تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 1:32 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور


1)      درکوله باری پرازتو

2)     دروسعت اخم هایت

3)     به خویش می نگرم

4)     چه خیال وهم آلودی

5) هلا!آشنای وسعت لبخند

6)     آشنای دلتنگی...

7)     من سرشارباران را

8)     چه می گویی؟

9)     چه می خواهی؟

10) چه می بینی؟

11) درآن پستو که لبخندت فضای آسمان گیرد

12) محال است یاکه شاید

13) ابریادم خورشید ذهنت را فرا گیرد

14)  خیالت نازنیناخوب می دانم

15) پنجه در وهم دیگری دارد

16) چشم هایم رازان سبب خواهم بست

17) ونخواهم شست

18) تا نشوید یادتوازذهن

19) چشم هایم را خوام بست

20) تابدانندشستنی نیست خیال تو

ورق



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ | 1:12 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
افکت شهادت  http://picosong.com/edit/a010af4782ce56ef75f7a14cd920d022

توضیح:بعدازکلیک روی ادرسها وارد سایت دیگری میشوید گزینه save andرابزنید سپس از سمت راست گزینه دانلود رازده وانگاه روی گزینهclic here to downlodکلیک کنید..درضمن تئاتر طواف دربهشت با نویسندگی وکارگردانی خودم درسال 88درگرمه روی صحنه رفت که خوشبختانه درسال گذشته درمراسم یادواره شهدا توسط اقای علی خواجه در مراسم اجرا شد.

فکت ابتدایی تئاتر http://picosong.com/edit/17945c7cbc602cbf6725786198cee3b6

افکت نجوایی پدروفرزندhttp://picosong.com/edit/fb50219e0159b24d3b7ec1cad3e9ac71



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 12:20 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 10:34 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
به حمد الله،فیلم کوتاه پنج دقیقه ای که همراه دانش اموزان خوبم درمدرسه علامه دهخدا ساختیم توانست درجشنواره نوجوان سالم امسال رتبه دوم را کسب کند.

این فیلم ماجرای دختری نوجوان رانشان می دهد که کفشهای کهنه وپاره ای برای رفتن به مدرسه دارد،ماجرااززمانی شروع می شودکه دخترپشت ویترین مغازه به کفش موردعلاقه اش می نگرد که البته گرانی کفش با وضعیت مالی اومناسب نیست ،درحین همین ماجرا دخترک کیف پول خانمی راکه ازمغازه خرید کرده و کیفش را گم کرده پیدا می کند وماجراهای بعدی

سناریوی این فیلم کوتاه راباهمراهی دانش اموزان خوبم نوشتیم که تقریبا چندجلسه طول کشید وبازنویسی نهایی فیلم نامه توسط کیانا مسعودی صورت گرفت ،بازیگران هم خانم معصومه مسعودی،پریسا بیاتی وفاطمه گوکلنی بودند

درپایان جشنواره نوجوان سالم به هریک ازعوامل فیلم جایزه نقدی 60هزارتومانه داده شد

فیلمی که می توانید به این آدرس ببینید فیلم زخم سیب از پسران دهخدا می باشد

http://www.aparat.com/video/video/listuser/view/list/dashboard/yes/username/ebrahimiivar



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 0:8 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خراسان شمالی، رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی جاجرم با اعلام این خبر گفت: نمایش «منجی» به کارگردانی، و تهیه‌کنندگی مهدی فخرانی  در تالار فرهنگ جاجرم  اجرا شد.

مسعود بهشتی افزود: مریم شاهرودی،فاطمه قدرتی،نسترن جوینی، معراجی، محمدرضاابراهیمی ایور و مهدی فخرانی در این نمایش نقش آفرینی کردند.

تمرین این تئاتر بیشترازیک ماه به طول انجامید،این تئاتزماجرای دختری رانشان می دهد که اعتقادی قوی نسبت به امام زمان دارد ،او که درخانواده ای با اعتقاد زندگی می کند درمدرسه با دوست وهمکلاسیش که به مقدسات وامام زمان بی اعتقاد است برخورد می کند،حادثه ازاینجاشروع می شود که او مجبوراست به نحوی دوستش را نسبت به امام زمان آگاه کند واتفاقات بعدی..



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:14 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
متن انشای زیر درفضای مجازی ازمعلمی که نامش فاش نشده کپی برداری شده است،متن انشا یک دختربچه 10ساله را درمورد اینکه درآینده می خواهید چه کاره شوید؟

من تا چند سال گذشته می خواستم شغل مادرم را انتخاب کنم.

مادرم پرستار است ولی پدرم با شغل مادرم مخالف است.او

می گوید که این شغل مناسب نیست چون هم کارش سنگین

است و هم شب کاری دارد. ولی این نظر مربوط به چند سال

گذشته است و حالا نظرم عوض شده و حالا می خواهم فاحشه

شوم.نمی دانم فاحشه دقیقا ً چه شغلی دارد فقط می دانم

کهشغل خوبی است.

زن همسایه مان فاحشه است.همۀ زن های محله پشت سرش

حرف می زنند و اصلا ً از او خوششان نمی آید و نمی گذارند

ما بچه ها و حتی شوهرانشان حتی به او نگاه کنیم. ولی من

نمی دانم که چرا این طور است. زن همسایه خیلی شغل خوبی

دارد.او همیشه شب ها با مردان زیادی جلسه دارد و همیشه هم

جلسات او تا نصف شب طول می کشد. خیلی برایم جالب است که

یک زن رئیس این همه مرد باشد و حتی بعضی روزها هم مردان

مختلف و ثروتمندی دنبال او می آیند و او را با خود می برندحتما ً

آن جایی هم که می روند باز هم جلسۀ مهم دیگری دارند.

 زن همسایه خیلی ثروتمند است. او هر چند مدت یک بار ماشینش

را عوض می کند و زود زود لباسهایش را هم و همه ش هم خیلی

گران قیمت است. او مرتب لاک می زند و آرایش. و خلاصه خیلی مرتب

است. دیگر نمی دانم چرا هیچ کس او را دوست ندارد.

چند روز پیش تولد زن همسایه بود. زن همسایه کادوهای زیادی از

کارمندان مردش گرفت. من به پدرم گفتم که امروز تولد زن همسایه

بود و او گفت که می داند. پدرم هیچ وقت تولد مادرم را به یاد نداشت.

 یک روز که از مدرسه برمی گشتم و مادرم هم سرکار بود پدرم را دیدم

که از خانۀ زن همسایه  بیرون آمد. من از پدرم پرسیدم که خانه زن همسایه

 چه کار می کردی ولی پدرم به جای جواب، یک سیلی به من زد. نمی دانم

پدرم چرا من را زد. من آن روز نفهمیدم پدرم آنجا چه کار می کرد.

 شاید پدرم هم جدیدا ًیکی از کارمندانِ زن همسایه شده باشد.

خلاصه با وجود همۀ این ها که هیچ کس از زن همسایه خوشش نمی آید

من می خواهم که شغل زن همسایه را انتخاب کنم. امیدوارم که پدرم

مثل شغل مادرم با شغل من مخالفت نکند.

 

 

 متن زیر نوشته یک معلم است. به مناسبت روز معلم

 

بار دیگر روز دورازدهم اردیبهشت فرارسید و سیل تبریکات شفاهی و کتبی جهت تکریم مقام معلم سیل ­وارگونه  در شبکه ­های صدا وسیما و رسانه ­های اجتماعی خودنمایی می ­کند.
سیزده سال سابقه تدریس در آموزش و پرورش دارم و دانشجوی دکتری هستم. دوستان کم کم صدایم می­زند آقای دکتر! دکتر جان! در این سال ها هر روز که به مدرسه می­رفتم با عشق و امید به تربیت فرزندان و اصلاح وضعیت فرهنگی کشور تدریس می ­نمودم. کتاب های مختلف غیر درسی، گفتگو درباره ­ی موضوعاتی که به ظاهر ممنوع و تابو بودند و تغییر دیدگاه نادرست اجتماعی و فرهنگی دانش ­آموزان حداقل کاری بود که به غیر از تدریس کتاب های خود آموزش و پرورش داشتم.
اما کم کم بعد از تاهل متوجه برخی زوایای دیگر معلمی شدم که پیش از این کمتر برای من آزار دهنده بود. هزینه ­های مراسم ساده عروسی و لنگیدن در تهیه چند وسیله­ برای شروع زندگی، چنان استرسی به زندگی ما وارد کرد که مدت کمی بعد از مراسم روانه بیمارستان شدیم. با لطف حضرت حق و قرض ­الحسنه ­های برادر خانم کارمند بانکی و برادر کوچکتر بنده­ با شغل آزاد، مراسم ساده ما به خوبی برگزار شد. هزینه ­های بیمارستان با حقوق اول ماه و عیدی آخر سال پرداخت شد و اولین عید ما بدون خریدی سپری شد. اگر دعوت یکی از دوستان مهربان در نوروز به سفر نبود و بر عهده ­گرفتن بیشتر هزینه ­ها توسط ایشان نبود سفری حتی یک روزه هم در اولین بهار مشترکمان روی نمی­ داد.
تصمیم گرفتم رها کنم تمام آنچه برای برای سرزمینم بی ­منت انجام می­ دادم چرا که در همین شروع زندگی، شرمنده خانواده خویش شده­ ام. دوستان خویش را می­ بینم که با تلاش کمتر در بازار آزاد رفاه بیشتری برای خانواده خویش فراهم کرده ­اند؛ دچار تردید می­ شوم که آیا مسیر انتخابی من درست بوده است. دوست ندارم همسر مهربانتر از جانم در سختی باشد. دوست ندارم تنم بلرزد از اینکه به مراسمی دعوت شویم و شرمنده از هدیه ندادن باشم. دوست ندارم فرزندان مرا توبیخ کنند که به فرزندان دیگران توجه کردید واز ما غافل شدید و از فراهم کردن حداقلیت برای ما ناتوان هستید.
می ­خواهم دیگر به سخن مسئولان توجه نکنم که معلمی جایگاهی دارد و ارزش آن چیست. دیگر بس است. دِین خویش را به جامعه و دولت انجام ادا کرده ­ام. حال که دولت و جامعه ما را فراموش کرده ­اند باید به فکر خویش باشیم. سال های سال است که وعده ­های مسئولان برای ما معلمان تو خالی شده است.  می­ خواهم یک زندگی طبیعی داشته باشم. دیگر نمی ­خواهم یک معلم باشم.
این تصمیم را به دشواری گرفته ­ام! شاگردان سابق آنچنان از تاثیر من بر زندگی خویش سخن می ­گویند که ارزش کار معلمی برای من بیشتر نمایان شد. مناطقی که نه تنها فقر مادی در آنجا آشکار است  که فقر فرهنگی حاکم بی ­چون و چرا است. زمانی که این تصمیم را گرفتم و به دوستان و همکاران اعلام کردم آنان که مذهبی بودند روی ترش کردند و از عواقب آن در زندگی، سخت سخن راندند . اما چه کنم؟
ترس از آینده ­ی نامعلوم معلمی من را به این سوی کشاند. زمانی که مشاهده می ­کنم که یکی از آشنایان با مدرکی پایین­تر از بنده وارد سازمان دولتی دیگری شده  است و با یک سال سابقه دریافتی بسیار بیشتری از من دارد، متوجه می ­شوم نمی ­توان امیدی به اصلاح این نظام پر از عیب و نقص آموزش و پرورش داشت.
اگر تنها غم نان بود شاید می­شد تحمل کرد اما ...
سخن در این مورد زیاد است و درد بیشتر...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
شکرخداامسال باهنرنمایی دانش اموزان خوبم در مدارس علامه دهخداوهمچنین شهید گرمه ای چندفیلم ساختیم،که نفرات اول شهرستانی دراین رشته شدند ونمایندگان شهرستان درمسابقات فرهنگی وهنری وهمچنین نمایندگان فیلم کوتاه شهرستان در جشنواره فیلم کوتاه نوجوان سالم درهمین جا از دانش اموزان خوب کلاس هشتم دهخدا(دختران)به خاطر ساخت فیلم کوتاه «اومی بیند»که رتبه اول شهرستان راکسب کردند وازکلاس هفتم(دختران)به خاطرساخت فیلم کوتاه«معرفت» که رتبه دوم را اوردند وهمچنین از پسران مقطع هفتم به خاطرساخت فیلم کوتاه«زخم سیب» وکسب رتبه اول شهرستان دربخش پسران وهمچنین دانش اموز خوبم رضا غیاثیان به خاطر ساخت فیلم 100ثانیه ای «آب» وهمچنین دانش اموزان مدرسه شهید گرمه ای که تلاش بسیاردرجهت ساخت فیلم کوتاه«آینه»داشتند ومقامی کسب نکردن وهمچنین دختران اسپاخو درساخت فیلم کوتاه«فقروعبرت»که مقامی کسب نکرد ولی زحمتشان قابل تمجید هست تشکر میکنم.دانش اموزان عزیزم برای ما همین که شما علاقه مند به این فعالیتهاشوید واستعدادهای خودراشکوفا کنید کافی است.

به دانش اموزان خوبم میگویم که من فقط یک معلم هستم ان هم ادبیات علاقه وافرمن به شما وارزوی پیداکردن استعدادهایتان همیشه پرجنب وجوشم میکند که باشما وکنارشما برای علایق شما تلاش کنم



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:19 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

لطیفی معاون پرورشی و فرهنگی اداره کل آموزش و پرورش ضمن ابراز تقدير و تشكر از تلاش تمامي مدرسان درس پرورشي و دست اندركاران برگزاري جشنواره الگوهاي روش تدريس تفكر و سبك زندگي نتايج جشنواره را در مرحله استاني اعلام نمود ، وي هدف از برگزاري  جشنواره را ارتقاي مهارتي مدرسان در امر تدريس  و استفاده از روشهاي نوين تدريس در دروس پرورشي و تبين اهميت و جايگاه درس پرورشي در كنار ساير دروس و همچنين ايجاد رقابت سالم و سازنده در بين مدرسان  درس پرورشي  اعلام گرد و ياد آور شد كه انشاءالله در آينده اي نزديك  به نحوي از برگزيدگان جشنواره  از سوي معاونت پرورشي و فرهنگي تقدير بعمل خواهد آمد.

در ادامه قنبری رییس اداره امور تربیتی  خبر داد که در سال جاری  در جشنواره روشهای تدریس تفکر و سبک زندگیدر پایه های هشتم و هفتم متوسطه دوره اول 31 نفر از همکاران شرکت نمودند   که تعداد  13 نفر از همکاران مدرس خانم و تعداد18 نفر از همکاران مدرس آقا شرکت نموده اند و براساس دستور العمل در هرپایه تحصیلی 3نمفر انتخاب شدند و نفرات اول هریک از پایه ها جهت شرکت در مرحله کشوری معرفی خواهندشد وی افزود تمامی مراحل بررسی آثار بصورت غیر حضوری بوده است  

در پايه هفتم متوسطه اول  به ترتيب فرشته شيرين از شیروان  پروين نجابت از بجنورد علي كمالي حصار از مانه و سملقان حائز رتبه شده اند

درپايه هشتم متوسطه دوره اول  به ترتيب محمد رضا ابراهيمي ايور از گرمه محمد كرمي  شیروان ليلا وحداني از راز و جرگلان حائز رتبه شده اند (نقل ازسایت امورتربیتی واداره کل خراسان شمالی)

 عکس مربوط به مراسم تقدیر برترین های تدریس کشوری درسال 1390دررشته ادبیات فارسی می باشد به امیدحق خیز امسال مقام اولی دررشته پرورشی خواهد بود



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 9:33 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

دفترمدرسه تقريبا جايي گرم است.ميز وصندلي هاي راحتي ميبينم ؛صندلي هاي كه روي ان لباس ورزشي افتاده است؛بگذاريد ببينم.روي ميز هم ليوان جايي كثيفي وجوددارد وشيرهاي كه روي ميز ريخته،وهيچ كس قصد تميز كردنش را هم ندارد.يك طرف پاكتهاي شير يك طرف روزنامه ديواري افتاده است .كارنامه امتحانات وماجيك و...نيز وجوددارد؛روي تاقچه نقشه پلاستيكي چسب ؛سيدي ويه عالمه وسايل اضافي ديگر!شيشه پاك كن وعكس امام نيز وجوددارد.

صداي معلم ها ودانش اموزان به گوش مي رسد يك كامپيوتر عهد مغول هم هست كه دوروبرش بسياربهم ريختس؛روي جالباسي هم شلنگ گاز وتور توپ .بدمينتون مي بينم 3دسته كليد وجوددارد ونان خشكي كه رويميز قابل توجه است

دفترهاي روي هم تلنبارشده كه ميخواهند اگر قسمت شد به بچه هابدهند؛روي شوفاژها خاك گرفته است،خلاصه هيچ چيز زيبايي نمي بينم كه بنويسم جز شيشه هاي لك گرفته وخاك نشسته بر دفتر؛

زينب ولي زاده



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 18:47 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
       

 

« هوای عشق»

 

مراهم گاه عشقی نام وننگ بود

 

سکوت زندگی آشفته سنگ بود

 

بساطی خوش فراهم داشت قلبم

 

فقط یک آه کم سوکاشت قلبم

 

شب،امشب من نمی دانم چه گشته است

 

چراداغ نگاهش تازه گشته است

 

بزن دل،چشمم رابگریان

 

بزن دل،قلبم رابگریان

 

بزن قلب من امشب بت پرست است

 

بزن شاعرجماعت مست مست است

 

بزن درسینه طوفانی خموش است

 

بزن مطرب،گلستانی خموش است

 

زمانی چشم وجانم رونقی داشت

 

هوای عشق هم ،عالمی داشت

 

زمانی چشم وجانم برنگاهش

 

فلک رابوسه باران خیالش

 

زمانی حرف ما حرف دلی بود

 

فقط یک حس برایم عالمی بود

 

بزن بگذار تانادان بفمد

 

بزن بگذارسرگردان بفهمد

 

بزن عشق ،مرا خوش یادداری

 

گمانم غصه فرهادداری

 

زمانی بردلم غوغا غمی بود

 

غمی بودوغمی بودومنی بود

 

کجارفت آن چشان عشقبازت

 

کجارفت آن نگاه مهربانت

 

اگر احساس راپیداکند دل

 

اگر پادرسرایت واکنددل

 

شبی پیش ازغروبت خون بگرید

 

بنالد وانگهی هامون بگرید

 

دلم،بس کن، هوایش رفتنی نیست

 

به افسون بردنش هم خواندنی نیست

 

«ورق »دیگر سراغ ازتونگیرد

 

که تاقلم هم ازفراق توبمیرد.

       

 



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 20:54 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
درمورخه شنبه 2اسفند93ساعت 10:30دقیقه صبح تئاتر خداراشکر به بازیگری مصطفی شکاریان،من و احسان ایزانلو به کارگردانی اقای الهی و تحت نظر استاد عزیزاقای کشمیری ازهنرمندان تئاتر بجنورد به عنوان مهمان ویژه بعدازاجرای تئاترکوتاه جوان ازاسفراین وبجنورد به روی صحنه خواهد رفت.گفتنی است تمرین این تئاتر دوماه به طولانجامید وبعداز اجرا هنرمندان درکارگاه اموزشی تئاتر شرکت می کنند



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

 یعنی اینبار دیگه تموم شده بود وای خدای من یعنی امشب باس بی وحشت وترس سرشو بزارو راحت بخوابه؟ حتما میتونست یعنی باید بتونه اون راه دیگه ای نداره تو حیاط باغچه چالش کرده تازه صدای رعد وبرق اجازه نداد کسی  صدای کمک خواستنشو بشنوه چه برسه صدای بند اومدن نفسشو،اما یه ترس عجیبی وجودشو گرفته بود..

 اگه فردا بو بگیره وبعدش همه بفهمن،وای،- نه اون زیادی گودالو عمیقش کرده بود .  ذهنش یه لحظه اروم نمیشد .الان راحت به متکا تکیه کرده بود وزل زده بود به ساعت بالای پنجره تیک تاکش داشت عصبیش میکرد با خودش غر میزد که لعنتی چرا زود زود نمیری چرا عقربه هات بند ذهنم شدن .میخاست چشاشو ببنده ویه نفس عمیق بکشه اما یه چیزی گلوشو قلقلک میداد. خدای من اون که همیشه منتظر این زمان بو، پس چرا بغض داره میترکه - شاید چون فک میکرد چرابایس زندگی اون این جور بشه؟

اشکان مردی 40ساله بود،جلوی موهاش کمی ریخته قدش بلند ولاغر صورتش کشیده وهمشم پک سیگار لب دهنش . اونقد تریاک وچرند به بدنش زده بود که دیگه چشاش گود افتاده بود.

واون شبی که ماجرا شروع شد اونقد نشه بود که تا صب زیر بارون چرند میگفتو وراه میرفت اخه قضیه این بود ازوقتی ناخواسته رفیقش شایان رفیق بچگیاشو همدم همیشگیشو کسی که وجودش بند وجود اون بود ،اصلا همه اهل محل این دوتا رو باهم میشناختن ،سریه لج ودعوای بچگونه هول داد و افتاد و بعدش دیگه پانشود دیونه شده بود به خیال خودش تریاک کاری میکرد تا بتونه این قضیه رو فراموش کنه حالا روز به روز درد وجدانش بیشتر میشدو دُز تریاکشم بیشتر،کسی ندیده بود که اون اینکارو کرده ،اصلا تومخیله هیچکی نمیگنجید اون اینکارو کرده باشه.

بعد مرگ شایان رفیقش،هرکاری کرده می کرد این دل بدمصبشو اروم کنه. پرو بال خونوادشو گرفته بود داداش کوچیکه شایان حالا مردی شده بود واسه خودش ابجی بزرگه براش خواستگاراومد باتمام وجودش کاری کرد جای نداشتن داداشو لمس نکنه اما اون چیزی که خیلی ازارش میداد دل بد مصبش بود که گیره نگاه زهره بود - زهره ابجی دیگه شایان -

چطور میتونست اینقد بی وجدان باشه که به ابجی شایان فک بکنه اصلا مگه قاتل دادشش میتونه عاشق بشه این فکرا کم کم دیونگیشو بیشتر کرده بود مجید خله که همیشه بساطش جلوی کوچه شایان پهن بود که تخم نداشت قبل رفاقت این دوتا اون زمون که اشکان یه جوون شاد وسرحال بود تیکه بندازه حالا دم به دقیقه مسخرش میکرد

یه بار که اشکان رفته بود خونه شایان مجید خله که سر گذر، بایه عده الاف وایساد بود دیدش شروع کرد به حرفای ناجورزدن با الافای دوروبرش حرفای اونا مخ اشکانو سیقل میداد ،داشت خوردش میکرد،داشت منفجرش میکرد..

-          قدیما ادما یه نمه معرفت داشتن

-          چطور مگه مجید

-          رو هرچی قمارمیکردن الا رفیقشون

-          حالا کی رو رفیقش قمارزده

-          رفیق نه داداش بلانصبت دست غیرت ازپشت بستن به ناموس رفیقشونم رحم نمیکنن

 

تا صحبتای مجید خوله به اینجارسید پوکه سیگار اشکان تف شد توی جدول وبرگشت یه نگاه انداخت به مجید وبساط دلقک بازیاش،،

 خون جلو چشاشو گرفته بود دیگه نفهمید داره چیکار میکنه رفت یقه به یقه مجید خله هرچی فش دم دستش بود نثارش کرد الافای دوروبربا قهقه زدن زیر خنده اما بایه سیلی- اشکان مچاله شده اعتیاد - مجید از کمر شکوندشو کردش توپ بازیه بچه ها تا میخورد زدش تا چاقوشو دراورد چلوندش کنار چشای اشکان یه خش عمیق انداخت اگه زهره خانم نبود که اتفاقی تو اون لحظه از کوچه رد نمیشد و صدای جیغ داداش در نمیومد مجید خله کشده بودش

همون موقع  به هزار زحمت خودشو کشوند سمت در خونه زهره ازچادرش گرفته بود خون روی صورتش نمیزاشت جایی رو ببینه ،اما بیشترازهمه دلش داشت میترکید اخه زهره وقتی اونو تو این صحنه دیده بود محکم جیغ کشید داداش.

یعنی چی؟یعنی اون اصلا به اشکان فکرنمیکنه؟یعنی...

یه هفته ای طول کشید تا یه کم بهتر شد اما رد چاقوی مجید خله نشونی صورتش شده بود..

دیگه نمیدونست باید چیکارکنه شاید اگه ....(ادامه دارد)

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 14:16 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
چهل وچهارمین جشنواره فیلم رشد هم زمان با برخی ازاستانهای کشور دراستان ما نیزبرگزارمیشود.درشهرستان گرمه سه هارد باتعدادهرکدام 99فیلم درنظرگرفته شده که براساس جلسه گرفته شده معاون محترم پشتیبانی اقای کامکار ،کارشناس فناوری ومن به عنوان رابط فیلم رشد این مکانها جهت نمایش فیلم های جشنواره انتخاب شد

1.تالار اندیشه گرمه سالن آمفی تئاتر2.نمازخانه دبیرستان اسیه3.نمازخانه دبیرستان همت4.نمازخانه نرجس5.نمازخانه مدرسه حضرت معصومه6.نمازخانه دبیرستان ازادگان7.مجتمع 3برزنه8.مجتمع4چارچوبه 5.مجتمع 5روستاهای رباط قره بیل وچشمه خان6.مجتمع 6بیدک دشت ودشت درحشینه روستا،دیگرمدارس هم با هماهنگی جلسه ریاست اداره در روزپنج شنبه 23بهمن برسی می شوند .

لازم به یاداوری می باشد که چهل وچهارمین جشنواره فیلم رشد درشهرستان گرمه از25بهمن تا 30بهمن درسراسر مدارس برگزارخواهدشد



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 19:0 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
سوتی های دانش اموز ومعلم ،البته اگه قبول کنیم که واقعا برخی اوقات گافهای بزرگ میدیم میتونه به عنوان یه تجربه زیبا باشه

یادم هست دوران دانشگاه یه رفیق خوش مرام وباحال داشتم بچه اسفراین بود،الان هم گه گاه باهم درارتباطیم اما خوب اون دوران خیلی متفاوت تر اززمان حال بود ،باهم تو تربیت معلم بودیم

بچه ها والبته من به سوتی های علی آقا عادت کرده بودیم حتی از روز اول دانشگاه ، یادمه شبهای اول اشنایمون توی خوابگاه بود ومیدیم که خیلی بچه خوش زبان وبانمکی هست.

خلاصه کمترین رتبه کنکوری کلاس هم بود که استاد زبان خیلی به این خاطره بهش گیر میداد ،ترک زبان هم بود.

همون شبهای اول سرپرست خوابگاه صدای اذان صبح وظهر وعصررو پخش میکرد تو همه خوابگاهها حالا پادگانی که بیدارباشش با صدای اذان بود وبقیه چیزا....

وقتی که صدای اذان عصر شنیده شد،یکی ازبچه ها گفت :بچه هایا علی یه نمازی بخونیم بعد بریم بیرون ،توی همین حرفهابودیم که علی گفت:شما بخونید من خوندم یکی ازبچه ها گفت :چطور خوندی هنوز که تازه اذان دادن

جالبه!گفت:من رفتم پایین با این رفیقا تو نمازخونه خوندم ،«فکر میکنید چی شده بود!»آره بعد ادامه داد که اینجا عجب رسمی دارن نمازشونو دست بسته بدون مهر میخونن

داشت فکمون می افتاد بعد فهمیدیم که علی رفته تو نمازخونه اهل سنت خوابگاه وبا اونا نمازخونده تازه بدون مهر وبا دستای بسته !!!

بعدها علی شد سوژه قشنگ خوابگامون آخه تا حالا اهل سنت ندیده بود ! امیدوارم اگه علی این پستو بخونه ناراحت نشه چون میدونم خیلی با جنبس خییییییییییلی!

به ترتیب ازراست:طالب فیضی(فاروج)،علی(که داستانش اومد)ومحسن گلدادی(بجنورد)

 



تاريخ : چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ | 9:4 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

هرگاه بادخزان زندگی پشتمان رامی لرزاند،آنگاه بود که دستان نوازشگر یاری رابرسرخوداحساس می کردیم .کسی که بالاترین دستها از آن اوست،ولی نمی دانستیم که گاه ستارگانی درزمین هستند که آسمان هم گنجایش آنان راندارد؛ما می آموختیم که چگونه کوه سختی رابرشانه هایمان حمل کنیم ونگذاریم کسی بفهمد کوهی برشانه داریم یا کاهی! گاه موسیقی وحشتناکی می شد اگر اخم هایمان دل های زیبای معصومی رامی شکست .شاید غوغا به پا می کردیم اگر الفبای خاموشی را برلبانمان می آوردیم .فی الجمله گا ه فراموش می کردیم کجا فریادبزنیم وکجا سکوت کنیم .وچه زود ناخواسته هنگام عروج وپرکشیدن می شود، گاه  آنقدردرتلاطم حضورهمدیگرتنهامی شویم که فرآموش می کنیم روزی فراق خواهدافتاد،من هم به سهم خودم به تمامی دانش آموزان خوبم وهمکاران ومخصوصا خانوادهاي دودانش آموزعزیزمان محمد مرگن وَعلي رضاحسين زاده فقدانشان راتسلیت می گویم وآرمیدنشان رادررضوان الهی گرامی می دارم

زمین امشب گلی درسینه دارد

زمان برزندگیمان کینه دارد

همان بهترکه خودراهم نبخشیم

نیاساییم کزما خداهم ناله دارد

گمانم من غلط باشد تورفتی

که دل راهم کلامش رنجه دارد

گمانم من در گلستان ظواهر

تورایک دشت گم کرده دارد

همین اندازه می دانم که حتما

فلک هم ازبرایت ناله دارد

یکی عقل ویکی عشق .یکی ما

خدایت خود سخن بشنیده دارد

هلا!شیداگران ماه ومجلس

غرض مارا!صدایم گریه دارد

ورق !ازعشق گفتی وعاشق

ندانستی که گفتن نیزاندازه دارد



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 11:53 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

عزیزی تعریف می کرد؛روزاول تدریس مارو فرستادن به یک روستا که اهالی انجا ترک بودن.خلاصه اینکه من قراربود معلم پایه اول ابتدایی باشم .

آقاماهم دوجلسه ای وارد کلاس اول مدرسه می شدیم ودرس می دادیم اما تعجبم این بود که چرا کسی ازبچه ها حرف نمی زنه وفقط مات ومبهوت به من نگاه می کنند

آخرش جلسه سوم که واردکلاس شدم وشروع کردم به درس دادن،ده دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که بچه ها شروع به گریه کردن کردن،وای چه گریه ای هرکاری کردم نتونستم بفهمم چی شده؟

تااینکه صدای گریه همه بچه ها باعث شد مدیر بیاد.اماهمین که مدیرامد شروع کرد به ترکی بااین ها صحبت کردن وآرومشون کرد بعد هافهمیدم که این ها اصلا فارسی بلد نبودن



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 19:57 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

 

صدای سوسوی غریبانه باددرگوشم طنین انداز می شود،بادوباران مرابه سوی خویش فرا می خوانند،ازخود رهاشده ام وآرام آرام به زیرباران می روم ،دربرابرعظمت قطرها برحقارت خویش سر تعظیم فرود می آورم

واین تلاطم، شدید وشدیدتر می شود،گویا بادهم دست بردار نیست،احساس میکنم از زیر پاهایم جوی آبی روان می شود،احساس می کنم همراه باران درزیر باران قدم می زنم درجویباری به وسعت دلخوشی.

باران،باران ،دستان نوازش گرش آرامش بخش ترین دستان روزگار است وگویا دردل می خواهم که هنوز بکشد اساس عالمش رابر سرم

من باران رادوست دارم ومی دانم که اونیز مرا دوست می دارد با آن دو یعنی باد وباران همراه می شوم.آری سفری می باید وهمسفرانم تنها بادوبارانند

آرام آرام از کناره مردم خفته ویا خودرابه خفتگی زده می گذرم به راستی این زیباترین سفر وآرام ترین سفر من است ،گویا قلبم به آرامش ابدی خواهد رسید

دوست دارم به باد بگویم که برگ های نا ارام پاییزی را به آغوش من روان کند تا از وجودم آرامش بگیرند یانه جرعه ای از جام درونم را به زمین بخشد تا ازآن عالمی آسایش یابد یانه جرعه ای از آرامی خودم رابه خودم بازگرداند.

درسفرم همه چیز زیباست جز زیبایی!!!همه چیزلبخند است جز لبخند وهمه چیز هست و همه چیز نیست!!!مرگ سفر عجیبی است بسیار عجیب هم هست وهم نیست !!!

دست هایم اینجا دوست دارند برسر کودکی کشیده شوند که فقط یک باربگوید دستانت آرامش من است .دوست دارم دروسعت سبز مرگ آنچه را ظلمت از وسعت سیاه زندگی ربود دریابم .دوست دارم درجاده دلربای مرگ مسافری زیرک ترازمن هم باشد تا شاید جبران کند بی مرشدی وبی همراهی زندگی را.

دست هایم کم کم احساس عجیبی دارند ،احساسی میان کشیده شدن برگیسوان معشوق ولمس شدن توسط عاشق!!هم عاشق هم معشوق،حس عجیبی است!!

اینجا من هم هستم وهم نیستم ،هستم که هنوز می نگارم سیاهی های بقارا ونیستم که امید دارم به رویای فنا،آری رویای مرگ زیبایست زیرامسافرش کوله باررنج وشکنجه وعذاب داردوهمیشه زیبایی رنج دررنج وزیبایی مرگ در مرگ است.



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 19:56 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

پشت آواره انتظار

می سرایم ازبرای آن نگار

آن که قلبش،قلب راازمن ربود

آن که حسنش،عشق راازمن زدود

می سرایم نازنینا،خسته ام وبی قرار

خسته از نبودنتهاوآمدن های بهار

ای که قلبم،شعرراازتوسرود

ای که حرفم،خوب راازتوستود

من نمی دانم چه دارد انتظار

من نمی دانم که دارد دردیار

من نمی دانم کدامین نوبهار

باکدامین رویش سبز سبزه زار

کس مراآردپیغام یار

من نمی دانم کدامین نوبهار

بادوصدگل می رسی ای ذوالفقار

من همین دانم مردمان لاله زار

خوب دانند چه دارد روزگار

درخیال مردمان نیمه کار

این چنین آسوده ام وبی عیار

می نویسم زیر چتر انتظار

بی قرارم،بی قرارم،بی قرار

                                (ورق)



تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ | 18:45 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

                یادم هست یک روز هم نبود که از دست بچه ها اسایش داشته باشم ،ازکشتن وخوردن دوستان نزدیکم گرفته تا درغل وزنجیروقفس انداختن اونها این وضعیت من درکشوری به نام ایران بود . انگار قسمتم ماندن و اسیر شدن ویا شاید هم خورده شدن بود اما نه!من باید کاری میکردم یک روزکه باحمله وحشیانه تعدادی ازبچه های ایرانی مواجه شدم ،دیگه تصمیم خودم رو برای کوچ کردن به کشوری دیگر گرفتم.

     هرچند گذرازدست عقابهای نگهبان ودل کندن ازسیمرغ ایران خیلی سخت بود اما به نظرم ارزششو داشت که درامان باشم وبه آزادی برسم ،تااینکه سرانجام ازاونجا رفتم ،تا می توانستم باسرعت و دورودورتر شدم

من پرنده ای هستم  به نام «پریون».وقتی ازایران به اچین می آمدم،زیبایی های خاصی رادرآنجا دیدم.وقتی ازشهرها می گذشتم دود ومدمی به پا بود؛که نمی دانستم انسانها چطوردراینجازندگی می کنند.بااین همه شلوغی  ووسروصدا

اما داخل یک روستا درچین زیباییهای زیادی مثل:سکوت ،هوای پاک؛تلاش مردم،مزرعه،بازی های روستایی وخیلی چیزهای دیگررادیدم وچندروزهم انجا ماندم ،تازه آنجا دوستی به نام «هوانگو» داشتم که به من دانه می داد

اما چیزی نگذشت که متوجه شدم هوانگو به همراه  عده ای ازدوستانش برای من تلّه گذاشتند تا یک لقمه چپم کنند وانجا فهمیدم  که نه اینجاهم آزادی معنا ندارد

    آوازه قاره سبزی راازپرندهای انجا شنیدم وقرار شد با گروهی از انها راهی به قاره سبز شویم ،کیلومترها پروازکردیم تا سرانجام به  مکانهای بسیارزیبا باساختمانها وادم های درهم وبرهمی رسیدم ،اما انجا قضیه به همین سادگی نبود اصلا

کسی نبود که حاضرباشد برای پرندها دانه بریزد،چه برسد که بتوانم راحت درباغ ها ومزارع انجا غذا بخورم یا تفریح کنم .اگر درایران فقط بچه ها باسنگ میزدن ویا میکردن تو قفس حکایت انجا با تفنگ بود وادمای که به ظاهر بزرگ بودند

اما خیلی خوشحال میشدن وقتی برای تفریحشون  نه برای شکمشون یا قفس ،دوستای منو کشتند ومن هم ...

      اما چندروزبعد دوباره به سمت ایران حرکت کردم.درمسیرخودم کشورهای زیادی دیدم که پراززیبایی بودند،اما همین که وارد ایران شدم،انقدر برایم زیبایی داشت که نظیرش را درهیچ کجای دنیا ندیده بودم.آره ! هر چند همه جا خطر درقفس بودن وجود داشت اما انصافا فهمیدم آسمون ایران به رنگ آسمون هیچ کجای دنیا نیست .

        مردم ایران باصفا،مهربان وخونگرم بودند،مدتها درایران ماندم،درایران آنقدر به من خوش گذشت که بچه های ایران حتی ازهوانگو هم برایم بهتر بودند،بچه های روستا در ایران زحمت کش ،درس خوان وهوشیار بودند  .ایران یک کشور چهارفصل بود ،مردم در اوایل بهارمراسمی به عنوان سال نو داشتندوبعداز سیزده روز که به آن روز می ،روز طبیعت  به سبزه زار وجنگل که جنگل گلستان هم اززیباترین آنها بود می رفتند.البته من هم به  آنجا رفتم  من تصمیم گرفتم که درسرزمینم  بمانم ومتوجه باشم بی فکری آزادی رومیگیره پس همیشه عاقل باشم

نوشته دانش آموز خوبم خانم تورانی از مدرسه دهخدا چشمه خان

بازنویسی:ابراهیمی ایور



تاريخ : شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ | 9:44 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

هوالمعشوق

آب وآتش(درباب عشق وعقل)

استان:خراسان شمالی

درابتداصادقانه بیان می دارم درمقاله پیش رو ازهیچ منبع اینترنتی استفاده نشده  وصرفا یادداشتهای  ومطالعات نگارنده می باشد

چکیده مقاله

      دیرزمانی است که در تقابل عشق وعقل سخن گفته اند واین دو را از یکدیگر تفکیک نمودند مادر مقاله پیش روهفت بحث دراین باره سخن خواهیم گفت .

    ازآنجا که  در ادب فارسی  از عشق گفتن  شیرین بوده وهست ما بیشتر در این مورد سخن می گوییم .بحث اول عشق را تعریف خواهیم نمودوسپس شروع  وادی  آن را بحث می کنیم واندکی به حافظ ومولانا می پردازیم وتفاوتشان درشروع  این  وادی خواهیم پرداخت دربحث سوم می رویم سراغ عقل وبه این نتیجه میرسیم که عقل از توصیف صفات خداوند عاجزاست.

دراین بحث می گوییم که اگر عقل از آدمی گرفته شود اسفل سافلین است واگر عشق از او گرفته شود گل بدبو.

     دربحث چهارم  خواهیم گفت که  جهان آینه عشق خداست و سپس  انتقاد  خواهیم  کرد از عاقلانی که  عشق را را کنار گذاشتند.از مهر مادری سخن خواهیم گفت  وعشق بی مقایسه خدارا مثال خواهیم زد

    دربحث پنجم  می گوییم  که  نباید خیلی به  عقل تازید .عقل بزرگترین خلقت خداونداست از نجم رازی سخن خواهیم گفت ویک تمثیل از او خواهیم شنید وبعد باز می گوییم که عقل البته نه عقل حسابگر برای عشق لازم است.     

        دربحث ششم خواهیم گفت که عشق همراه  با فنا ونیستی محض نیست .بلکه سرانجام عشق بقا است وجاودانگی ،خواهیم گفت اگرچه گناه تکبر ازشهوت هم بالا تراست که تکبر نابخشودنیست وقلم عفو برشهوت کشیدن ممکن اما لازمه عشق یک خودبینی ویک تکبر زیبا است که خود بینی وغیر حجابت نشود.

   وسرانجام دربحث هفتم  سرانجامی از گفته ها ونوشته ها رابیان می کنیم وخواهیم گفت که تعریف عشق بادلیل آوردن امکان پذیر نیست.

    درانتها نگارنده مقاله بیان می دارد در ابتدا تفکرات دیگری داشت که عشق را مقدم ،اول وآخر هر چیز می دانست .او مانند هر انسانی که در هنگام عاشق شدن سخن جز عشق نمیزند بود ولی سرانجام در هنگام نگاشتن این مقاله  اتفاقات زندگی وگذرواقعیت ها به او فهماند که عقل بزرگترین ودیعه الهی به آدمی است هر چند هنوز هم عشق را آتشی سرد کننده برای روح خود می داند.دست عاشقان همیشه به درگاه معشوق  درازباد        

محمدرضاابراهیمی ایور-محرم وصفر1391

 کلیدوازژهای مقاله:عقل،عشق،خدا،آدمی،فطرت،عرفان

بحث اول:تعریف عشق

نويسنده:محمدرضاابراهيمي ايور

          ستايش بي كران خداي را كه  نخست  به  سبب عشقي كه به شناخت خودداشت(1) عقل افريدوانگاه عشق خويش با "نفخت فيه من روحي"(2)به ادم هديه كرد. ازديرزماني است كه درتقابل عشق وعقل سخن رفته وجاي بحثي نيست كه اين دو از يكديگرتفكيك شده اندواين امرباعث شده كه بسياري برعرفاوبسياري نيزبرعقلاازان جهت كه حد وسط  نگه  نمي دارند خرده بگيرندومادراين نوشته كه بايكديگرمرورمي كنيم سعي خواهيم كرددلايلي براي ان گروه بياوريم  كه  عرفارامتهم كرده اندۀ. يعني اينكه نمي توان گفت:عرفابر ايه«"وجعلناكم امه وسطا"(3)» تاخته اند بلكه انان انقدردررسيدن به حضرت دوست برديگران سبقت گرفتندكه ذات خداوندي انان را فرمود«توا زان ماهستي وتورابراي خودافريدم»

       تمام استدلال هاي عرفابرايه «الله نورالسموات والارض(5)»خلاصه میشودوعقلانيزمي گويندكه درسراسرقران سخني ازعشق نمي شنوندودرروايات نيزاگرهست بسياراندك است .

       همانطوركه استاذمطهري مي گويد«نيامدن لفظ درقران نشانه  مخالفت  بالفظ  نيست  بلكه مخالفت بامعناست(6)»

   ولی آیا می توان به مانند اشراقیون حد وسط انتخاب کردواگر کنیم حدیث قدسی را چگونه لبیک گوییم که فرومود«هر که طلب عشق من کند من اورا عاشق خویش وهر که عاشق من شود من نیز عاشق او ودر نهایت به وصال خویش می رسانمش»(7)

پیش ازاین کاین سقف سبز وطاق مینا برکشند     مهر ورزی تو باما شهره آفاق بود(8)

     اگرچه در عالم هستی عشق فنا ونیستی است اما فنا در اینجا عین بقاست و به قول نجم رازی «آنان که بقا می خواهند لیکن بهشت برای آنان واهل میمنه همان هایند»(9)

ولیکن یادمان باشد اگر بقا خواستی به حقیقت ذات خداوندی معرفت حاصل نکنی .یعنی اینکه عقل عین بقاست وداشتنش ضرورت سیر در مراحل سیمرغین زندگی است  اما در کنار عشق در رسیدن به حضرت دوست مفید است .

 در ابتدا یادمان باشد هر کس برای  خود از  عشق  تعریفی  دارد . یکی عشقه  می گوید  یکی خاکستر ویکی آینه ویکی چیز دیگر اما عشق ،عشق است معنای دیگر ندارد .

     عشق سازنده وجوهره آدمیت است در دنیای امروز که آدمی جوهره خودرا ازدست داده است،که اگر آدم امروز را درست بو بکشید بوی همه چیزرا می دهد غیر از بوی عشق .

  عشق سازنده وجوهره آدمی است

 بحث دوم:دروادي طلب وشروع عشق

     عشق چگونه شروع مي شود؟آياتمامي عرفا براي رسيدن  به  حضرت  دوست  تنهايك راه مي روند؟

     اگرچه راههامي توانندبه هم شباهت داشته باشند اما يكي نيستند چراكه بسياري  ازعرفا كه  به نظردريك مسير بوده اند حتي درورود به وادي طلب اختلاف نظر دارندكه دراينجادرمورددوشخصيت بحث مي كنيم.به عقيده بسياري قانون عشق سادگي اول ان ودشواري به سرانجام رساندن ان است مثل حافظ شيرازي

الاياايهاه الساقي ادركاساوناولها                كه عشق اسان نموداول ولي افتادمشكل ها

      مي توانيم بگوييم درواقع حافظ شاعرشيرين سخن فارس عاشق ترازمولانابود؟!نمي دانم البته الله اعلم كه شايد التفات به شمس نه به  خود شمس كه به عشق اوبودبه  هرحال  هرچه  دردرون مولانابودباعث مي شدورودبه وادي طلب وشروع عشق رادشواربداند.

عشق ز،اول سركش وخوني بو                               تاگريزدهركه بيروني بود

     وحال به عده اي مي پردازيم كه وادي طلبشان معلوم نبوده واين گروه عارف ناماني هستندكه دربرابرزيبارويان سرفرودمي اوردندكه « كل جميل من جمال الله  »                     

  اماين عمل به كدام نيت بوده كه گفته اند «الاعمال بنياة» دوحالت بيشترنمي توان متصورشد

اول اينكه اين عمل به سبب نفس شهوانيه بوده وكلام انان صرفاتوجيه.

دوم اينكه التفات به زيبارويان نه به انان كه به عشق نهفته درانان بوده  از انجا كه اين  گروه فقط دلبسته زيبارويان مي شدندحال انكه ازنام ونشان آنها سخنی نخواهم گفت پس درنزدعارف زشت وزيبايكي است پس اوليترانكه حالت اول برايشان متصورشويم ودنبال وادي طلب انها برنياييم

چه زشت وچه زیبا همه نقش قلم اوست      نی نی نکند زشت نگارنده زیبا(10)

  انگونه كه استادمطهري مي گويند«عقل شامل عقل استدلاي وتجربي مي شود »(11)ومامي توانيم بگويم كه عقل استدلالی ياحداقل بخشي ازان كه ان راعقل محض مي خوانيم در فطرت ادمي بوده وان راكسب نكرده است .

  براي اثبات اين گفته به ماجراي سجده فرشته هابرادم توجه كنيم كه به سبب انچه مي دانست «*  وچون آدم اینان را از اسم های نیک خبر دادگفت : به  شما  نگفتم که من چیزی می دانم که شما نمی دانید؟ *»(12)به او سجده كردند كه عقل وجه مشترك ادمي وفرشته است منتهي عقل ادمي زوال وكمال داردوفرشته مجرداست.

   اما مهم درمبحث طلب اينجاست  كه  عقل  درمحض نمي ماند و تجربي  مي شودهمان كه مي گويندازقوه به فعل شدن واينجاست كه چيزي به اسم ميل ،انگيزش دروني،يادرمعناي كهترعشق پل ارتباط بين اين دورامي سازد  پس اينجاطلب براي عاقل مترادف عشق شد (بيان شددرمعناي كهتر)

    همينطوراست كه ادمي فطرتاازخداونداگاه است (13)وبراي رسيدن به او يعني تجربي كردن عقل ناچارعشق را واسطه  قرار مي دهدپس دانستيم راه  ورودوياهمان طلب عشق  هم خودعشق است وعجب سري است كه اومقدم برعقل واقعي فلاسفه وعلمااست كه اين همه به ان مي تازند

  براي اثبات اين نكته كه ادمي درابتداخلقت عقل محض داشت علاوه برماجراي سجده فرشته ها برادم ماجراي پيمان ميثاق نيز قابل ذكراست(14)

بحث سوم:عقل ازتوصيف صفات خداوندعاجزاست

   فلسفه  تااندازه اي دررابطه  با اوصاف  خداوند سخن مي گويد، مي گويد: صفت  منهاي  هر نوع محدوديت اين کامل ترین تعريف آنهاست دراينجابراي فهم بيشتر يك صفت رامعنا مي كنيم صفت رحيم يعني*مهرو ر حيميت بدون  محدوديت  زماني  ومکانی  وهرنوع  محدودیت دیگر»ناگفته پیداست که عقل از تعریف این صفت هم عاجزاست چه رسد به دیگر صفات.

البته همه معتقدیم که اگرعقل راازانسان بگیرند.به یقین اسفل سافلین (15)خواهدشدوهمان اصحاب شمال همین جاهلان فاقد عقل هستند.لیکن عقل درعدم موجب شقاوت آدمی است

    همانطور که بیان شد  انسان  بدون عقل مساوی با اصحاب شمال است(16) . که  البته  منظورم کسانی نیست که سطح هوشیاری  خود ،  راخود کسب نکرده اند چراکه هیچ انسانی به اختیار برای خود مصیبت نمی تراشد.مثلاعقب ماندهای ذهن وروان  لیکن آنها به مضمون آیه «وإن من شئ الا یُسَبِحُ بحمده ولکن لاتفقَهون یسبحهم»(17)عقل وعشق خویش رابر خداوند جلوگر می کنند.

     پس نمی توان گفت کسانی که عقل بالذات  ندارند  لیکن عشق  نیز  نخواهند داشت.یعنی به همین سادگی هم نمی توان گفت اگر از انسانی  عقل  گرفته شد  پس  عشق ندارد *پس باید به او اینگونه برخورد نمود که او یک انسان است که در کسب درجات عشق وعقل با دیگران متفاوت است نه در برخورداری از ان دو.

   اگر عشق از آدمی گرفته شود میشود همانهای که کرام الکاتبین را انکار کردند و  بی اغراق هیچ دین و ایمان واعتقادی را نخواهد پذیرفت ومی شود همان گل بدبو چون شبهات ارزش او را شاید حتی پایینتر ازگل آوردکه خدا را نیز انکار کند.

    به نظرم آوردن استدلال های عقلی بدون  پرداختن به ما ورا  اهمیت نخواهد داشت  بسیاری از موارد را می توان یافت که یا عقل نمی تواند توصیف کند یا با تکیه بر ماورا وتوسل به عشق این کار را انجام می دهد.

  برای نمونه مسئله اتحاد روحین  درعشق(البته وقتی گفته می شود نمی توان برخی مواردرا با عقل اثبات کرد به معنای این نیست که قوانین تشریع دین اسلام که با عقل سلیم سازگار است با تکوین ونهاد آدمی سازگار نباشد. ،نه،که اگر از بیان من این چنین برداشت شود آیه «فأقِم وجهَکَ للدین حنیفا»(18)نادانی وجهل مارانمایان خواهد کرد)

     البته درباب رد اتحادروحین عقلا بسیار مطلب گفته اند اما قابل قبول بودنش را به شما خواننده عزیز میگذارم ببینیداتحاد روحین راعرفا و مخصوصا ابن عربی (19)مطرح می کند که می گوید روح آدمی با خداوند درمرحله  فنا یکی میشود وفلاسفه می گویند اتحاد روح غیر ممکن است چون در این صورت خداوند به صفت ترکیب متصوف می شود وهر ترکیب وابسته به اجزای است . وخداوند از این شرک مبراست . انصافا اگر به نظرم عشق به کار میگرفتند این توجیه را نبایستی قبول کرد (شما قبول می کنید؟)

    بله حرف حساب جواب ندارد ولی می خواهم بگویم آقایان عزیز شما ازمبحث خارج شدید  عرفا میگویند این مسئله  را قبول دارنداما نمی گویند:  خدا جسم است که حال بخواهند چیزی را بااو ترکیب کنند آنها که همیشه می گویند الله نورٌ*

    بایستی پرسید  کدام اتحاد؟ چه نوع اتحادی؟ خداوندی که  «من حبلِ الورید» است.اصلا چه اتحادی؟مگرنه اینکه روح آدمی نفخت فیه من روحی است؟

      اصلا ذات روح آدمی ،ذات روح خداست منتهی صفات ادمی خدایی نیست چون محدود است وعاقل بودن تنها محدودیت انسان است و عشق محدودیتی ندارد.اصلا من می گویم کدام اتحاد؟ این را عرفا گفته اند که ما بفهمیم چون می ترسند حرفی بزنند اهل شریعت انان را متهم به شرک کنندانچنان که در ما جرای منصور حلاج رفت که نحن نحکمَ باظاهر گفتند و اورا به دار کشیدند که نبایست میگفت

آن یار کز اوگشت سردار بلند         جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد(20)

     خلاصه بیان کنم ندانستن عقل از توصیف بسیاری ازاین موارد به خاطراین است که ذهن به شبهه می افتد واصولا باید چیزی ورای تصور عقل را به کار بست که ورای آن جز عشق نیست.

 بحث چهارم:عشق از آینه خداوندی جلوگرشد

  لیکن به نظر برخی مثل کرم شب تاب هستند وبه همین دلیل از نور خورشید گریزانند چون در برابر حقانیت عشق که مانند نور خورشید است چاره ای جز تسلیم ندارند در شب وظلمات شبه که مانند عقل استدلالی است بیرون می آیند واستدلال می کنند وعرفارا به انحراف متهم می کنند تا کسانی که درشب چشمهایشان بسته است باورشان شود که عشق تنها یک پرتگاه ترسناک است .

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد      که درآن آینه صاحب نظران حیرانند(21)

   بگذرم بیماری اگر بیماری دل باشد درمانش فقط عشق است و این جوهره جز با فضل خداوندی حاصل نخواهد شد.البته این نظر من است شاید قبول نکنند اما گمان می کنم این آقایان می خوا هند زیز بار منت نور خداوند نباشند در حالی که نمی دانند اگر خداوند نور باشد که هست نورش همه جا وهمه کس را در بر خواهد گرفت.

آفتاب آمد ؛دلیل آفتاب

  عاقلانی که عشق را نمی پذیرند کرم شب تابی هستند که شب هنگامی که تاریکی همه جارا فرا می گیرد خود نمایی می کنند از گیاهان در آن هنگام می خورند بدون آنکه بدانند اگر خورشید عشق نبود گیاهی هم نبود.

   اماعشق از آینه نور خداوندی بر همه کس تجلی کرده ولی توان در کش به هر کس داده نشده.

موج دریاچون به امر حق بتاخت         اهل موسی راز قبطی واشناخت(22)

بیاییددرادامه از یک نمونه تجلی عشق سخن بگوییم .

  همانطور که می دانیم مادر ومهر مادری در طول اراده خداست ووجود وذات خویش را نیز از خداوند دارندوخداوند نیز مهر مادری راآنچنان که گفته اند: «الجنه تحت الاقدام ام ها» صفت پسندیده قرار داده است،وهرچند بازهم می دانیم خداوند  بر بند ه اش بیش از  مادر  رحمانیت دارد.وکلمه بیش دراینجا ورای تصور ما است  آنچنان که به داوود نبی بیان شد که «ای داوود اگر بندگان من میزان عشق من نسبت به خود رامی دانستند بند بند وجودشان ازهم می گسست»

   هر چند رحمانیت ورحیمیت خداوندازنظر عرفا جای بحثی ندارد به قولی«زود باشد که از کف جهنم سبزه روید» (23)

   اما بحث راپی می گیریم اگرخداوندبخواهد با عشقی که دارد بنده اش راتنبیه کند حال انکه او ورای مهر مادری به فرزندش نظر دارد چگونه خواهد بود؟

    بیایید ابتدا باهم مادری راتصور کنیم،مطمئنیم یک مادر هیچ گاه فرزند خود رابه همان میزان که بر وی خشم می گیرد تنبیه نمی کند وبسیاری از اوقات خطاهای بزرگ وکوچک اورا صرفا با یک نگاه غضب آلود جواب می دهد

    واما خداوند که باز  می گویم :خود آفریننده مهر مادری است و  «لم یلد ولم یولد » می باشد ورحمانیتش در مقابل رحمانیت مادر قابل مقایسه نیست.پس برای عشاق خداوندی معلوم است که چرااورا خیلی دوست دارند.

 اما این بار فرزند خطای بسیار بزرگتر از آنچه در تصور ما است انجام می دهد . نمی گویم چه کاری!! بسیار بزرگ ، پس مادر باید با بزرگترین عقاب خود اورا تنبیه کند بزرگترین عقاب مادر چیست؟

  اگر درست فکر کنید می فهمید که بزرگترین عقاب او طرد فرزند،قهر ودوری از او است بلا تشبیه حالا خداوند را تصور کنیم  در مقابل  بنده ای که اورا خیلی بیشتر از خطاهایش دوست دارد پس عرفا حق دارند که ناله بزنند که آتشت بر من روا ولیکن خودت را از من مگیر که غیر تو کسی ندارم .پس حق بدهیم که علی(ع)که تمامی عرفا به جز یک فرقه که اصل خودرابه ابوبکر می رسانند از علی پیروی کنند (24)که فریاد می زندپ«من لی غیرک»(25)

  شنیده اید که عشق قابل انکار نیست .مثل عشق به همین می ماند که مادر اتاقی نشسته باشیم وعده ای از در وارد شوند وما با چشم خود ببینیم وبعد منکر حظور آن فرد در  اتاق شویم. کدام انسان است که طعم« الست بربکم» راچشیده باشد ودرفطره ودل خود عشق خداوند را حس کرده باشد ولی با استدلال چوبین بخواهد خودرادچار حیرانی کند .مگر نه اینکه بزرگ علما ابن سینا گفته است که:«بالاترین مکتب اشراق است »چون اشراق از عقل فراتر رفت و به عشق نیز پرداخت .

بحث پنجم:به عقل نتازیم

  اما گفتیم که همیشه نباید به عقل به همان دلایلی که در لابلای سخنانمان بیان شد، تازید.چرا که وقتی آدمی می خواهد اصلا وارد وادی طلب شود یا به اصطلا ح امروزی عاشق شود . آن هم عاشق واقعی ابتدا از عقل خود کمک می گیرد . ما عاشق را مترادف با نادان و کر وکور نمی دانیم . به نظرمان خداترس بودن با ساده وعوامانه بودن متفاوت است . اگر خدا ترس وعاشق بودی هیچ کس نمی تواند در مسیرت تورا به انحراف بکشد و خداترسان واقعی فقط علما هستند.

  انسان تابع جبر نیست.وصاحب اختیار است ودرواقع مومی نیست که خود شکل بگیرد واگر برخی سخنان بیان می شود من باب عشق ؛وعقل رادر انزوا قرار می دهد درواقع درمقام پرورش آدمی به قدر نیستی است.

  لاجرم مجبورم یک تمثیل( 26)، البته ناقص از نجم رازی من باب عشق وذاتی بودن آن بیاورم وبعد باهم به این نکته برسیم که عقل مقدمه عشق است.ونباید به آن تازید.

 نجم رازی تقریبا در باب مراحل سیر وسلوک عارفان تشبیه جالبی می آورد که دراینجا قصد پرداختن به آن نیست که نجم نامی کبیر دارد وبزرگان درمورد بزرگی سخن می گویند نه ما

بگذریم ایشان در تمثیل خویش بیضه پرنده ای رامتصور می کنندکه مرغی در آن در حال شکل گیری است .حال آنکه این بیضه برای وجود یافتن گرمای مادر خویش را می طلبد . حال اگر مادر بخواهد که آنچنان که در  مهر مادری قبلا گفته شد یقینن خواهد خواست گرما به آن می رسد تا به وجود رسد واگر به احتمال اندک مادر نخواست می توان به همان نکته رسید که جذبه حق به هر کس نخواهد رسید اما این یک احتمال دور از ذهن است به نظرم همانطور که فضل خداوند در افرینش همه ما را شامل شده در زنده بودن ومرگ نیز به همه مساوی شامل خواهد شد چون اوست که عاشق ما است وما نمی دانیم.

   اما بعدبه احتمال قریب به یقین مادر گرمای وجود  خودرا به فرزند می دهد .بازهم ناگفته  نماند که«لم یلد ولم یولد»اما تا اینجا بیان شد که دانستیم به واسطه عشق خود به فرزند گرما می دهدکه تاپرنده به وجود آید

   اماوجودیافتن همانا ودیدن جذبه حق همانا و  بانگ  اناالحق زدن همانا ،استاد عزیزی برایم بیان می کرد وجود یافتن آدم دومرحله است یکی آنکه خدا تورا می سازد ویکی اینکه تو خود خودت را می سازی وخلق می کنی که حال فکر می کنم این تشبیه نجم برای خلقت دوم است . یادمان نرود یک نسل یک انسان از آسمان به زمین نیا فتاده بلکه خودش با اختیار که همان      عقل  واندیشه است خودش را خلق کرده ویزید خودش را خلق کردآنچنان که حسین(ع)نیز خودش را به زیبایی خلق کرد که «ذلک فضل الله یوتیه من یشا»(27)

  دراینکه چرانجم در این تمثیل که آن راادامه نخواهیم داد عقل رامجالی نداده کاری نداریم ،در این مورد سخن خواهیم گفت که فکر میکنیم درخلقت دوم آدمی مثل آورده است.

یعنی اگر عاشق به معشوق بیان کرد که من توام وتو نیز منی ویا من توام وتو نیز تو هستی  ومن محلی از اعراب ندارم که سبحانی ما اعظم شانی(28) وانا الحق زدن کجای این دنیا قرار می گیرد(الله اعلم)

    مامی گوییم که عقل هم مهم است نباید آن را کامل از میان برداشت چراکه رسیدن به این تفکر که بانگی براوری تا آتش برجهانیان اندازد وحتی رسیدن به فنا ونیستی تقدم عقل را می طلبد یعنی فرد باید بداندتا بانگی اینچنین برآورد!!

 وانان که بانگی اینگونه برنمی آورند دوحال دارند یا رازشان بر دل مهر شده یا اصلا عاقل نیستند

 هرچند درس عشق در دفتر عقل نیست .اما عقل درکنار عشق ضرورت است. ولی بایستی توجه کنیم که همین عقل هرچند فضیلت دارد به تنهایی می تواند طاغوت سازمان کند

آن فرشته عقل چون هاروت شد      سحرآموز دوصد طاغوت شد(29)

بحث ششم:فنایا وجود؟

   اگر عشق مقام نیستی است .پس بانگ انا الحق زدن حسین منصور چرا خبراز هستی می دهد؟ بعد سبحانی مااعظم شانی می گوید که تکبر عشق را فریاد می زند.آری تکبر همیشه بد نیست در دنیای امروز که همه اهل تکبر به خاطر داشتن عقل حسابگرهستندچه زیبا وچه رویایی خواهد بود اگر کسی به خاطر عشق تکبر بورزد

  بعضی معتقدند که  بایستی تا اناالحق تو تبدیل شود به تو منی ومن توام ومن هیچم اما حسین را به دار اویختن وگفت انا نگفت هو.

آری بیایید درست بیاندیشیم که عشق سخن از هستی هم دارد اگرچه هدف نیستی وآتش کشیدن جسم سفلیی است اما هستی گرفتن روح علییی با عشق میسر میشود

   پس یادمان باشد که این تکبرو غرور آفرینش وخوبی دارد که  خودرا ببینی وهیچ کس رانبینی نه جسمت را بلکه روحت راببینی تا تو هم بانگ برداری که خود من همه خلقتم ودیگر چیزی برای اثبات خداوند نمی خواهم آری عشق سرانجام درد دارد رنجی بی پایان دارد

دردمارانیست درمان الغیاث     هجرمارانیست پایان الغیات(30)

   ماجرای  شیخ صنعان راشنیده اید که شیخ که همه علوم دینی داشت  امادرد  نکشیده  بود هنوز خودش را ندیده بود تا چه رسد که خودرابشناسد اگر خودش را وروحش را می دید وبانگ عشق می زد دیگری راغیراز حضرت دوشت نمی دید

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود    درکمال از هر چه گویم بیش بود(31)

هم عمل هم علم باهم یارداشت       هم عیان کشف هم اسرارداشت

   اما آنچه نداشت خود بود آری ،او خودش را نداشت باید خودروحت راپیدا کنی تا نخوت حسابگری ،هوس حوریان ووو تورانگیرد ،مانند شیخ صنعان که درآخر خودراپیدا کرد

بحث هفتم: سرانجام(تتیجه مقاله)

   سرانجام سخنم اینکه اگرچه معنای عشق را ازعشقه گرفته اند که همان پیچک زبان فارسی است ومی گویند آنقدر به دور گیاهان دیگر می چسبد تا آنها را در خود محصور می کند ولیکن رسیدن به سرحد ومعنا ومفهوم این کلمه  کار هرکس نیست که اگر هرکس معنای ان رادرک می کرد دیگر حافظ،مولانا،ابن عربی،شبلی و..دیگر افسانه نمی شدند.

عشق همان فضل خداوند است که به هر که بخواهد می دهد وبدون عشق زندگی مفهومی ندارد اما یادمان باشد هر چند عشق زیباست اما خودبینی می خواهد خودبینی به معنای« من عرف نفسه فقد عرف ربه ».

  وبازدرپایان می گویم عقل اولین خلقت خداوند ومهمترین آن است مَثل عقل مثل آب است که همه جارا آبادی می دهد حتی روح آدمی را پس برای عاشق شدن ابتدا با آب عقل روحت را بشوی وسپس که عشق که مثلش مانند آتش است را پذیرفتی بدان که آب وآتش در یک جا جمع نمی شوند .

لاجرم گرهر کسی یک شمس داشت      جبه عشقش فزون از خمس داشت(32)

عقل ودین وجسم وجانش رابدان           وان یکی دیگر که ناید بر زبان

خود شود ،از تابش انوار اوی             خود چه گویم ،گر خودی باشد براوی

 آدم باید خودش را خلق کند تا عشق را دریابد وآنگاه عقل استدلالی را کنار بگذارد وگرنه در میان گرگ های فریب تمام آنچه را شیخ صنعان از علم ودین از دست داد از دست می دهد یادمان باشد ما شیخ صنعان نیستیم که اگر چیزی را از دست دادیم توان دوباره به دست آوردن آن را داشته باشیم

  انسانها نمی دانند که خداوند چقدر دوست دار آنها است که اگر می دانستند توان نفس کشیدن نداشتند بس است همان که حسین (ع)واندکی دیگر فهمیدن

بشوی اوراق اگر هم درس مایی         که درس عشق در دفتر نباشد

هر نقش که دست عقل بندد               جز نقش نگار خوش نباشد

پی نوشت

1.کنت کنزاً مخفیافاحببتُ أن أعرف فَخَلَقتُ الخَلق لکی أعرف

2.آیه 29سوره حجر

3.آیه 143سوره بقره

4. والسابقون السابقون اولئک المقربون/به مضمون آیه  10و11  سوره واقعه

5.آیه 25سوره نور

6.فطرت/شهید مرتضی مطهری/صفحه 191

7.این حدیث قدسی  احتمالاخطاب به حضرت داوود (ع)است .رجوع شود به کتاب دین وزندگی سوم دبیرستان

8.حافظ

9.به مضمون/رساله عشق وعقل/نجم الدین رازی/صفحه52

10.عبدالرحمن جامی

11.فطرت/شهیدمطهری/صفحه90

12.آیه 33سوره بقره

13..آیات قرانی دراین زمینه بسیاراست ازجمله آیه 172سوره اعراف

14.پیمان میثاق/172سوره اعراف

15.آیه 5سوره تین

16.به مضمون/رساله عشق وعقل/همان/صفحه53

17..آیه 44سوره اسرا

18.آیه 30سوره رم

19.ابن عربی شعری عربی دراین باب سروده که ازآوردن عربی آن خوداری می کنیم در این رابطه می گوید:من به معشوقم آنقدر نزدیک شده ام که بدنم به او چسبیده است اما عشقم آرام نمی گیردلیکن باید روحم بااو یکی شود/فطرت/همان/

20.حافظ

21.مولانا/کتاب آیات مثنوی/تدوین محموددرگاهی/صفحه25

22.مولانا/کتاب آیات مثنوی/همان/صفحه108

23.شبلی

24.به مضمون/فطرت/همان

25.بخشی از دعای کمیل

26.اصل وکامل تمثیل دررساله عشق وعقل/نجم الدین رازی/صفحه92و93

27.آیه  59سوره مائده

28.ازشطحیات بایزید بسطامی است

29.مولانا

30.حافظ

31.ماجرای شیخ صنعان درمنطق الطیر عطارنیشابوری است

32.خودم

 منابع وماخد

 قران کریم

درگاهی/محمود.(1336).آیات مثنوی.چاپ دوم.تهرانانتشارات امیرکبیر

رازی/نجم الدین.(1345).رساله عشق وعقل.تهران:انتشارات بنگاه ترجمه ونشرکتاب.

شمیسا/سیروس.(1383).منطق الطیر.چاپ دوم.تهران.انتشارات آزمایشی متون درسی

مطهری/مرتضی.(1373  ).فطرت.چاپ دوازدهم     .تهران.اننتشارات صدرا

 



تاريخ : شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ | 9:30 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

تعريف

تئاتر:ازتصویرگری ونمایش شکارگرها ومبارزه باحیوانات گرفته شد به معنای محل تماشا نیز می باشد اولین بار دریونان باستان به تپه های که ازروی آن حرکات اعضای نمایش دهنده رانگاه می کردند می گفتند.

تئاتر مذهبی:می گویند ازحرکات وناله های حضرت زینب بعدازواقعه عاشورا گرفته شده

تئاترعروسکی:می گویند ازتولد اولین دختر واززمان آدم(ع) وعروسک بازی گرفته شده

عوامل اصلی در تئاتر:1.نویسنده 2.کارگردان 3.بازیگر(مهم ترین)4.محل اجرا 5.عوامل پشت صحنه

ابزار کاریک بازیگر چیست؟1.تنش زدایی قبل ازتمرکز(قبل ازتمرکزگرفتن نباید آرامش زیادداشت یابرعکس هیجان کاذب ایجادکرد)

2.تمرکز کردن: بایدتوجه داشت کلیدطلایی بازیگر برای تمرکز کردن تخیل است وبایستی فرد به کمک قوه تخیل  درنقش همان شخصی قراربگیرد که به او داده شده

3.حس گرفتن       4.بیان وهنروانمودن       5      .بدن آماده

 نکات کوتاه :

تئاتر مخصوص ایران:تعذیه،    تئاتر مخصوص ژاپن:کابوکی ،      ابداع تئاتر سایه:در هندوستان

 اولین فیلمنامه ناطق جهان:کارل درایر  ،اولین فیلمنامه ناطق ایران:دختر لر ،نمایش شعرگونه درایران ازمیرزاده عشقی

تم چیست؟تم اندیشه اصلی نمایش، چیزی که طرح درباره آن نوشته می شودمثلا تم هملت شک وتردید است

واما طرح یعنی خلاصه نمایشنامه درچند خط اصلی ترین عنصر نمایشنامه

شناخت رنگ ها در نمایش: کاربردرنگها درتئاتر مفاهیم متفاوتی رابه بیننده القا میکند مثلا رنگ زرد:زند گی وتفکر     رنگ سبز:خرمی ،رنگ قرمز:هیجان وعشق  ؛رنگ آبی:عمق تفکر

صحنه تئاتر راسن می گویند که به چهار قسمت تقسیم می شود:1.راست بالا2.راست پایین3.چپ بالا4.چپ پایین

به قسمت جلوی سن آوانسن میگویند

اصلی ترین وظیفه نورپردازی:قابل رویت کردن افراد واشیا- معرکه گیری وتئاتر جدلی نیز ازانواع تئاتر است

www.ebrahimiivar,blogfa.com نکات جالب ازخاطرات مدرسه،هنر تئاتر ونمونه سوالات 



تاريخ : دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ | 21:51 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
به كجاچنین شتابان!!!

به هرآن کجا که باشد به جزاین سرا،سرایم!!!

دانش آموزان بروجن قبل ازاعزام به بهشت!!!

بروجن آموزش و پرورش



تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ | 18:8 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

خوش آمدی فرشته آسمانی رهبرخوبان

قدم به قدم آذین میبندیم که فراتراز ملائک بالهایش رابراستان دلهایمان میگذارد کاش هزاران دل بود مرا تاجملگی ازآن تو میکردم

 



تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ | 23:30 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

لرزان وهراسان گوش می سپارم ،درحسرت روبه روشدن بامرگ،کاش آرزوهایم رابه وسعت عشق سیقل داده بودم،تو ای زیبای نهفته درنیستی من،کی وکجاتوراخواهم یافت،آیاگمان خواهم برد وجود تو برایم دردناک است؟خواستن تو مساوی همه دردهاست وافسوس که نمیتوانم نخواهم ،درتدفین خواسته های زندگی درویرانی آرزوها ودرسیلاب جوانیم بارها صدای روحم بودی !به من بگو باتمام وجودم چرا تورامیخواستم وچرااکنون دورم کردی؟ماه کاملم خوب می دانم دیدنت نوری ازجنس تو میخواهد کجا میکشانیم به اعماق تضادهای بشری؟به آنکجا که هرگز خواهانش نبودم؟

عقاب پرندگان روزگار؛ من کدامین پرنده توهستم ؟برایم بگو فقط بگو؛برایم حرف بزن،من کدام پرنده ام کلاغم؟ویاشاید جغد شوم روزگار؟

بنوازم تنها مونس سبزهای سبززارها؛بنوازم تنها نگاهدارجانها،تویی ووسعت تمام دلخوشی ها،من کجاو یاد جانها؟ اگر بنوازیم نالانم واگر ننوازی گریان؛پس درچه هنگام شادان؟ کجا شادی دارم وکجا اندوه گسارم؟ بیازایم ورهاشوم ؛نیازاریم مغرورگردم

خودنمیشناسم، توراچگونه بشناسم؟خودحیرانم باتو کی توانم؟عاشق برنفسم عشق توکی برجان گدازم؟میدانی ومیدانم این ظلمت نمیخواهم از خزان دل به خرمیش وازهوای عشق به همدیش گریزانم

درگریز ازاخم هایت،گوش میسپارم به مهربانیهایت،ای وسعت همه دردها وعشق ها ،وای چکاوک خیال ها وای شقایق سوزان ذهن ها وای درد ده جانها وای درمانگر روانها وای امید بینواها وای افتاب زمستانهاوسایه بهارها

همای سعادت تو وشوربخت سقایت من، بهاررویا تو وخزان دنیا من،ارامشم،نوازشم ،کودکیم،نوجوانیم،جوانیم،خداوندگارم ،دوستت دارد،درماه مهربانیت بنوازم ،ای مهربانترین مهربانان

 



تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ | 5:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
    چندروزباهمه دردسرای سرراه ودهن روزه به خاطرعلاقه وافربه هنر تئاتر وآگاهی ازحضوراستادحمیدرضانعیمی کارشناس ارشد بازیگری وبازیگر سینماوتئاتردراسفراین ، باتعدادی از هنرمندای تئاتر گرمه بعدازظهر به این شهر میرفتیم وشب برمیگشتیم  فی الجمله سرتونو درد نیارم وقتی علمی رو نشه تو ذهن نگه داشت اینه که بهش اعتمادی نیست

تمام نکات مفیدوجالب استادرو تو چند برگه نوشتم تابعد مطالعه کنم که آخرش بااین موتورسواریمون برگه ها رو بادبرده بودو همراهش تمام علم مارو خوب حالا دیگه ناراحتی هو هرچند هستم اما بی فایده است

گفتیم ازاین به بعد یادمون باشه علمی که بشه بادببرتش عجب دوامی داره



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ | 11:22 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور

تست شخصیت شناسی

این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و به سوالها پاسخ دهيد.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.
حالا شروع کنید.....!!!

1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید:
گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید:
سگ
گربه
موش صحرایی
قهوه
دریا

3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید ( افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ، نام یک فرد).
زرد
نارنجی
قرمز
سفید
سبز

توجه: جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.

حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.

1-                                                                      
گاو یعنی "کار."
ببر یعنی "غرور و فخر."
گوسفند یعنی "عشق."
اسب یعنی "خانواده."
خوک یعنی "پول."

2-
توصیف شما از سگ، "شخصیت شماست."
توصیف شما از گربه، "شخصیت شریک زندگی تان است."
توصیف شما از موش صحرایی، "شخصیت دشمن شماست."
توصیف شما از قهوه، "تعبیر شما از رابطه زناشویی است."
توصیف شما از دریا، "زندگی خود شماست."

3-
زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد."
نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است."
قرمز : "کسی که شما به او عشق می ورزید."
سفید : "جفت روح شما."
سبز : "کسی که تا آخر عمرتان او را به خاطر خواهید داشت."

                                                                                   



تاريخ : شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ | 8:15 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
نام اثر:شمس من   

قالب:مثنوی

وزن :بحررمل مسدس محذوف

مولوی دل رابه عشق شمس باخت                               این همه دیوان به نام  شمس ساخت

شمس اگر ششمس الشموس مولویست                          شمس من خود لیک شمس دیگریست

لاجرم ،گر هرکسی یک شمس داشت                          جبه عشقش،فزون از خمس داشت..

عقل ودین وجسم وجانش را بدان                              وآن یکی دیگر که ناید برزبان..

خود شوداز تابش انوار اوی                                خود چه گویم گر خودی باشد براوی

من چنین پندارم ای پاکیزه روی                              شمس اگر بودی تو بودئ شمس اوی

شمس اگر بودی،تو گویا برولی                              کی،کجارفتی ایا ای مولوی

ازبرای نام منم حیران ترین                                 من خودم آواره ام حالم ببین

من خودم وامانده شهر دلم                                    من خودم سرگشته ام،سرگشته ام

ناله وفریاد وواعصفازنم                                     دل زجان وجان زدل برمی کنم

هرشب وهرساعت وهرلحظه ام                            آتشی برجان پر غوغا زنم

ورجهان منجی عالم تاب بود                               وآی،آخر ندانستیم آفتاب بود

ماکه دانیم درپی هرزندگی                              از برای عشق باشد بندگی

ماکه دانستیم ازروز ازل                               در تقدم باشدت عشق وامل

از برای مرشدی این بشر                                    دست بالا زده وآماده کمر

درکنار چشم هربیننده ای                                      درس دین وعشق باهم داده ای

این که بود باما عشقی نبود                                  عشق برمنظر لیلی نبود

حالمان بد بود اگر لیلی نبود؟                                کی حضورش بردل وزخمی نبود

اصل عشق آخر بدانستم یقین                                 با تو خواهم گفت:هان خوبم ببین

عشق نه لیلی ونه مجنونو نه من                             عشق نه حتی فاعلاتن فاعلن

عشق نه عین ونه شین ونه قاف                              عشق نه سهل ونه دشوارونه صاف

هان!بگویم باخودای آشفته روی                               بس کن از اصل سخن بامن بگوی

این همه خود نمایی ها بس است                                  نغزنیست این همه بالا وپست

مولوی بودی برآشفتی چنین                                     کی بی خبراز کجا دانی همین؟

مستدل ومستدل ومستدل                                         حرف بایدزد وکردش عمل

کنت کنزامخفیا باید نمود                                       مدعی بودن ندارد هیچ سود

تو از آ ن مایی وما آن تو                                     وز خویش آگاهی و ماسان تو

شمس ما باشمس خودمعیارساز                              عشق را وزادعا انکارساز

شمس من راگوش واگویمت                                شمس ازصلب  حیدرکرارگویمت

شمس من شمس الشموس انبیاست                        آینه دارش شیعه در هرجمعه هاست

شمس من شمس الشموس بی غروب                    شمس من آلاله پرمشک وعود

شمس من از جوروظلم دشمنان                          دربلا وقهر یا از روی جان

همچو شمست شمس  پنهان شده                          ازفروغش منتظر ویران شده

خواهان شمس بر نسل جوان                           شمس  من  باشدهمان صاحب زمان 



تاريخ : سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ | 12:42 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
   یادمه یه بار تو روستا درس می دادم دیدم ازبیرون صدای سروصدا میاد فهمیدم که یه مجلس عروسیه یه دخترازروستای که من درس میدادم رو داشتن میبرد به یه روستادیگه به بچه  گفتم:عروسیه؟
شیما یکی از بچه ها گفت:آره آقا!دختره ترشیده بوده حالا دادنش به روستای دیگه گفتم:این چه حرفیه زشته نگو ترشیده بوده حالا مگه چند سالش بود؟
شیما گفت:18سالش بود هنوز کسی نگرفته بودش !!!
بله من خیلی تعجب کردم که وقتی دختر به سن 18 توروستا میرسه میگن ترشیده بعد که درست فکر کردم دیدم بیراهم نمیگه اخه خود شیما 13یا14بود که ازدواج کرد!!



تاريخ : چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ | 7:8 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور



تاريخ : شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:44 | نویسنده : محمدرضاابراهیمی ایور
باسمه تعالی

      آقایان ابراهیمی،جعفریان،فیضی،سبحانی،گلدادی ونوروزی

      باسلام وابرازارادت وتجدیدمراتب موّدت

اطلاع یافتم که درمرکز تربیت معلم بجنورد،به ادامه تحصیل مشغولید.ازاین خبربسیارمسروروخوشحال شدم.اراده واستعدادی که دریکایک آن عزیزان سراغ دارم ؛زمینه ساز شکوفایی وبالندگی ونویدبخش آینده ای درخشان است.

یقیناتحصیلات دانشگاهی ودرپی آن تحصیلات تکمیلی راتاآخرین مرحله پشت سرخواهید نهادوهرجاباشید برای جامعه علمی وفرهنگی ونظام تعلیم وتربیت میهن اسلامیمان مفیدومغتنم خواهیدبود.به آموخته های درس وکلاس رسمی ودادهای استاد ومعلم بسنده نکنیدودرهیچ شرایطی دست ازدامن کتاب ومطالعه  برندارید.همدمی باامانت های الهی ،فطرت های پاک،نوباوگان ونوجوانان دوست داشتنی ؛یعنی دانش آموزانتان راقدربدانیدوهمّت برآن بگماریدکه بیش ازادب درس،ادب نفس به آنها بیاموزیدوبامهربانی ودلسوزی وخیرخواهی ؛دررفتاروکرداروشخصیت آنهاتآثیرمثبت وماندگاربگذارید

  باری؛حقیرازآغازمهرماه باسی ویک سال خدمت ،بازنشسته شدم.گرچه تا پنج سال دیگر مجاز به ادامه تدریس بودم وتوان کارنیزبی کم وکاست دارم ولی درمجموع ،زمینه وشرایط رامناسب ندیدم.اوقاتم را به مطالعه ونوشتن می گذرانم,تا خدا چه خواهد

 اوقات مصاحبت در مرکز تربیت معلم سبزوار،برای من فراموش ناشدنیست. هرگز ذوق عرفانی وعطش تحقیق ابراهیمی،صفا وصمیمیت وروح زلال عشایری جعفریان،وقاروآرامش وغرور مردگونه فیضی ،تراوش گاه وبیگاه استعدادوروح دست نخورده کودکانه سبحانی،بشاشت وبذله گویی وسرخوشی وشوخ طبعی گلدادی وبی تعارف وتکلف ویکرو بودن نوروزی راازیاد نمی برم

   برای همه تان ودوستان دیگری که درمع شما نیستند،سربلندی وسعادت وبهروزی آرزو می کنم

درپناه حق باشید

دوستدارشما- محمد عمادی پور

7/11/1388

ممنون ازاستادعزیزم امیدوارم بتوانم همیشه شاگردخوبتان بمانم