متن انشای زیر درفضای مجازی ازمعلمی که نامش فاش نشده کپی برداری شده است،متن انشا یک دختربچه 10ساله را درمورد اینکه درآینده می خواهید چه کاره شوید؟

من تا چند سال گذشته می خواستم شغل مادرم را انتخاب کنم.

مادرم پرستار است ولی پدرم با شغل مادرم مخالف است.او

می گوید که این شغل مناسب نیست چون هم کارش سنگین

است و هم شب کاری دارد. ولی این نظر مربوط به چند سال

گذشته است و حالا نظرم عوض شده و حالا می خواهم فاحشه

شوم.نمی دانم فاحشه دقیقا ً چه شغلی دارد فقط می دانم

کهشغل خوبی است.

زن همسایه مان فاحشه است.همۀ زن های محله پشت سرش

حرف می زنند و اصلا ً از او خوششان نمی آید و نمی گذارند

ما بچه ها و حتی شوهرانشان حتی به او نگاه کنیم. ولی من

نمی دانم که چرا این طور است. زن همسایه خیلی شغل خوبی

دارد.او همیشه شب ها با مردان زیادی جلسه دارد و همیشه هم

جلسات او تا نصف شب طول می کشد. خیلی برایم جالب است که

یک زن رئیس این همه مرد باشد و حتی بعضی روزها هم مردان

مختلف و ثروتمندی دنبال او می آیند و او را با خود می برندحتما ً

آن جایی هم که می روند باز هم جلسۀ مهم دیگری دارند.

 زن همسایه خیلی ثروتمند است. او هر چند مدت یک بار ماشینش

را عوض می کند و زود زود لباسهایش را هم و همه ش هم خیلی

گران قیمت است. او مرتب لاک می زند و آرایش. و خلاصه خیلی مرتب

است. دیگر نمی دانم چرا هیچ کس او را دوست ندارد.

چند روز پیش تولد زن همسایه بود. زن همسایه کادوهای زیادی از

کارمندان مردش گرفت. من به پدرم گفتم که امروز تولد زن همسایه

بود و او گفت که می داند. پدرم هیچ وقت تولد مادرم را به یاد نداشت.

 یک روز که از مدرسه برمی گشتم و مادرم هم سرکار بود پدرم را دیدم

که از خانۀ زن همسایه  بیرون آمد. من از پدرم پرسیدم که خانه زن همسایه

 چه کار می کردی ولی پدرم به جای جواب، یک سیلی به من زد. نمی دانم

پدرم چرا من را زد. من آن روز نفهمیدم پدرم آنجا چه کار می کرد.

 شاید پدرم هم جدیدا ًیکی از کارمندانِ زن همسایه شده باشد.

خلاصه با وجود همۀ این ها که هیچ کس از زن همسایه خوشش نمی آید

من می خواهم که شغل زن همسایه را انتخاب کنم. امیدوارم که پدرم

مثل شغل مادرم با شغل من مخالفت نکند.

 

 

 متن زیر نوشته یک معلم است. به مناسبت روز معلم

بار دیگر روز دورازدهم اردیبهشت فرارسید و سیل تبریکات شفاهی و کتبی جهت تکریم مقام معلم سیل ­وارگونه  در شبکه ­های صدا وسیما و رسانه ­های اجتماعی خودنمایی می ­کند.
سیزده سال سابقه تدریس در آموزش و پرورش دارم و دانشجوی دکتری هستم. دوستان کم کم صدایم می­زند آقای دکتر! دکتر جان! در این سال ها هر روز که به مدرسه می­رفتم با عشق و امید به تربیت فرزندان و اصلاح وضعیت فرهنگی کشور تدریس می ­نمودم. کتاب های مختلف غیر درسی، گفتگو درباره ­ی موضوعاتی که به ظاهر ممنوع و تابو بودند و تغییر دیدگاه نادرست اجتماعی و فرهنگی دانش ­آموزان حداقل کاری بود که به غیر از تدریس کتاب های خود آموزش و پرورش داشتم.
اما کم کم بعد از تاهل متوجه برخی زوایای دیگر معلمی شدم که پیش از این کمتر برای من آزار دهنده بود. هزینه ­های مراسم ساده عروسی و لنگیدن در تهیه چند وسیله­ برای شروع زندگی، چنان استرسی به زندگی ما وارد کرد که مدت کمی بعد از مراسم روانه بیمارستان شدیم. با لطف حضرت حق و قرض ­الحسنه ­های برادر خانم کارمند بانکی و برادر کوچکتر بنده­ با شغل آزاد، مراسم ساده ما به خوبی برگزار شد. هزینه ­های بیمارستان با حقوق اول ماه و عیدی آخر سال پرداخت شد و اولین عید ما بدون خریدی سپری شد. اگر دعوت یکی از دوستان مهربان در نوروز به سفر نبود و بر عهده ­گرفتن بیشتر هزینه ­ها توسط ایشان نبود سفری حتی یک روزه هم در اولین بهار مشترکمان روی نمی­ داد.
تصمیم گرفتم رها کنم تمام آنچه برای برای سرزمینم بی ­منت انجام می­ دادم چرا که در همین شروع زندگی، شرمنده خانواده خویش شده­ ام. دوستان خویش را می­ بینم که با تلاش کمتر در بازار آزاد رفاه بیشتری برای خانواده خویش فراهم کرده ­اند؛ دچار تردید می­ شوم که آیا مسیر انتخابی من درست بوده است. دوست ندارم همسر مهربانتر از جانم در سختی باشد. دوست ندارم تنم بلرزد از اینکه به مراسمی دعوت شویم و شرمنده از هدیه ندادن باشم. دوست ندارم فرزندان مرا توبیخ کنند که به فرزندان دیگران توجه کردید واز ما غافل شدید و از فراهم کردن حداقلیت برای ما ناتوان هستید.
می ­خواهم دیگر به سخن مسئولان توجه نکنم که معلمی جایگاهی دارد و ارزش آن چیست. دیگر بس است. دِین خویش را به جامعه و دولت انجام ادا کرده ­ام. حال که دولت و جامعه ما را فراموش کرده ­اند باید به فکر خویش باشیم. سال های سال است که وعده ­های مسئولان برای ما معلمان تو خالی شده است.  می­ خواهم یک زندگی طبیعی داشته باشم. دیگر نمی ­خواهم یک معلم باشم.
این تصمیم را به دشواری گرفته ­ام! شاگردان سابق آنچنان از تاثیر من بر زندگی خویش سخن می ­گویند که ارزش کار معلمی برای من بیشتر نمایان شد. مناطقی که نه تنها فقر مادی در آنجا آشکار است  که فقر فرهنگی حاکم بی ­چون و چرا است. زمانی که این تصمیم را گرفتم و به دوستان و همکاران اعلام کردم آنان که مذهبی بودند روی ترش کردند و از عواقب آن در زندگی، سخت سخن راندند . اما چه کنم؟
ترس از آینده ­ی نامعلوم معلمی من را به این سوی کشاند. زمانی که مشاهده می ­کنم که یکی از آشنایان با مدرکی پایین­تر از بنده وارد سازمان دولتی دیگری شده  است و با یک سال سابقه دریافتی بسیار بیشتری از من دارد، متوجه می ­شوم نمی ­توان امیدی به اصلاح این نظام پر از عیب و نقص آموزش و پرورش داشت.
اگر تنها غم نان بود شاید می­شد تحمل کرد اما ...
سخن در این مورد زیاد است و درد بیشتر...

 



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:14 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
شکرخداامسال باهنرنمایی دانش اموزان خوبم در مدارس علامه دهخداوهمچنین شهید گرمه ای چندفیلم ساختیم،که نفرات اول شهرستانی دراین رشته شدند ونمایندگان شهرستان درمسابقات فرهنگی وهنری وهمچنین نمایندگان فیلم کوتاه شهرستان در جشنواره فیلم کوتاه نوجوان سالم درهمین جا از دانش اموزان خوب کلاس هشتم دهخدا(دختران)به خاطر ساخت فیلم کوتاه «اومی بیند»که رتبه اول شهرستان راکسب کردند وازکلاس هفتم(دختران)به خاطرساخت فیلم کوتاه«معرفت» که رتبه دوم را اوردند وهمچنین از پسران مقطع هفتم به خاطرساخت فیلم کوتاه«زخم سیب» وکسب رتبه اول شهرستان دربخش پسران وهمچنین دانش اموز خوبم رضا غیاثیان به خاطر ساخت فیلم 100ثانیه ای «آب» وهمچنین دانش اموزان مدرسه شهید گرمه ای که تلاش بسیاردرجهت ساخت فیلم کوتاه«آینه»داشتند ومقامی کسب نکردن وهمچنین دختران اسپاخو درساخت فیلم کوتاه«فقروعبرت»که مقامی کسب نکرد ولی زحمتشان قابل تمجید هست تشکر میکنم.دانش اموزان عزیزم برای ما همین که شما علاقه مند به این فعالیتهاشوید واستعدادهای خودراشکوفا کنید کافی است.

به دانش اموزان خوبم میگویم که من فقط یک معلم هستم ان هم ادبیات علاقه وافرمن به شما وارزوی پیداکردن استعدادهایتان همیشه پرجنب وجوشم میکند که باشما وکنارشما برای علایق شما تلاش کنم



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

لطیفی معاون پرورشی و فرهنگی اداره کل آموزش و پرورش ضمن ابراز تقدير و تشكر از تلاش تمامي مدرسان درس پرورشي و دست اندركاران برگزاري جشنواره الگوهاي روش تدريس تفكر و سبك زندگي نتايج جشنواره را در مرحله استاني اعلام نمود ، وي هدف از برگزاري  جشنواره را ارتقاي مهارتي مدرسان در امر تدريس  و استفاده از روشهاي نوين تدريس در دروس پرورشي و تبين اهميت و جايگاه درس پرورشي در كنار ساير دروس و همچنين ايجاد رقابت سالم و سازنده در بين مدرسان  درس پرورشي  اعلام گرد و ياد آور شد كه انشاءالله در آينده اي نزديك  به نحوي از برگزيدگان جشنواره  از سوي معاونت پرورشي و فرهنگي تقدير بعمل خواهد آمد.

در ادامه قنبری رییس اداره امور تربیتی  خبر داد که در سال جاری  در جشنواره روشهای تدریس تفکر و سبک زندگیدر پایه های هشتم و هفتم متوسطه دوره اول 31 نفر از همکاران شرکت نمودند   که تعداد  13 نفر از همکاران مدرس خانم و تعداد18 نفر از همکاران مدرس آقا شرکت نموده اند و براساس دستور العمل در هرپایه تحصیلی 3نمفر انتخاب شدند و نفرات اول هریک از پایه ها جهت شرکت در مرحله کشوری معرفی خواهندشد وی افزود تمامی مراحل بررسی آثار بصورت غیر حضوری بوده است  

در پايه هفتم متوسطه اول  به ترتيب فرشته شيرين از شیروان  پروين نجابت از بجنورد علي كمالي حصار از مانه و سملقان حائز رتبه شده اند

درپايه هشتم متوسطه دوره اول  به ترتيب محمد رضا ابراهيمي ايور از گرمه محمد كرمي  شیروان ليلا وحداني از راز و جرگلان حائز رتبه شده اند (نقل ازسایت امورتربیتی واداره کل خراسان شمالی)

 عکس مربوط به مراسم تقدیر برترین های تدریس کشوری درسال 1390دررشته ادبیات فارسی می باشد به امیدحق خیز امسال مقام اولی دررشته پرورشی خواهد بود



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:19 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 19:7 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

دفترمدرسه تقريبا جايي گرم است.ميز وصندلي هاي راحتي ميبينم ؛صندلي هاي كه روي ان لباس ورزشي افتاده است؛بگذاريد ببينم.روي ميز هم ليوان جايي كثيفي وجوددارد وشيرهاي كه روي ميز ريخته،وهيچ كس قصد تميز كردنش را هم ندارد.يك طرف پاكتهاي شير يك طرف روزنامه ديواري افتاده است .كارنامه امتحانات وماجيك و...نيز وجوددارد؛روي تاقچه نقشه پلاستيكي چسب ؛سيدي ويه عالمه وسايل اضافي ديگر!شيشه پاك كن وعكس امام نيز وجوددارد.

صداي معلم ها ودانش اموزان به گوش مي رسد يك كامپيوتر عهد مغول هم هست كه دوروبرش بسياربهم ريختس؛روي جالباسي هم شلنگ گاز وتور توپ .بدمينتون مي بينم 3دسته كليد وجوددارد ونان خشكي كه رويميز قابل توجه است

دفترهاي روي هم تلنبارشده كه ميخواهند اگر قسمت شد به بچه هابدهند؛روي شوفاژها خاك گرفته است،خلاصه هيچ چيز زيبايي نمي بينم كه بنويسم جز شيشه هاي لك گرفته وخاك نشسته بر دفتر؛

زينب ولي زاده



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 9:33 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
       

 

« هوای عشق»

 

مراهم گاه عشقی نام وننگ بود

 

سکوت زندگی آشفته سنگ بود

 

بساطی خوش فراهم داشت قلبم

 

فقط یک آه کم سوکاشت قلبم

 

شب،امشب من نمی دانم چه گشته است

 

چراداغ نگاهش تازه گشته است

 

بزن دل،چشمم رابگریان

 

بزن دل،قلبم رابگریان

 

بزن قلب من امشب بت پرست است

 

بزن شاعرجماعت مست مست است

 

بزن درسینه طوفانی خموش است

 

بزن مطرب،گلستانی خموش است

 

زمانی چشم وجانم رونقی داشت

 

هوای عشق هم ،عالمی داشت

 

زمانی چشم وجانم برنگاهش

 

فلک رابوسه باران خیالش

 

زمانی حرف ما حرف دلی بود

 

فقط یک حس برایم عالمی بود

 

بزن بگذار تانادان بفمد

 

بزن بگذارسرگردان بفهمد

 

بزن عشق ،مرا خوش یادداری

 

گمانم غصه فرهادداری

 

زمانی بردلم غوغا غمی بود

 

غمی بودوغمی بودومنی بود

 

کجارفت آن چشان عشقبازت

 

کجارفت آن نگاه مهربانت

 

اگر احساس راپیداکند دل

 

اگر پادرسرایت واکنددل

 

شبی پیش ازغروبت خون بگرید

 

بنالد وانگهی هامون بگرید

 

دلم،بس کن، هوایش رفتنی نیست

 

به افسون بردنش هم خواندنی نیست

 

«ورق »دیگر سراغ ازتونگیرد

 

که تاقلم هم ازفراق توبمیرد.

       

 



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 18:47 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
درمورخه شنبه 2اسفند93ساعت 10:30دقیقه صبح تئاتر خداراشکر به بازیگری مصطفی شکاریان،من و احسان ایزانلو به کارگردانی اقای الهی و تحت نظر استاد عزیزاقای کشمیری ازهنرمندان تئاتر بجنورد به عنوان مهمان ویژه بعدازاجرای تئاترکوتاه جوان ازاسفراین وبجنورد به روی صحنه خواهد رفت.گفتنی است تمرین این تئاتر دوماه به طولانجامید وبعداز اجرا هنرمندان درکارگاه اموزشی تئاتر شرکت می کنند



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 20:54 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

 یعنی اینبار دیگه تموم شده بود وای خدای من یعنی امشب باس بی وحشت وترس سرشو بزارو راحت بخوابه؟ حتما میتونست یعنی باید بتونه اون راه دیگه ای نداره تو حیاط باغچه چالش کرده تازه صدای رعد وبرق اجازه نداد کسی  صدای کمک خواستنشو بشنوه چه برسه صدای بند اومدن نفسشو،اما یه ترس عجیبی وجودشو گرفته بود..

 اگه فردا بو بگیره وبعدش همه بفهمن،وای،- نه اون زیادی گودالو عمیقش کرده بود .  ذهنش یه لحظه اروم نمیشد .الان راحت به متکا تکیه کرده بود وزل زده بود به ساعت بالای پنجره تیک تاکش داشت عصبیش میکرد با خودش غر میزد که لعنتی چرا زود زود نمیری چرا عقربه هات بند ذهنم شدن .میخاست چشاشو ببنده ویه نفس عمیق بکشه اما یه چیزی گلوشو قلقلک میداد. خدای من اون که همیشه منتظر این زمان بو، پس چرا بغض داره میترکه - شاید چون فک میکرد چرابایس زندگی اون این جور بشه؟

اشکان مردی 40ساله بود،جلوی موهاش کمی ریخته قدش بلند ولاغر صورتش کشیده وهمشم پک سیگار لب دهنش . اونقد تریاک وچرند به بدنش زده بود که دیگه چشاش گود افتاده بود.

واون شبی که ماجرا شروع شد اونقد نشه بود که تا صب زیر بارون چرند میگفتو وراه میرفت اخه قضیه این بود ازوقتی ناخواسته رفیقش شایان رفیق بچگیاشو همدم همیشگیشو کسی که وجودش بند وجود اون بود ،اصلا همه اهل محل این دوتا رو باهم میشناختن ،سریه لج ودعوای بچگونه هول داد و افتاد و بعدش دیگه پانشود دیونه شده بود به خیال خودش تریاک کاری میکرد تا بتونه این قضیه رو فراموش کنه حالا روز به روز درد وجدانش بیشتر میشدو دُز تریاکشم بیشتر،کسی ندیده بود که اون اینکارو کرده ،اصلا تومخیله هیچکی نمیگنجید اون اینکارو کرده باشه.

بعد مرگ شایان رفیقش،هرکاری کرده می کرد این دل بدمصبشو اروم کنه. پرو بال خونوادشو گرفته بود داداش کوچیکه شایان حالا مردی شده بود واسه خودش ابجی بزرگه براش خواستگاراومد باتمام وجودش کاری کرد جای نداشتن داداشو لمس نکنه اما اون چیزی که خیلی ازارش میداد دل بد مصبش بود که گیره نگاه زهره بود - زهره ابجی دیگه شایان -

چطور میتونست اینقد بی وجدان باشه که به ابجی شایان فک بکنه اصلا مگه قاتل دادشش میتونه عاشق بشه این فکرا کم کم دیونگیشو بیشتر کرده بود مجید خله که همیشه بساطش جلوی کوچه شایان پهن بود که تخم نداشت قبل رفاقت این دوتا اون زمون که اشکان یه جوون شاد وسرحال بود تیکه بندازه حالا دم به دقیقه مسخرش میکرد

یه بار که اشکان رفته بود خونه شایان مجید خله که سر گذر، بایه عده الاف وایساد بود دیدش شروع کرد به حرفای ناجورزدن با الافای دوروبرش حرفای اونا مخ اشکانو سیقل میداد ،داشت خوردش میکرد،داشت منفجرش میکرد..

-          قدیما ادما یه نمه معرفت داشتن

-          چطور مگه مجید

-          رو هرچی قمارمیکردن الا رفیقشون

-          حالا کی رو رفیقش قمارزده

-          رفیق نه داداش بلانصبت دست غیرت ازپشت بستن به ناموس رفیقشونم رحم نمیکنن

 

تا صحبتای مجید خوله به اینجارسید پوکه سیگار اشکان تف شد توی جدول وبرگشت یه نگاه انداخت به مجید وبساط دلقک بازیاش،،

 خون جلو چشاشو گرفته بود دیگه نفهمید داره چیکار میکنه رفت یقه به یقه مجید خله هرچی فش دم دستش بود نثارش کرد الافای دوروبربا قهقه زدن زیر خنده اما بایه سیلی- اشکان مچاله شده اعتیاد - مجید از کمر شکوندشو کردش توپ بازیه بچه ها تا میخورد زدش تا چاقوشو دراورد چلوندش کنار چشای اشکان یه خش عمیق انداخت اگه زهره خانم نبود که اتفاقی تو اون لحظه از کوچه رد نمیشد و صدای جیغ داداش در نمیومد مجید خله کشده بودش

همون موقع  به هزار زحمت خودشو کشوند سمت در خونه زهره ازچادرش گرفته بود خون روی صورتش نمیزاشت جایی رو ببینه ،اما بیشترازهمه دلش داشت میترکید اخه زهره وقتی اونو تو این صحنه دیده بود محکم جیغ کشید داداش.

یعنی چی؟یعنی اون اصلا به اشکان فکرنمیکنه؟یعنی...

یه هفته ای طول کشید تا یه کم بهتر شد اما رد چاقوی مجید خله نشونی صورتش شده بود..

دیگه نمیدونست باید چیکارکنه شاید اگه ....(ادامه دارد)

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
چهل وچهارمین جشنواره فیلم رشد هم زمان با برخی ازاستانهای کشور دراستان ما نیزبرگزارمیشود.درشهرستان گرمه سه هارد باتعدادهرکدام 99فیلم درنظرگرفته شده که براساس جلسه گرفته شده معاون محترم پشتیبانی اقای کامکار ،کارشناس فناوری ومن به عنوان رابط فیلم رشد این مکانها جهت نمایش فیلم های جشنواره انتخاب شد

1.تالار اندیشه گرمه سالن آمفی تئاتر2.نمازخانه دبیرستان اسیه3.نمازخانه دبیرستان همت4.نمازخانه نرجس5.نمازخانه مدرسه حضرت معصومه6.نمازخانه دبیرستان ازادگان7.مجتمع 3برزنه8.مجتمع4چارچوبه 5.مجتمع 5روستاهای رباط قره بیل وچشمه خان6.مجتمع 6بیدک دشت ودشت درحشینه روستا،دیگرمدارس هم با هماهنگی جلسه ریاست اداره در روزپنج شنبه 23بهمن برسی می شوند .

لازم به یاداوری می باشد که چهل وچهارمین جشنواره فیلم رشد درشهرستان گرمه از25بهمن تا 30بهمن درسراسر مدارس برگزارخواهدشد



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 14:16 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
سوتی های دانش اموز ومعلم ،البته اگه قبول کنیم که واقعا برخی اوقات گافهای بزرگ میدیم میتونه به عنوان یه تجربه زیبا باشه

یادم هست دوران دانشگاه یه رفیق خوش مرام وباحال داشتم بچه اسفراین بود،الان هم گه گاه باهم درارتباطیم اما خوب اون دوران خیلی متفاوت تر اززمان حال بود ،باهم تو تربیت معلم بودیم

بچه ها والبته من به سوتی های علی آقا عادت کرده بودیم حتی از روز اول دانشگاه ، یادمه شبهای اول اشنایمون توی خوابگاه بود ومیدیم که خیلی بچه خوش زبان وبانمکی هست.

خلاصه کمترین رتبه کنکوری کلاس هم بود که استاد زبان خیلی به این خاطره بهش گیر میداد ،ترک زبان هم بود.

همون شبهای اول سرپرست خوابگاه صدای اذان صبح وظهر وعصررو پخش میکرد تو همه خوابگاهها حالا پادگانی که بیدارباشش با صدای اذان بود وبقیه چیزا....

وقتی که صدای اذان عصر شنیده شد،یکی ازبچه ها گفت :بچه هایا علی یه نمازی بخونیم بعد بریم بیرون ،توی همین حرفهابودیم که علی گفت:شما بخونید من خوندم یکی ازبچه ها گفت :چطور خوندی هنوز که تازه اذان دادن

جالبه!گفت:من رفتم پایین با این رفیقا تو نمازخونه خوندم ،«فکر میکنید چی شده بود!»آره بعد ادامه داد که اینجا عجب رسمی دارن نمازشونو دست بسته بدون مهر میخونن

داشت فکمون می افتاد بعد فهمیدیم که علی رفته تو نمازخونه اهل سنت خوابگاه وبا اونا نمازخونده تازه بدون مهر وبا دستای بسته !!!

بعدها علی شد سوژه قشنگ خوابگامون آخه تا حالا اهل سنت ندیده بود ! امیدوارم اگه علی این پستو بخونه ناراحت نشه چون میدونم خیلی با جنبس خییییییییییلی!

به ترتیب ازراست:طالب فیضی(فاروج)،علی(که داستانش اومد)ومحسن گلدادی(بجنورد)

 



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 19:0 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
هما خاکپاش در خصوص رشد وشکوفایی هنرمندان این شهرستان گفت : وقتی فیلمی در این شهرستان ساخته شود مسلما بیشتر هنرمندان ٱن را از خود این شهر انتخاب  خواهیم کرد که در رشد و شکوفایی هنرمندان این شهر تاثیر گذار خواهد بود.

وی افزود: ساخت تولید فیلم  با حمایت های اداره فرهنگ وارشاد اسلامی و استفاده از اسپانسر هایی از خود این شهرستان می تواند در شناساندن  فرهنگ وتمدن مردم این شهرستان  تاثیر گذار یاشد.

هما خاکپاش با بیان اینکه با ارادت خاصی که به اهل بیت عصمت طهارت و خصوصا حضرت اباعبدالله الحسین (ع) دارم، گفت: من حاجت های زیادی را از این امام همام گرفته ام  و هر سال در ایام   تاسوعا وعاشورا به یک شهرستان سفر میکنم و امسال نیز با اشاره به برگزاری خوب آیین عزاداری این شهر به جاجرم سفر کرده ام .

خاکپاش  به زعم برخی  گمان می کنند اعتقاداتشان نسبت به اهل بیت ضعیف است افزود: هنرمندان به دلیل داشتن حس خاص و روحیه حساسی که دارند از ارادت بیشتری به اهل بیت  (ع) برخوردارند



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 19:24 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

 دانش آموزان عزیز انشاهای شمابراساس مواردزیربرسی خواهدشد

رعایت مواردزیرالزامی است.(درمدت زمان 60   دقیقه)

  1. 1.  پاراگراف بندی وویرایش ساختاری وفنی(نداشتن غلط املایی،علایم   نگارشی)5نمره
  2. 2.  طرح وچارچوب (مقدمه،متن،نتیجه)3نمره
  3. 3. داشتن ریزموضوع وانسجام درگسترش ریزموضوعهابه نحوی که بامطلب ربط   داشته باشد 2
  4. 4.  تخیل وخلاقیت ،نقطه اوج وفرود مناسب.3نمره
  5. 5.  انتخاب واژهای مناسب وزیبا وادبی (درصورت لزوم) 2نمره
  6. 6.  داشتن خوش آغازی مناسب متن انشا2نمره
  7. 7. ذهنی بودن انشا(نقل کردن داستان یانوشته ازکتابهای دیگر فقط درصورت   قرارگرفتن داخل گیومه مورد قبول است) 2نمره
  8. 8.  نظم برگه وخط خوردگی نداشتن 1نمره


تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ | 21:13 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ | 20:50 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
رمز این پست بعداز امتحان ادبیات فارسی مدارس علامه دهخدا وشهید گرمه ای برداشته خواهد شد



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ | 20:47 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ | 20:43 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
امروز سرگروههاي آموزشي دروس مختلف براي بازرسي ازوضعيت دانش اموزان مجتمع شماره 5ومدرسه دهخدا اومدن مدرسه بعداز كلي حال واحوال پرسي سرانجام يك اتفاق جالب افتاد. 

يكي ازسرگروهها بعداز پرسش وسوال وجواب از دروس مختلف برداشته به عنوان جايزه جواب دهنده سوال يك گردو جايزه ميده!!!! 

شما اين كاررو چطورارزيابي مي كنيد؟؟؟!!!!



تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ | 11:48 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

رحلت عزیزترین،شریفترین،مهربانترین مخلوق خداوند تسلیت

اقرا!بخوان محمد(ص)

تورااگرببینم

گویم چه ناکسانی

گویم چه یاغیانی

براشتران سوارن

گویم چه انکساری

هرآن داغی بردل

جان رامثال شمعی

دراین بیان همین بس

بی رنگ ورو محمد(ص)

اقرا چرا خموشی

چیزی بگو محمد(ص)

درخلوت عاصیان

باگریه گو محمد(ص)

بااقراخواندن تو

حرفی  که می پسندند

ازحرفهای دنیا

یک «من»حرف رنگی

درجسم های سفلی

بی رنگ ورو شده ام

بی گفت وگو شده ام

قران به نیزه کردند

هوس دلباخته کردند

احدرا که بازدیدی

دیدی چگونه کردند؟

نیمی عزیز زهرا

درخنده هوسها

باقهقهه دراتش

خونین فرق مولا

معنای ساقه کردند

هرفرقه تحفه ای را

ازکوه پیاده کردن

با خنده داعشان

مستان ودردی کشان

خون اشامان زمان

اقرابخوان محمد(ص)

برگو چرا خموشی

با زم نشان رنگی

درگردن ناکسان

برجامه داعشان

با گریه یتیمان

برمنبران علم شد

اقرابخوان محمد(ص)

برگو چرا خموشی

راهی که می پسندی

ازراههای ایمان

راه حسینیان است؟

راه بسیجیان است؟

راه دهاتیان است؟!

آنان که خوانده گشتند

صم ونفهم وکورند

برگوچه نفهمایی؟!!!

یارو غلام حیدر؟

هوس پرست جمعی؟

دنیا پرافاده گشتست

یزید هم خانه گشتست

حسین بیگانه گشستست

اقرابخوان محمد

برگو چرا خموشی

فریادها براور

ازآیه های قران

بر مرده یاغیان

از قهر یا زروی احسان

نوری به دل بتابان

اقرا،چرا خموشی

دردل نشان سرخی

ازخون جاریه عشق

روی زمین می رود

بدم به جسم مرده

مارازغم وارهان

فریادها براور!!!

برقلبهای خسته

براشکهای غزه

بریادرفته هویزه

آهسته گو ورق جان

بترس زموش ودیوار

به واله گربیابی

دراین سرای فانی

غیرازسیاه زنگی

برمنبران خاموش

برزندهای مدهوش

بس است دگرنگویم

ازخنده هوسها

بعدازعزیززهرا

ازفرقه های دنیا

ورق دگرنگوید

اقرابخوان محمد

برگو،چرا خموشی؟

محمدرضاابراهیمی«ورق»

 



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ | 11:23 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
 (نامه ای به پدرشهید)

     درحالی که پی در پی صدای سوسوی غریبانه ات درگوشم طنین انداز می شود،همه مرابه سوی خویش فرا می خوانند،ازخود رهاشده ام وآرام آرام به زیرچترغریبیت می روم ،دربرابرعظمت قطرها ی خونت برحقارت خویش سر تعظیم فرود می آورم

      واین تلاطم، شدید وشدیدتر می شود،گویا دلم هم دست بردار نیست،احساس میکنم از زیر پاهایم جوی آبی روان می شود،احساس می کنم همراه باران درزیر باران قدم می زنم درجویباری به وسعت دلخوشی.

    یادتو،بوی نم باران ،دستان نوازش گرت ، آرامش بخش ترین دستان روزگار  وگویا دردل می خوانی که هنوز بکشد اساس عالمش رابر سرفرزندت .

     من باران رادوست دارم ومی دانم که تو مرا دوست می داری پس  با تو وباران همراه می شوم.آری زندگی می باید ،وزندگی تنها باتووباران!!!

        بگذار برایت بگویم ،آن هنگام که آرام آرام از کناره مردم خفته ویا خودرابه خفتگی زده می گذرم به راستی این سخت ترین گذر  وناآرام ترین گذرمن است ،دعا می کنم قلبم به آرامش ابدی رسد.

    پدر به خاک سپرده ام ،که برگ های نا ارام پاییزی را به آغوشت روان کند تا از وجودت آرامش بگیرند ؛یانه جرعه ای از جام درونت را به زمین بخشد تا ازآن عالمی آسایش یابد، یانه جرعه ای از آرامش ابدیت رابه خودم بازگرداند.

   درشهادتت همه چیز زیباست جز زیبایی!!!همه چیزلبخند است جز لبخند وهمه چیز هست و همه چیز نیست!!!شهادتت عجیب است ب، سیار عجیب هم هست وهم نیست !!!

      پدر می دانم دست هایت اینجا دوست داشتن برسر کودکی کشیده شوند که فقط یک باربگوید دستانت آرامش من است .توهم  دروسعت سبز مرگ آنچه را ظلمت از وسعت سیاه زندگی فرزندت ربود پس گیری.می دانم ،می دانم  درجاده دلربای شهادت، نگاهبانی زیرک ترازتو، یعنی خدایت هست  تا شاید جبران کند بی مرشدی وبی همراهی زندگی را.

    اما شنیده ام شماتت های شب را ،آری بارها گفته اند آن جنگ ،جنگ تو بود وتو وظیفه داشتی وحال این فرزندان شکم باره ات دست هایشان کم کم احساس عجیبی دارند ،احساس پول،احساس دانشگاه رایگان،احساس شغل ،اما تو خوب می دانی دست هایم احساسی میان کشیده شدن برگیسوان معشوق ولمس شدن توسط عاشق دارد!!هم عاشق هم معشوق،حس عجیبی است!!ولی افسوس که کسی این حس را نخواهد فهمید.

   اینجا دراین سرزمین من هم هستم وهم نیستم ،هستم که هنوز می نگارم سیاهی های بقارا ونیستم که امید دارم به رویای فنا،آری رویای شهادت ازپی تو ،رویای زیبایست زیراکوله بارم دراین سرای وانفسارنج وشکنجه وعذاب است وهمیشه زیبایی رنج دررنج وزیبایی شهادت در شهادت است.

   هرگاه بادخزان زندگی پشتم رامی لرزاند،آنگاست  که دستان نوازشگر یاری رابرسرخوداحساس نمی کنم  .اما پدر،تو آشفته نباش!! دست های بی منت ،بی شماتت ،بی فریادبرسرم هست ،دست های کسی که  بالاترین  دستها از آن اوست ، ولی کاش پدر به من می آموختی که گاه ستارگانی درزمین هستند که آسمان هم گنجایش آنان رانداردکاش می آموختی که چگونه کوه سختی رابرشانه هایم حمل کنم ونگذارم کسی بفهمد کوهی برشانه دارم یا کاهی!

    پدر،پدر،گاه موسیقی وحشتناکی می شوداگر اخم های مردمی که تو برایشان جان دادی ،خون دادی ،فرزند دادی ، دل های زیبای  کودکانت رامی شکنند .وبدان که غوغا به پا می کند،اگر الفبای خاموشیشان را برلبانشان آورندودرژرف آن خاموشی فریاد تومانند پدرت نیستی را سر دهند

    پدر،گا ه فراموش می کنم کجا فریادبزنم وکجا سکوت کنم.نمی دانم اکنون دراین سیاهه که برای توست باید فریاد زد یا،سکوت کرد.  یکی شماتتم می کرد اگر جنگ شودتوبرای کی می جنگی؟ پاسخش دادم برای اسلام !واونیز خندید .آری پدر! خندید وقهقه زد که چه پسرک ساده ای!!

 وچه زود ناخواسته یا خواسته  هنگام عروجت وپرکشیدنت رفتی واین همه پاسخ ها را جوابم نگفتی ، گاه  آنقدردرتلاطم حضوردیگران تنهامی شوم که فرآموش می کنم  روزی وصال من با توخواهدافتاد، آری ازتو همین را می خواهم،به من  بیاموز، آری  بیاموز تا  فرآموش نکنم.

 محمدرضاابراهیمی

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ | 22:23 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
 

یک نمازکاملا عرفانی ازبچه ها

عکس ‏محمدرضا ابراهیمی ایور‏

عکس ‏محمدرضا ابراهیمی ایور‏

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ | 20:35 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
 

بازدیدبچه هاازقلعه جلا الدین

عکس ‏محمدرضا ابراهیمی ایور‏

عکس ‏محمدرضا ابراهیمی ایور‏



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ | 19:58 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
مامعلم ها معمولا،افرادی هستیم که حداقل درنظم کلاس درسمون دقیقیم،اینو دوباره تکرارمیکنم درنظم کلاس درسمون نه درزندگیمون ،که به اون قضیه دیگه کاری ندارم.

اینو گفتم که بگم:قراربود امروز یک جلسه با دبیران وانجمن اولیا گرفته بشه که به دلیل تاخیر پنج دقیقه ای اعضای انجمن یکی ازمعلم های ابتدایی که مسئول ونماینده ومعاون هم بود با عصبانیت روبه اعضا کرد وگفت:چون پنج دقیقه دیرامدید جلسه نه دراین زمان ونه درزمان دیگه برگزارنمیشه!!!

بله همه جابایدمعلم ها این قاطعیتو داشته باشند،وقت برای ما حداقل در مدرسه وبرای دانش اموزها مهمه!!

 

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ | 11:20 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
معمولا وقتی سرکلاس یکی یه سوتی بده همه بچه ها میزنن زیرخنده و چه برسه که این سوتی ازطرف معلم اونهم تو دبیرستان یا متوسطه اول باشه خلاصه اینها رو گفتم که بگم چندشبی که مسجد میرفتیم دانش اموز خوب دوسال پیش ازمدرسه موعودو دیدم ونشستیم کلی باهم حرف زدیم.

یادمه سرکلاسشون یه بارگرم سخنرانی شده بود که وسط حرفام گفتم:«اون زمان که نیوتن برق رو اختراع کرد»(خب بعدش تودفتر همش با خودم حرف میزدم که اخه مرد تورچه به علوم وازاین حرفا که اخرش سوتی بدی)

اماازبین بچه ها امیرعلی که اکثراوقات جلو مینشست،یواشکی گفت:«آقای ابراهیمی ادیسون»گفتم:«ای ناقلا سوتی گرفتیا»

(میخام تفاوت مدرسه عادی رو با نمونه توی ادب دقیق ببینید)

یه هو از جاش بلندشد وگفت:آقا عذرمیخام،قصد جسارت نداشتم. اگه ازحرف من ناراحت شدید دیگه اصلا حرف نمیزنم.

من هم یه لبخند بهش زدم وگفتم:اختیار دارید لطف کردین.

بله امیدوارم همه دانش اموزااینطورباادب باشن!!!



تاريخ : جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ | 18:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ | 17:21 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

‏عشق است وطنم‏

 

 

طبیعت شیراوی

‏غروب ایور‏



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ | 16:47 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
درهردرسی گاه دانش اموزانی پیدا میشن که خواسته یا نا خواسته مثل ما معلم ها سوتی های عجیبی می دن،مخصوصا دانش اموزای که خوب درسو متوجه نشده باشند.

توی کلاس هفتم یک مدرسه داشتم مفعول رو توضیح می دادم که حالا در جواب چه چیزی را؟یا چه کسی را میاد واز این موارد

بعداز کلی توضیح رو کردم به دانش اموزی و روی وایت برد نوشتم:«علی پدرش را برد»میگم خوب مفعول جمله چی میشه؟

برگشته میگه مادرعلی!!! میگم :آخه پسر اصلا تو مادر می بینی تو جمله میگه خوب پدرش را که برده مفعول نمیشه حتما مادرش هست مفعول بشه!!

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ | 21:57 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
گاهی اوقات ما معلم ها از همکارانمون ،گاهی ازبچه ها و خلاصه وقتی دقیق بشی از هر کسی میتونی کسب تجربه کنی .از اتفاقات نا خواسته واز سخنان ناگهانی وهمه چی

یادم هست اون روزقراربود که مراسم ختم نمی توانیم داشته باشیم و من از اکثر همکارای مدرسه دهخدا دعوت کرده بودم تا بیان وهمراه بچه ها نمی توانیم هامونو دفن کنیم .

مدیر اون سال همون آقای خواجه خودمون یا مهرجوی الان بود .فی الجمله  اینکه مراسم شروع شد ،من به عنوان معلم درس بیشتراز مهمانان صحبت می کردم و اساتید من یعنی معلم های دیگه بیشتر سکوت اماهمینطور که همیشه سرکلاس به بچهام میگم  گاهی  میشه یک کلمه گفت یک کتاب حرف زد

من همش نظرخواهی از معلم ها ودانش اموزا میکردم وبدون غرض خاصی چون سال اول تدریسم بود وبی تجربه بیشتر ازدانش اموزای با استعدادتر وزرنگ نظر می خواستم .

که ناگهان وسط نظرخواهی های من آقای خواجه با صدای بلند رو به یکی از دانش اموزای ضعیف تر کرد وگفت:آقا شما نظرتوبگو!!!

بله من ازاین زمان بود که فهمیدم بایستی بیشتربه ضعیف ترها میدون داد وبهشون توجه کرد .تا چند وقت پیش هم یکی از بچه های مدرسه شهید گرمه ای همچین تذکری بهم داد ووقتی اسمشو زیاد بکاربردم یه جمله گفت که ملکه ذهنم کردم واون این بود که:ما چند نفریم!!!

بله ممنون نگاه مهربان ومعصوم وریزبینانه هم همکار خوبم وهم دانش اموز خوبم هستم که گاه گاهی یادم می ندازن باید این اصل مهم رو رعایت کنم که همه در کلاس هستند چه زرنگ چه ضعیف.

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ | 21:46 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
خواستم خاطرات اون روزی که گزینش رفته بودم و بنویسم فک کنم 4شهریور یا 6 شهریور بود که موقع گزینش من بود آخه براساس حروف الفبا گفته بودند چه روزی بیایم ما هم حاضر میشدیم بریم آبجیمم آخه معلمه اون گفته بود قبل رفتن توضیح المسائل بخونم و تا حدودی به مسایل سیاسی کشور و شهر خودمون اطلاعاتی داشته باشم که میپرسند و بعد گفته بود با حجاب کامل برم یعنی چادر سرم کنم و .... آخه یکی از قوانین دانشگاه ما چادر همه باید چادر سرشون باشه ما هم این کارارو کردیم و رفتیم گزینش و نشستیم تو نوبت بعد میرفتیم جلو یه دفتری بود تو اون دفتر اسم خودمون و پیدا میکردیم و تیک میزدیم بعد بهمون یه شماره میدادن بعدش رفتیم تو یه سالن نشستیم تا نوبتمون بشه و نوبتمون شد اولش که یه خانوم دکتر بود برا اندازه گیری قد و وزن آخه قد دخترا برا معلم شدن نباید کمتر از 155 باشه و برا پسرا این قد 160 منم خدا رو شکر قدمون 165 مشکلی نبود بعد بینایی رو سنجیدن بعدشم یه روزنامه دادن بخونیم تا ببینن لکنت زبانی نداریم تا اگه وقتی رفتیم سر کلاس دانش آموزان نشینند مسخرمون کنن حالا این مرحله رو گذراندیم تو همون ساختمان رفتیم طبقه دومش که تو اون طبقه تقریبا" چهار تا اتاق بود تو هر اتاق 4 تا استاد که هر کدوممون و به یکی از این اتاق ها میفرستادند ما هم رفتیم یه اتاقی که دوتاش آقا بود و دوتاش خانم تو اینجا خوشحال شدم آخه بیشتر خانم ها آدم و بیشتر سوال پیچ میکنن تا آقاها تو بعضی اتاق ها سه تا خانم بود ما رفتیم و نشستیم و جلومون یه قرآن بود گفتن این صفحه از قرآن و بخون ما هم خوندیم اونایی که با صوت میخوندند امتیاز داشت ولی من با صوت بلد نیستم همون معمولی خوندم بعدش گذاشتمش کنار و سوال ها شروع شد اولین سوال ازم سوال کردن اسم و فامیل و معدل کتبی دیپلم و اینجور چیزا بعدش گفتن فرهنگیان و چندمین اولویت زدی منم گفتم : 18 اونا هم تعجب کردن گفتن 18؟ گفتم آره چون مطمئنم اون 17 تا رو قبول نمیشم گفتن از کجا میدونی ؟گفتم تو انتخاب رشته مجازی نگاه کردم دیدم قبول نمیشم گفتند پس اونجا نوشته بود فرهنگیان قبول میشی یا نه منم گفتم اون بستگی داره به شما اون استاده گفت خوب ما هم دعا میکنیم که قبول شین بعد پاشدم برم یه استاد آقا دیگه گفت کجا؟ هنوز من سوالامو نپرسیدم ایشون سوالاشون بیشتر روانشناسی بود گفتند چه رنگی دوست داری ؟چرا این رنگ ها رو دوست داری؟این رنگ ها رنگ سرد هستند یا گرم؟ یه شاعر بگو که برا بچه ها شعر گفته باشه؟ بعد گفت معنی فامیلیت چیه؟ منم یه چیزی گفتم آخه بیشتر کلاس ها که رفتمم میگن فامیلیت یعنی چی ؟ اصولا" هم فامیلیمون خاصه تو گوگل سرچم کرد هیچی نیاورد یعنی چنین فامیلی اصلا" نیستش خلاصه اینا رو گفتیم و فکر کردیم دیگه تموم میریم خونه ولی نه هنوز دوباره رفتیم یه ساختمان دیگه اونجا بیشتر سوالای احکام و پرسیدن زمان من همون زمان انتخابات بود گفتند به کی رای دادی؟ولی خدا رو شکر چون تولدم 18 شهریور بود و 18 سالگیم تموم نشده بود رایی نداده بودم پس گفتم رای ندادم بعد گفتند چه غذایی دوست داری؟معیار انتخاب دوستت چیه؟چرا جامعمون به سوی بی فرهنگی گرایش پیدا کرده؟ چرا از غرب تقلید میکنن؟برای حل این مشکل چه باید کرد؟نماز آیات و چطوری میخونن؟و ...



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ | 9:22 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |

 

این تئاتر از21این ماه روی صحنه رفته وبزودی درگرمه وبجنورد ودیگر شهرهای استان به نمایش درخواهد امد



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ | 22:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
سپاهی دانش اسم همون اموزش وپرورش خودمون درزمان طاغوته عزیزی بازنشسته از زمان طاغوت از خاطرات روستا رفتنش تعریف می کرد لازم دیدم یک خاطرشو براتون بنویسم راست یا دروغش پای همین عزیزمون. 

میگفت :توی زمان طاغوت همین طور مامعلم هاروبدون امکانات میفرستادن روستا،عشایر و... من هم سهمیه عشایر بودم داخل چادربه بچه ها درس می دادم وبرخی شبها که ازسرمای چادر نمیتونستم بخوابم یک مقداری زمین رو با حالت قبرمانند کنده بودم وتوش میخوابیدم یک پلاستیکم میکشیدم روم تا بلکم عرق کنم وگرمم بشه حلاصه حتی برخی شبها مهمونه موش های مهربون عشایر وصحرا هم میشدم 

البته این مطلب خیلی دور از ذهن نیست چون سپاهی دانش ان زمان خیلی بدتر از این ها رو تحمل کرده شاید تا الان قدر عافیت رو بدونم حتی توی روستا



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ | 17:33 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |
سوتی بزرگ گاهی اوقات اعصاب ادمو خرد میکنه ،البته که من شخصا اگه بشه مطلبی رو بیان کرد میکنم حتی اگه بعدابهم تهمتها زده بشه  

فی الجمله سرکلاس دبیرستان امدیم یک جمله ساده مثال بزنیم برای تکواژ وواژه حواسمون نبود نوشتیم« بابا اب دارد» وداشتم تکواژاشم پیدا میکردم که پچ پچ بچه ها حالیم کرد عجب ابر سوتی دادم



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ | 17:23 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور |