که فضل خداوند در افرینش همه ما را شامل شده در زنده بودن ومرگ نیز به همه مساوی شامل خواهد شد چون اوست که عاشق ما است وما نمی دانیم.

   اما بعدبه احتمال قریب به یقین مادر گرمای وجود  خودرا به فرزند می دهد .بازهم ناگفته  نماند که«لم یلد ولم یولد»اما تا اینجا بیان شد که دانستیم به واسطه عشق خود به فرزند گرما می دهدکه تاپرنده به وجود آید

   اماوجودیافتن همانا ودیدن جذبه حق همانا و  بانگ  اناالحق زدن همانا ،استاد عزیزی برایم بیان می کرد وجود یافتن آدم دومرحله است یکی آنکه خدا تورا می سازد ویکی اینکه تو خود خودت را می سازی وخلق می کنی که حال فکر می کنم این تشبیه نجم برای خلقت دوم است . یادمان نرود یک نسل یک انسان از آسمان به زمین نیا فتاده بلکه خودش با اختیار که همان      عقل  واندیشه است خودش را خلق کرده ویزید خودش را خلق کردآنچنان که حسین(ع)نیز خودش را به زیبایی خلق کرد که «ذلک فضل الله یوتیه من یشا»(27)

  دراینکه چرانجم در این تمثیل که آن راادامه نخواهیم داد عقل رامجالی نداده کاری نداریم ،در این مورد سخن خواهیم گفت که فکر میکنیم درخلقت دوم آدمی مثل آورده است.

یعنی اگر عاشق به معشوق بیان کرد که من توام وتو نیز منی ویا من توام وتو نیز تو هستی  ومن محلی از اعراب ندارم که سبحانی ما اعظم شانی(28) وانا الحق زدن کجای این دنیا قرار می گیرد(الله اعلم)

    مامی گوییم که عقل هم مهم است نباید آن را کامل از میان برداشت چراکه رسیدن به این تفکر که بانگی براوری تا آتش برجهانیان اندازد وحتی رسیدن به فنا ونیستی تقدم عقل را می طلبد یعنی فرد باید بداندتا بانگی اینچنین برآورد!!

 وانان که بانگی اینگونه برنمی آورند دوحال دارند یا رازشان بر دل مهر شده یا اصلا عاقل نیستند

 هرچند درس عشق در دفتر عقل نیست .اما عقل درکنار عشق ضرورت است. ولی بایستی توجه کنیم که همین عقل هرچند فضیلت دارد به تنهایی می تواند طاغوت سازمان کند

آن فرشته عقل چون هاروت شد      سحرآموز دوصد طاغوت شد(29)

بحث ششم:فنایا وجود؟

   اگر عشق مقام نیستی است .پس بانگ انا الحق زدن حسین منصور چرا خبراز هستی می دهد؟ بعد سبحانی مااعظم شانی می گوید که تکبر عشق را فریاد می زند.آری تکبر همیشه بد نیست در دنیای امروز که همه اهل تکبر به خاطر داشتن عقل حسابگرهستندچه زیبا وچه رویایی خواهد بود اگر کسی به خاطر عشق تکبر بورزد

  بعضی معتقدند که  بایستی تا اناالحق تو تبدیل شود به تو منی ومن توام ومن هیچم اما حسین را به دار اویختن وگفت انا نگفت هو.

آری بیایید درست بیاندیشیم که عشق سخن از هستی هم دارد اگرچه هدف نیستی وآتش کشیدن جسم سفلیی است اما هستی گرفتن روح علییی با عشق میسر میشود

   پس یادمان باشد که این تکبرو غرور آفرینش وخوبی دارد که  خودرا ببینی وهیچ کس رانبینی نه جسمت را بلکه روحت راببینی تا تو هم بانگ برداری که خود من همه خلقتم ودیگر چیزی برای اثبات خداوند نمی خواهم آری عشق سرانجام درد دارد رنجی بی پایان دارد

دردمارانیست درمان الغیاث     هجرمارانیست پایان الغیات(30)

   ماجرای  شیخ صنعان راشنیده اید که شیخ که همه علوم دینی داشت  امادرد  نکشیده  بود هنوز خودش را ندیده بود تا چه رسد که خودرابشناسد اگر خودش را وروحش را می دید وبانگ عشق می زد دیگری راغیراز حضرت دوشت نمی دید

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود    درکمال از هر چه گویم بیش بود(31)

هم عمل هم علم باهم یارداشت       هم عیان کشف هم اسرارداشت

   اما آنچه نداشت خود بود آری ،او خودش را نداشت باید خودروحت راپیدا کنی تا نخوت حسابگری ،هوس حوریان ووو تورانگیرد ،مانند شیخ صنعان که درآخر خودراپیدا کرد

بحث هفتم: سرانجام(تتیجه مقاله)

   سرانجام سخنم اینکه اگرچه معنای عشق را ازعشقه گرفته اند که همان پیچک زبان فارسی است ومی گویند آنقدر به دور گیاهان دیگر می چسبد تا آنها را در خود محصور می کند ولیکن رسیدن به سرحد ومعنا ومفهوم این کلمه  کار هرکس نیست که اگر هرکس معنای ان رادرک می کرد دیگر حافظ،مولانا،ابن عربی،شبلی و..دیگر افسانه نمی شدند.

عشق همان فضل خداوند است که به هر که بخواهد می دهد وبدون عشق زندگی مفهومی ندارد اما یادمان باشد هر چند عشق زیباست اما خودبینی می خواهد خودبینی به معنای« من عرف نفسه فقد عرف ربه ».

  وبازدرپایان می گویم عقل اولین خلقت خداوند ومهمترین آن است مَثل عقل مثل آب است که همه جارا آبادی می دهد حتی روح آدمی را پس برای عاشق شدن ابتدا با آب عقل روحت را بشوی وسپس که عشق که مثلش مانند آتش است را پذیرفتی بدان که آب وآتش در یک جا جمع نمی شوند .

لاجرم گرهر کسی یک شمس داشت      جبه عشقش فزون از خمس داشت(32)

عقل ودین وجسم وجانش رابدان           وان یکی دیگر که ناید بر زبان

خود شود ،از تابش انوار اوی             خود چه گویم ،گر خودی باشد براوی

 آدم باید خودش را خلق کند تا عشق را دریابد وآنگاه عقل استدلالی را کنار بگذارد وگرنه در میان گرگ های فریب تمام آنچه را شیخ صنعان از علم ودین از دست داد از دست می دهد یادمان باشد ما شیخ صنعان نیستیم که اگر چیزی را از دست دادیم توان دوباره به دست آوردن آن را داشته باشیم

  انسانها نمی دانند که خداوند چقدر دوست دار آنها است که اگر می دانستند توان نفس کشیدن نداشتند بس است همان که حسین (ع)واندکی دیگر فهمیدن

بشوی اوراق اگر هم درس مایی         که درس عشق در دفتر نباشد

هر نقش که دست عقل بندد               جز نقش نگار خوش نباشد

پی نوشت

1.کنت کنزاً مخفیافاحببتُ أن أعرف فَخَلَقتُ الخَلق لکی أعرف

2.آیه 29سوره حجر

3.آیه 143سوره بقره

4. والسابقون السابقون اولئک المقربون/به مضمون آیه  10و11  سوره واقعه

5.آیه 25سوره نور

6.فطرت/شهید مرتضی مطهری/صفحه 191

7.این حدیث قدسی  احتمالاخطاب به حضرت داوود (ع)است .رجوع شود به کتاب دین وزندگی سوم دبیرستان

8.حافظ

9.به مضمون/رساله عشق وعقل/نجم الدین رازی/صفحه52

10.عبدالرحمن جامی

11.فطرت/شهیدمطهری/صفحه90

12.آیه 33سوره بقره

13..آیات قرانی دراین زمینه بسیاراست ازجمله آیه 172سوره اعراف

14.پیمان میثاق/172سوره اعراف

15.آیه 5سوره تین

16.به مضمون/رساله عشق وعقل/همان/صفحه53

17..آیه 44سوره اسرا

18.آیه 30سوره رم

19.ابن عربی شعری عربی دراین باب سروده که ازآوردن عربی آن خوداری می کنیم در این رابطه می گوید:من به معشوقم آنقدر نزدیک شده ام که بدنم به او چسبیده است اما عشقم آرام نمی گیردلیکن باید روحم بااو یکی شود/فطرت/همان/

20.حافظ

21.مولانا/کتاب آیات مثنوی/تدوین محموددرگاهی/صفحه25

22.مولانا/کتاب آیات مثنوی/همان/صفحه108

23.شبلی

24.به مضمون/فطرت/همان

25.بخشی از دعای کمیل

26.اصل وکامل تمثیل دررساله عشق وعقل/نجم الدین رازی/صفحه92و93

27.آیه  59سوره مائده

28.ازشطحیات بایزید بسطامی است

29.مولانا

30.حافظ

31.ماجرای شیخ صنعان درمنطق الطیر عطارنیشابوری است

32.خودم

 منابع وماخد

 قران کریم

درگاهی/محمود.(1336).آیات مثنوی.چاپ دوم.تهرانانتشارات امیرکبیر

رازی/نجم الدین.(1345).رساله عشق وعقل.تهران:انتشارات بنگاه ترجمه ونشرکتاب.

شمیسا/سیروس.(1383).منطق الطیر.چاپ دوم.تهران.انتشارات آزمایشی متون درسی

مطهری/مرتضی.(1373  ).فطرت.چاپ دوازدهم     .تهران.اننتشارات صدرا

 


موضوعات مرتبط: عشق وعرفان

تاريخ : شنبه هفتم بهمن 1391 | 9:44 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

چنداصطلاخ از تئاتر

تعريف

تئاتر:ازتصویرگری ونمایش شکارگرها ومبارزه باحیوانات گرفته شد به معنای محل تماشا نیز می باشد اولین بار دریونان باستان به تپه های که ازروی آن حرکات اعضای نمایش دهنده رانگاه می کردند می گفتند.

تئاتر مذهبی:می گویند ازحرکات وناله های حضرت زینب بعدازواقعه عاشورا گرفته شده

تئاترعروسکی:می گویند ازتولد اولین دختر واززمان آدم(ع) وعروسک بازی گرفته شده

عوامل اصلی در تئاتر:1.نویسنده 2.کارگردان 3.بازیگر(مهم ترین)4.محل اجرا 5.عوامل پشت صحنه

ابزار کاریک بازیگر چیست؟1.تنش زدایی قبل ازتمرکز(قبل ازتمرکزگرفتن نباید آرامش زیادداشت یابرعکس هیجان کاذب ایجادکرد)

2.تمرکز کردن: بایدتوجه داشت کلیدطلایی بازیگر برای تمرکز کردن تخیل است وبایستی فرد به کمک قوه تخیل  درنقش همان شخصی قراربگیرد که به او داده شده

3.حس گرفتن       4.بیان وهنروانمودن       5      .بدن آماده

 نکات کوتاه :

تئاتر مخصوص ایران:تعذیه،    تئاتر مخصوص ژاپن:کابوکی ،      ابداع تئاتر سایه:در هندوستان

 اولین فیلمنامه ناطق جهان:کارل درایر  ،اولین فیلمنامه ناطق ایران:دختر لر ،نمایش شعرگونه درایران ازمیرزاده عشقی

تم چیست؟تم اندیشه اصلی نمایش، چیزی که طرح درباره آن نوشته می شودمثلا تم هملت شک وتردید است

واما طرح یعنی خلاصه نمایشنامه درچند خط اصلی ترین عنصر نمایشنامه

شناخت رنگ ها در نمایش: کاربردرنگها درتئاتر مفاهیم متفاوتی رابه بیننده القا میکند مثلا رنگ زرد:زند گی وتفکر     رنگ سبز:خرمی ،رنگ قرمز:هیجان وعشق  ؛رنگ آبی:عمق تفکر

صحنه تئاتر راسن می گویند که به چهار قسمت تقسیم می شود:1.راست بالا2.راست پایین3.چپ بالا4.چپ پایین

به قسمت جلوی سن آوانسن میگویند

اصلی ترین وظیفه نورپردازی:قابل رویت کردن افراد واشیا- معرکه گیری وتئاتر جدلی نیز ازانواع تئاتر است

www.ebrahimiivar,blogfa.com نکات جالب ازخاطرات مدرسه،هنر تئاتر ونمونه سوالات 


موضوعات مرتبط: تئاتروهنر

تاريخ : شنبه هفتم بهمن 1391 | 9:30 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

مسافران بهشت

به كجاچنین شتابان!!!

به هرآن کجا که باشد به جزاین سرا،سرایم!!!

دانش آموزان بروجن قبل ازاعزام به بهشت!!!

بروجن آموزش و پرورش



تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | 21:51 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

ورود رهبربه دیارخوبان خراسان شمالی

بوی گل وبهار جان آمد !!!!

خوش آمدی فرشته آسمانی رهبرخوبان

قدم به قدم آذین میبندیم که فراتراز ملائک بالهایش رابراستان دلهایمان میگذارد کاش هزاران دل بود مرا تاجملگی ازآن تو میکردم

ديدار معلمان و فرهنگيان خراسان شمالي با رهبر انقلاب


موضوعات مرتبط: عشق وعرفان

تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر 1391 | 18:8 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

 



تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد 1391 | 23:30 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

علمی که به بادرفت!

چندروزباهمه دردسرای سرراه ودهن روزه به خاطرعلاقه وافربه هنر تئاتر وآگاهی ازحضوراستادحمیدرضانعیمی کارشناس ارشد بازیگری وبازیگر سینماوتئاتردراسفراین ، باتعدادی از هنرمندای تئاتر گرمه بعدازظهر به این شهر میرفتیم وشب برمیگشتیم  فی الجمله سرتونو درد نیارم وقتی علمی رو نشه تو ذهن نگه داشت اینه که بهش اعتمادی نیست

تمام نکات مفیدوجالب استادرو تو چند برگه نوشتم تابعد مطالعه کنم که آخرش بااین موتورسواریمون برگه ها رو بادبرده بودو همراهش تمام علم مارو خوب حالا دیگه ناراحتی هو هرچند هستم اما بی فایده اسj گفتیم ازاین به بعد یادمون باشه علمی که بشه بادببرتش عجب دوامی داره

تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد 1391 | 5:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

تست شخصیت شناسی

این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و به سوالها پاسخ دهيد.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.
حالا شروع کنید.....!!!

1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید:
گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید:
سگ
گربه
موش صحرایی
قهوه
دریا

3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید ( افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ، نام یک فرد).
زرد
نارنجی
قرمز
سفید
سبز

توجه: جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.

حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.

1-                                                                      
گاو یعنی "کار."
ببر یعنی "غرور و فخر."
گوسفند یعنی "عشق."
اسب یعنی "خانواده."
خوک یعنی "پول."

2-
توصیف شما از سگ، "شخصیت شماست."
توصیف شما از گربه، "شخصیت شریک زندگی تان است."
توصیف شما از موش صحرایی، "شخصیت دشمن شماست."
توصیف شما از قهوه، "تعبیر شما از رابطه زناشویی است."
توصیف شما از دریا، "زندگی خود شماست."

3-
زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد."
نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است."
قرمز : "کسی که شما به او عشق می ورزید."
سفید : "جفت روح شما."
سبز : "کسی که تا آخر عمرتان او را به خاطر خواهید داشت."

                                                                                   



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر 1391 | 11:22 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

شمس من

نام اثر:شمس من   

قالب:مثنوی

وزن :بحررمل مسدس محذوف

مولوی دل رابه عشق شمس باخت                               این همه دیوان به نام  شمس ساخت

شمس اگر ششمس الشموس مولویست                          شمس من خود لیک شمس دیگریست

لاجرم ،گر هرکسی یک شمس داشت                          جبه عشقش،فزون از خمس داشت..

عقل ودین وجسم وجانش را بدان                              وآن یکی دیگر که ناید برزبان..

خود شوداز تابش انوار اوی                                خود چه گویم گر خودی باشد براوی

من چنین پندارم ای پاکیزه روی                              شمس اگر بودی تو بودئ شمس اوی

شمس اگر بودی،تو گویا برولی                              کی،کجارفتی ایا ای مولوی

ازبرای نام منم حیران ترین                                 من خودم آواره ام حالم ببین

من خودم وامانده شهر دلم                                    من خودم سرگشته ام،سرگشته ام

ناله وفریاد وواعصفازنم                                     دل زجان وجان زدل برمی کنم

هرشب وهرساعت وهرلحظه ام                            آتشی برجان پر غوغا زنم

ورجهان منجی عالم تاب بود                               وآی،آخر ندانستیم آفتاب بود

ماکه دانیم درپی هرزندگی                              از برای عشق باشد بندگی

ماکه دانستیم ازروز ازل                               در تقدم باشدت عشق وامل

از برای مرشدی این بشر                                    دست بالا زده وآماده کمر

درکنار چشم هربیننده ای                                      درس دین وعشق باهم داده ای

این که بود باما عشقی نبود                                  عشق برمنظر لیلی نبود

حالمان بد بود اگر لیلی نبود؟                                کی حضورش بردل وزخمی نبود

اصل عشق آخر بدانستم یقین                                 با تو خواهم گفت:هان خوبم ببین

عشق نه لیلی ونه مجنونو نه من                             عشق نه حتی فاعلاتن فاعلن

عشق نه عین ونه شین ونه قاف                              عشق نه سهل ونه دشوارونه صاف

هان!بگویم باخودای آشفته روی                               بس کن از اصل سخن بامن بگوی

این همه خود نمایی ها بس است                                  نغزنیست این همه بالا وپست

مولوی بودی برآشفتی چنین                                     کی بی خبراز کجا دانی همین؟

مستدل ومستدل ومستدل                                         حرف بایدزد وکردش عمل

کنت کنزامخفیا باید نمود                                       مدعی بودن ندارد هیچ سود

تو از آ ن مایی وما آن تو                                     وز خویش آگاهی و ماسان تو

شمس ما باشمس خودمعیارساز                              عشق را وزادعا انکارساز

شمس من راگوش واگویمت                                شمس ازصلب  حیدرکرارگویمت

شمس من شمس الشموس انبیاست                        آینه دارش شیعه در هرجمعه هاست

شمس من شمس الشموس بی غروب                    شمس من آلاله پرمشک وعود

شمس من از جوروظلم دشمنان                          دربلا وقهر یا از روی جان

همچو شمست شمس  پنهان شده                          ازفروغش منتظر ویران شده

خواهان شمس بر نسل جوان                           شمس  من  باشدهمان صاحب زمان 



تاريخ : شنبه هفدهم تیر 1391 | 8:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

ترشیدگی در18سالگی!!

یادمه یه بار تو روستا درس می دادم دیدم ازبیرون صدای سروصدا میاد فهمیدم که یه مجلس عروسیه یه دخترازروستای که من درس میدادم رو داشتن میبرد به یه روستادیگه به بچه  گفتم:عروسیه؟
شیما یکی از بچه ها گفت:آره آقا!دختره ترشیده بوده حالا دادنش به روستای دیگه گفتم:این چه حرفیه زشته نگو ترشیده بوده حالا مگه چند سالش بود؟
شیما گفت:18سالش بود هنوز کسی نگرفته بودش !!!
بله من خیلی تعجب کردم که وقتی دختر به سن 18 توروستا میرسه میگن ترشیده بعد که درست فکر کردم دیدم بیراهم نمیگه اخه خود شیما 13یا14بود که ازدواج کرد!!



تاريخ : سه شنبه ششم تیر 1391 | 12:42 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.